Wednesday, November 25, 2009
یک مشاهده
پنجشنبه ی سومین هفته ی مهر بود که دانش آموزان اول دبیرستان را به اردوی کردان بردند . قرار شد همه ی دانش آموزان برای من یکی از مشاهدات مهم و جالب توجه شان را بنویسند . این کار برایشان آنقدر سخت و عجیب بود که چندین بار راجع به شکل و موضوع نوشتنش پرسیدند و چند جلسه از نوشتن سرباز زدند . بعد از کلی صحبت کردن و چانه زدن قرار شد در حد یک صفحه یا حتی یک پاراگراف برایم بنویسند . بهترین برگه ای که از بچه ها گرفتم نوشته ای است که می خوانید
فاطمه احمدزاده 1/1
پس از مشاهده و بررسی کلیه ی تلفن های همراه بچه ها در روز اردو 16 مهر88 به نتایج زیر دست یافتم
گوشی نوکیا 5300 با قاب قرمز و 5800 با قاب قرمز از رایج ترین گوشی ها در بین بچه ها بود . گران ترین ها بین 8800 یک عدد ، آی فون دو عدد و ان97 یک عدد بود . مارک های موبایل ها با بیشترین آمار اول نوکیا بود ، دوم سونی اریکسون6 عدد ، سوم سامسونگ 4 عدد ، چهارم آی فون 2عدد و پنجم موتورولا 2 عدد بوده است . و داغون ترین گوشی ها به گفته ی خود بچه ها گوشی من (فاطمه احمدزاده) و درسا کلاس 1/2 بوده است
نتایج : چرا اکثر بچه ها تمایل به داشتن گوشی جدید دارند؟
بسیاری از بچه ها تمایل دارند با خرید گوشی های گران طبقه ی اجتماعی و میزان درآمد خود را ، برای جلب توجه به بقیه بگویند
بسیاری از بچه های دیگر فقط تمایل دارند که با خرید یک گوشی جدید و سالم فقط خود را به اصطلاح آپ دیت کنند
و البته تعداد کمی از بچه ها گوشی هایشان برایشان بی اهمیت بوده و شاید حتی سال ها هم به فکر عوض کردن آن نیفتند
و البته بسیاری دیگر نیز برای داشتن همه ی لوازم جانبی( از جمله دوربین ، بلوتوث و... ) هر چند وقت یکبار گوشی های خود را عوض می کنند
این بود نتایج گزارش من
Saturday, November 07, 2009
سبز ، پراکسیس ، سن!؟
فردای روز 13 آبان بود و همه ی معلم ها در دفتر مدرسه از آنچه شنیده بودند می گفتند . ناظم گفت دیروز بچه ها همه دستبند ، هد بند و سوییت شرت سبز پوشیده بودند . نمی توانستیم بگوییم لباستان را در بیاورید ، اگر سرما می خوردند یک هفته مدرسه نمی آمدند . بچه های اول یار دبستانی خواندند و بعد از مدرسه قرار گذاشتند به خیابان اصلی بروند و شعار دهند . به مادرهایشان گفته بودند مدرسه ما را به راهپیمایی می برد . مادر ها زنگ می زدند و می پرسیدند و ما می گفتیم نه اصلا چنین برنامه ای نداشتیم . ناظم عصبانی و با هیجان به حرفش ادامه می دهد : آخه دختر بچه ها تا کمر از سرویسشون بیرون بودند و شعار می دادند . مدیر با آرامش گفت : خب بیرون از مدرسه شان به ما ربطی ندارد . همان بهتر که عکس العملی نشان ندادیم . مسئول کتابخانه می گفت : حالا بچه های دبیرستان یه چیزی ! بچه های راهنمایی چه؟ دیروز هرچی می گفتند شعار بدین مرگ بر آمریکا اونا می گفتن مرگ بر روسیه ... . بحث همچنان داغ بود و همه شنیده هایشان را با هم «شیر» می کردند . مدیر با آرامش و لحنی راضی تحلیل های خبرگزاری های خارجی را برای ناظم تعریف می کرد و ناظم جواب می داد : اول فکر می کردم یعنی چه این کارها ؟ حالا یه سری رو می گیرن و می ندازن زندان و می کشن و... آخرش هم همین است . اما یکی گفت نه ، این بار مثل قبل نیست این ماجرا ادامه دارد و دیگر این مردم عقب نمی کشند
زنگ تفریح خورده بود . خانم برنامه ریزی وارد دفتر معلمان شد و خانم مدیر با چشم و دهان به من اشاره کرد که هیس چیزی نگو . یادم افتاد که روز اول گفتند با مدیران و معلمان جلسه داشته است وزارتخانه ی بی وزیر مبنی بر این که هیچ کس حق ندارد حرف سیاسی بزند . اگر دانش آموزی سوالی داشت به ما اطلاع دهید ما برای پاسخگویی به او نیرو می فرستیم
در طبقات مدرسه دوری زدم . هنوز بچه ها دستبند سبز به دست داشتند . روی کاغذهایی که به در کلاس ها چسبانده بودند با سبز «وی» نوشته شده بود . روی دیوار یک کلاس مرگ بر دیکتاتور نوشته بودند و روی بورد موکتی جنب اتاق معلمان هم . وقتی زنگ تعطیلی به صدا در آمد و می خواستم به خانه بروم دو نفر از بچه ها آمدند و گفتند خانم فیلم های دیروز رو دیدید ؟ برادرم رفته بود راهپیمایی و کتک خورد ، کلی هم فیلم گرفت
Friday, October 30, 2009
تنگناها!؟
دانشجویان مطالعات فرهنگی به خوبی می دانند چهارشنبه ی هفته ی پیش در مجمع سالانه ی گروه مطالعات فرهنگی و ارتباطات چه گذشت . مطلب وبلاگ دکتر رضایی هم مربوط به همه گفت و گوها و سخنرانی های آن جلسه است . به عنوان دانشجوی مطالعات فرهنگی در این پست نظرم را درباره ی جلسه ی هفته پیش می گویم
دو هفته ی پیش ایمیلی از انجمن دریافت کردم با عنوان مطالعات فرهنگی و ارتباطات : چالش های پیش رو و تنگناها . عنوان جلسه مجمع ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات در ذهن چالش های ارتباط میان این دو رشته را تداعی می کند . «و» حرف ربطی است نزدیک و مرتبط کننده ، نه تفکیک کننده . همانطور که نام انجمن و تعریف رشته ی مطالعات فرهنگی ذیل رشته ی ارتباطات در دانشکده علوم اجتماعی تهران پیوند این دو رشته را مد نظر قرار داده است ، اما در آن جلسه تفکیک بیش از پیوند دیده می شد . بخش اول مراسم از آن اساتید ارتباطات و دانشجویان اش بود که بعد از تمام شدن سخنرانی اساتیدشان سالن را ترک کردند و بخش دوم هم مربوط به مطالعات فرهنگی بود و دانشجویانش و دعواهایشان . همایشی که انجمن علمی هر گروه می توانست جداگانه آن را برگزار کند و به سوالات درون گروهی دانشجویانش پاسخ گوید
اتفاق خوب این جلسه همنشینی اساتید گروه های مطالعات فرهنگی بود و برنامه به دانشگاه تهران و علم و فرهنگ محدود نشده بود، رئیس گروه مطالعات فرهنگی علامه و اساتید گروه هم حضور داشتند . در زمان استراحت میان برنامه همه دور هم بودند و «گپ» می زدند و البته زمان کوتاه فرصت به تبادل نظرهاشان نمی داد ...! اگر قائل به حداقل باشیم همین دور هم بودن همه ی مدعیان مطالعات فرهنگی و سلام و احوالپرسی سالیانه ی آن ها کفایت می کند و اگر چیزی ورای آن نخواهیم حرف دکتر رضایی درست خواهد بود که نه از این جلسه که ازهیچ جلسه و همایشی انتظار علم و دانش نداریم که علم و دانش نه با تایید و تعارف با هم درست نمی شود و نه با بیان دلگیری های شخصی و گله گذاری از هم ، علم آنجا شکل می گیرد که منتقدین حرف هایشان را بگویند (همانطور که دکتر آزاد در ابتدای جلسه به درستی اشاره کردند) . حتما اعضای علمی انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات با اساتید،نظراتشان و حساسیت هایشان آشنایی دارند به همین دلیل ای کاش با وجود تمام اختلاف های پیش آمده توجه بیشتری به حساسیت آداب دانی استاد می نمودند و استاد محترم هم ای کاش بعد از نطق انتقادی و کنایه آمیز خود جلسه را برای احترام به نظرات مخالف ترک نمی کردند . من به عنوان مخاطب چنین جلساتی بار دیگر به این نتیجه رسیدم که اساتیدمان نمی توانند با هم حرف بزنند، مجادله و بحث کنند . بار دیگر به این نتیجه رسیدم که با انشاالله گفتن و همینگونه رفتن پیش نمی رویم . همه ی اساتید مبهوت و خوشحال از جمعیت حاضر در سالن،این «انبوه» حضور را نشانه ای از موفقیت و امیدواری به آینده تلقی می کردند !! درست است ، حاضرین بخشی از «معنا» و شاید موفقیت باشند رشته باشند اما بخش مهم «متن» آن چه می شود؟
همایش برخلاف برنامه ی از قبل اعلام شده تمام شد و تعدادی از اساتید بی سخنرانی هم صحبت کردند . صحبت هایی که باز با انشاالله گفتن و امیدواری های غیر واقع بینانه به پایان رسید . نه «علم» ی بود ، نه راه حلی و نه «چیز عجیب و غریبی» . همه دور هم جمع شدیم تا بار دیگر حرف های آشنا را تکرار کنیم و دیگر نه توقعی داشته باشیم و نه انتظاری ! تا سال آینده هم خداوندگار بزرگ است . همایش علمی بر روی همایش علمی انباشته می شود
جای خالی مجادله و مباحثه آن قدر آشکار است که هر مخالفتی بی انصافی و هر حمایتی بی توجهی به اصول قلمداد می شود . به نظر من این رشته بیش از آن که به این نوع همایش ها نیاز داشته باشد به جلسات بین گروهی سه دانشگاه تهران ، علامه و علم و فرهنگ نیاز دارد . جلساتی که اعضا در پی تایید و صحه گذاری بر نظر هم برنیایند و بیش از چند دقیقه ای برای شنیدن نظرات هم وقت بگذارند و به این سوال ها پاسخ دهند : این سه گروه جامعه ی ایرانی را چگونه می بینند ؟ این رشته با شناخت آن ها از جامعه چه ارتباطی دارد؟ چالش آن ها با مخالفانشان کجاست ؟ هر گروه خود را بیشتر در پیوند با کدام یک ازرشته ها تعریف می کند؟
Wednesday, September 02, 2009
!!! ... کاندیداتوری وزارت
وقتی دنبال کار می گردید هیچ چیز مهم تر از سابقه ی کاری برای شما نیست.همه مان به چنین نتیجه ای رسیده ایم . حتی اگر به مدرسه ای بروید که به واسطه ی آشنایی به شما معرفی شده باشد،وقتی می فهمند تجربه ی تدریس ندارید راغب نیستند کلاس های اصلی درس شان را به شما بدهند حتی اگر معلمی برای درس علوم اجتماعی سال اول دبیرستان نیازداشته باشند . درسی که در کنکور دانش آموزان رشته های تجربی و ریاضی اصلا به حساب نمی آید و دبیرستان هم فقط همین دو رشته را دارد . شما سابقه ی اداره ی کلاس را ندارید . این قاعده چه در مدارس غیرانتفاعی و چه درمدارس دولتی اجرا می شود . لذا شما باید از درس های فوق برنامه شروع کنید تا در نظام آموزش و پرورش سابقه ای کسب کنید . حالا اگر تدریس در مدرسه را واقعا دوست داشته باشید این مسائل را می پذیرید تا به هدفتان برسید
سال اول دبیرستان ترجیح می دادم ذهنم را برخلاف همکلاسی ها درگیر کنکور نکنم و بیشترین لذت را از مقطع جدید ببرم . ماه های آخر سال تحصیلی با اصرار دوستان و برای شوخی - خنده و انتقاد عضو بسیج دانش آموزی شدم و کارتی هم دریافت کردم ، فکر کنم چهارهزارتومان هم حق عضویت دادم !! آن سال حرف چنان از زبانی به زبان دیگر و از گوشی به گوش دیگر جابه جا شد که تحقق بخشیدنش برای ما هیجان آور می نمود . نه در عقایدمان ، نه در ظاهرمان و نه در عملمان هیچ نشانی از بسیجی بودن نبود(نیست) . می گفتند اگر چهارسال عضو فعال بسیج باشید حتما در دانشگاه قبول خواهید شد
چه انحراف بزرگی بود ...!! فکر می کنم اگر همان زمان که مصادف بود با دوره ی اصلاحات و احساسات اصلاح طلبی و هواخواهی ، از خواب غفلت بیدار می شدم و خود را در کالبد و روح دانش آموز فعال بسیجی می شناختم و اجتماعی می کردم ( برخلاف عقایدم )!! ، اگر همان را ه را در دوره ی دانشگاه نیز ادامه می دادم و فعال می بودم ،گروهی و شاخه ای و نوعی از بسیج را تشکیل می دادم و در این مدت بادمجان ها را به درستی دور قاب می چیدم ، مطیع و فرمانبرداری خالص و مخلص می شدم امروز چیزی کم نداشتم و نه تنها معلم ، که مدیر و وزیر هم می شدم
دانشجوی رشته ی علوم اجتماعی هستم که رشته ای مرتبط است ، دو مقاله ی علمی در حوزه ی آموزش و پرورش به اساتیدم ارائه داده ام . در همایش ها و کارگاه هایی شرکت کرده ام ، به حوزه ی آموزش و پرورش بسیار علاقه دارم و با دانش آموزان رابطه ای خوب برقرار می کنم ، چندین جلسه به دو نفر زبان درس داده ام ، یک زنگ دوساعته ی مدرسه را به دلیل غیبت معلم سر کلاس فلسفه ی سوم دبیرستان حاضر شدم ، از جنس اناث هستم و جوان
اگر من گذشته ام را آن گونه می ساختم !! دیگر چوب بی تجربگی درنظام آموزشی و بی سابقه بودنم را نمی خوردم . با چنان گذشته ای چه آینده ای می ساختم
Saturday, August 08, 2009
....تجربه هایی از یک جنس
در میان آدم های بی قدرت ، آن هایی که خواب نجات جهان را از طریق به دست گرفتن زمام قدرت و رهاندن آن ( و خودشان) از ترس می بینند ، خودشان را فریب می دهند . نوع بشر از طریق دست به دست شدن قدرت و افتادن قدرت به دست آدم های بی قدرت سابق نجات نخواهد یافت ، زیرا درست در همان روزی که قدرت به دست آن ها می افتد معصومیتشان از بین می رود . درست در همان لحظه آن ها هم به این وحشت می افتند که مبادا قدرت استحکام پیدا نکرده شان از دست برود ، رویاها و نقشه های تحقق نیافته شان نقش برآب شود ، و در نتیجه دستانشان را به خون می آلایند و تخم وحشت می پراکنند ، و سرانجام از این بادی که می کارند همان توفان را می دروند . آن ها نمی توانند از این وحشت بگریزند ، آن ها در وحشت انتقام خواهند زیست ، از وحشت از آن که دوباره به همان گذشته شان پرتاب شوند ، و از کارهایی که خودشان کرده اند به وحشت خواهند افتاد . قدرت ترکیب شده با وحشت منجر به جنون می شود . قدرت آن بی قدرت های سابق سبعانه تر از قدرت آن هایی است که از قدرت ساقط شده اند ، چون اگرچه اینان اکنون زمام حکومت را به دست گرفته اند ، باز همچنان ترس و وحشت در دلشان لانه دارد . کلیما ، ایوان . « آدم ها ی قدرتمند و آدم های بی قدرت» ، خشایار دیهیمی ، 1387
Monday, July 27, 2009
بگذارید هنر را در فضای باز لمس کنیم
خیابان ولیعصر - کمی بعد از ساعت پنج
به شکل بی سابقه ای خیابان ولیعصر به سمت پارک وی شلوغ بود. وقتی به میدان پارک وی رسیدم دلیل شلوغی را به یاد آوردم ! زیر پل پر بود از ون ها و بنزهای نیروی انتظامی که از فشم ، لشکرک و لواسان آمده بودند ، تعداد سرباز وظیفه ها هم کم نبود !! سوار تاکسی که شدم ، پسر بغل دستی ام گفت مجلس ختم را کنسل کرده اند ! گفتم : «خود پدر یا صدا و سیما» ؟ گفت : «گفته اند پدر اما حتما از بالا گفته اند . مردم پراکنده شده اند و عده ای رفته اند به سمت ونک » . پرسیدم درگیری که نبوده ، گفت منتظرند غروب شود و مردم بیشتر شوند، بعد
ساعت 8:50 - پارک وی
از پلیس های سبز پوش دیگر خبری نیست اما در محوطه ی بیرونی شهرداری سمت چپ چهارراه ، آدم هایی را می بینم با کلاه و لباس های پلنگی و مرد درشت هیکلی با ریش و بلوز روی شلوار که در تاریکی قدم می زدند
ساعت 9:10 - سر پل تجریش
اولین زنی هستم که در کنار چهار مرد مسن نشسته روی نیمکت و پسر جوان ایستاده کنار آن ها ، می ایستم و گوشم را به صدای ستار پسر جوان می سپارم . بلند گوی کوچک و ظرف پول روی آن نزدیک صندلی تا شویش قرار گرفته اند . این جا دیگر جای همیشگی اش شده است - پیاده روی تاریک روبه روی سردیس دکتر حسابی - . آهنگ های درخواستی هم می نوازد . احساس آرامش می کنم حتی برای لحظاتی که آنجا در خیابان و فضای باز به موسیقی گوش می دهم . کمی خوشحالم وقتی می بینم این جا هم می توانم کسانی را ببینم که سازشان را در دستشان گرفته اند ، به خیابان آمده ، می نوازند و مردم هم به شان پولی می دهند . خانم میانسالی کنار من می ایستد ، زنی به شوهرش می گوید صبر کن کمی گوش بدهیم . موسیقی در خواستی شان را هم سفارش دادند . داریوش خواجه نوری و همسرش هم مدتی طولانی آنجا ایستادند و گوش سپردند . آدم هایی بی توجه به اطرافشان به سرعت می گذشتند ، در همان لحظه آدم های بیشتری هم به این جمع اضافه می شدند . باورم نمی شد بتوانم این جا هم چنین صحنه ای را ببینم . اما هر لحظه می ترسیدم که با زیاد شدن جمعیت پلیس بیاید و «تجمع» غیر سیاسی را «متفرق» کند . خانم میانسال گفت : « شلوغ شد دیگر امکان داره بریزند ، من هم که نمی تونم حرف نزنم ، بهتره برم » . اولین کسی بودم که بعد از چند قطعه شروع کردم به دست زدن . خانم ها آمدند و روی نیمکت نشستند و مردان میانسال هم در خاطرات جوانیشان غرق شدند ، از چشمانشان و لابه لای حرف هاشان فهمیدم
پسران و دختران جوانی را می شناسم که آرزو دارند سازشان را بردارند ، به خیابان بیایند ، بنوازند و هنرشان را به نمایش بگذارند ، اگر سود مادی هم نصیبشان نشد حداقل سود معنوی تشویق های مردم و شناخته شدنشان را به دست آورند . به نظر من آوردن این شکل از موسیقی به میان مردم لزوما به معنای نیاز مادی نیست ، که نیاز به «به راحتی مطرح شدن و آزادی نواختن» اصلی ترین دلیلش است ، زدن ساز اکنون سرمایه ای متمایز کننده است که نه تنها سرمایه های فرهنگی که به ویژه سرمایه ی اقتصادی مناسب را می طلبد ، برای همین نواختن در چهارراه ها ، خیابان ها و پیاده رو های ایران تنها نمی تواند از سر نیاز مالی باشد
کمی پایین تر به سمت میدان قدس در تاریکی پیاده رو و روبه روی مغازه های تعطیل شده پسری با ظاهری مقبول : شلوار جین آبی ، تی شرت خاکستری و کیف کولی ایستاده بود و سازدهنی می زد . کیسه ای را هم برای کمک های مردم به کمرش آویخته بود . کمی در زمان عقب می روم چند هفته پیش پسری را می دیدم که با تاریک شدن هوا با گیتارش به همین محدوده می آمد ، میزد و می خواند ، کیف گیتارش را هم برای کمک باز می گذاشت . قبل تر نیز پسر جوانی را ازسینما آفریقا تا بیمارستان شهدا می دیدم که در روشنایی- تاریکی هوا می آمد و ویولن می زد ، در کیف ویولنش را هم در کنار پایش باز می گذاشت
پسرهای جوان چندی پیش از نواختن بیرون از خانه ها و کلاس ها می ترسیدند، از نواختن زیر سقف آسمان ... اما ... هنوز هم برایم سخت است باور کردنش ... خوشحالم ... و امیدوار به آینده ی این حرکت
ساعت 10:30 - خانه
زنگ زد . گفتم تازه رسیده ام و عصر شلوغ بوده است . گفت آن ها هم بیرون بوده اند و به شان حمله شده ، گریخته اند و آسیب ندیده اند ... !! زنگ زد گفت بعد از یک و ماه و اندی حکمش را داده اند ،2-5 سال زندان ، گفته اند اتوبوس آتش زده ، خب دیگر نتوانسته تحمل کند ... !!! چقدر فاصله کوتاه بود از ناراحتی و نگرانیم از حضور پلیس در پارک وی و خوشحالیم از طنین انداز شدن صدای موسیقی زنده در پیاده رو ها و اضطرابم از وضعیت سلامتی اطرافیانم
Monday, June 22, 2009
در آن زمان که رژیمی جنایتکار قواعد قانون را به کلی زیر پا می گذارد، در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده می شود ، در آن زمانی که عده ی معدودی که فراتر از قانون هستند می کوشند دیگران را از شان و کرامت و حقوق اولیه شان محروم کنند ، اخلاق مردمان عمیقا آسیب می بیند . رژیم های جنایتکار به خوبی از این امر آگاهند و آن را می شناسند و سعی می کنند با ایجاد وحشت شرف و رفتار اخلاقی آدمیان را به مخاطره اندازند ، شرف و اخلاقی که بی آن جامعه ای ، حتی جامعه ای تحت حکومت چنین رژیمی نمی تواند بپاید . اما بر همگان معلوم شده است که ترور و وحشت وقتی که مردمان انگیزه ای برای رفتار اخلاقی دارند نمی تواند به جایی برسد یا چیزی به چنگ آورد
کلیما ، ایوان ، روح پراگ ، خشایار دیهیمی ، نشر نی ، تهران ، 1387
بخش هایی از صفحات 24-25
Friday, June 19, 2009
دیگر باورت ندارم
چرا بعد از انتخابات چهره های مهم حزب مشارکت ، نهضت آزادی و روشنفکران و نویسندگان را گرفتند؟
چرا در انتخابات این دوره بر خلاف دوره های پیش ابتدا آراء شهرها و شهرستان ها را اعلام نکردند و نتایج کلی کشوری وفقط استان و شهرستان تهران را خواندند و بعد از چند روز به سراغ آراء جزیی رفتند؟
چرا سایت ها به گونه ای گسترده فیلتر شده اند ؟
چرا یک هفته است نمی توان اس ام اس داد؟ و عصرها موبایل ها آنتن ندارد و نمی توان تماسی برقرار کرد؟
چرا شبکه های ماهواره تا این حد پارازیت دارند و یا قطع می شوند ؟
چرا لباس شخصی و بسیج با لباس آلاپلنگی، باتوم و زره به دست به خیابان ها ریخته اند و گاه بی جهت مردم را می زنند؟ آیا نیروی انتظامی کافی نبود؟
چرا به تجمعات و راهپیمایی های مخالفین مجوز داده نمی شود؟
و هزار چرای دیگر بی پاسخ مانده ، فراموش می شود و فقط محکوم می کنند
-----------------------------------------------------------------------------------
قبل از انتخابات تعدادی از دوستان گفتند ایران زنده است ، حیات دارد و می توان در آن آزادانه فعالیت کرد . چرا بروم ، باید ماند . اما بعد از انتخابات همه شان گفتند باید رفت و جایی برایشان نمانده است ... !!! آن ها ، من و افرادی مانند ما دیگر به سختی اعتماد خواهیم کرد ( صدا و سیما برایمان حذف شد، بعضی شخصیت ها و گفتارشان نیزهم ) . هیجانات ، باورها ، روشن بینی ها و اعتمادمان سوخت ...!! نظام ، مشروعیت ، دروغ ، دروغگو ، پایمال شدن حق خودتان قضاوت کنید . احساساتتان را کنار بگذارید . «کلاه را قاضی کنید» و فهم را به کار گیرید . من دیگر به حداقل اعتمادم هم شک دارم . من دیگر هیچ چیز و هیچ خبری را باورم ندارم
Sunday, June 14, 2009
; آقای موسوی ، آقای کروبی و آقای رضایی
بازی تمام شد . از همان ابتدا نگران روز و روزهای بعد از پایان بازی بودم . هنوز باورم نمی شود . هنوز متحیرم و متعجب ...!!گفت : کم کم شک می کنم ، شاید اسم محمود احمدی نژاد را نوشته ام ... . به شدت عصبانیم و صریح اعلام می کنم این دولت با رای من و هزاران و میلیون ها نفر همچون من من انتخاب نشده است و هیچگونه همکاری و همراهی با آن نخواهم کرد . بس است دیگر ، سال ها است به خاطر اس و اساس یک مجموعه عقب کشیده اید . مجموعه و نظامی که این بار بیش از گذشته ، شدید تر از گذشته و فجیع تر از گذشته خود تن به تزلزل داد . شاید این بار باید فریاد کشید «مرگ یک بار شیون هم یک بار» . کاندیداها و دوستان من هر چقدر هم زیرک باشید و توان پیش بینی بازی را داشته باشید ، رغیب را خوار شمردیم و «رو دست خوردیم» . بس است دیگر ...!!! من می ترسم که آنچه شما تزلزلش خواندید قانون شود و ما بیش از گذشته کنشگران منفعل باشیم و شویم
آقای میرحسین موسوی خامنه لطفا دیگر سکوت نکنید و به فکر اساس نباشید که از پای بست این بار ویران شده است . اکنون باید بیش از گذشته احساس خطر کنید ! نه امروز که آینده و آیندگان در خطرند
آقای مهدی کروبی نه تنها شب انتخابات که دیگر هر شب و روز نباید خوابید ، دست از کار نکشید ، سکوت نکنید اکنون باید از آرای مردم صیانت کنید
و آقای محسن رضایی میرقائد شما هم ساکت ننشینید و با «دولت در سایه» و شورای نخبگانتان بیندیشید و از آرای شمارش نشده تان دفاع کنید .«وحدت و آرامش» امروز واژه های بی معنایی شده اند
مردم ساکت ننشستند ، به خاطر شما بعد از نتایج هم به خیابان ریختند و کتک خوردند . می گفتند : «حالا نوبت شما است تا به صحنه بیایید» . با بیانیه کاری درست نمی شود و آرای رفته مان بازنمی گردد . همه آماده ی بدبین شدن به شما هم هستیم . لطفا کاری کنید و به شعارهای تان عمل کنید . وگرنه دیگر به نسل من زیاد امیدوار نباشید ، انقلاب نمی کنند ! دیگر رای نمی دهند . آن ها خارج می شوند
Tuesday, June 02, 2009
!... «حماسه آفرینی نخواستن ها»
مگر می شود در این فضا هیجان زده نشد. هر چقدر عقلانیت تلنگر می زند اما احساس هم بی کار نمی نشیند با این همه احساسات مردم نمی توانی در درونت خوشحال نشوی اما می دانم هیجانات من با سر پایین خود را ابراز می کنند . چرا این گونه شده ام ؟ در عمر انتخاباتی ام این دوره سومین دوره ای خواهد بود که برای ریاست جمهوری رای می دهم . اما ... چرا انقدر سخت شده است ؟ نگرانم ... نگران آینده . نگران فردا و فرداهای انتخابات
فرصت را از دست ندهید . همیشه ایام تبلیغات انتخاباتی مهم و پر هیجان است . دیگر بس است ، لطفا شب ها بدون ماشین شخصی هم به خیابان ها سر بزنید تا کمی هیجان زده شوید ، کمی بحث کنید و استدلال آورید . دیگر از نوشته های در و دیوار چیزی نصیبتان نمی شود . تکراری شده است . حالا نوبت حرکت است ، حرکت های شبانه که شب به شب بیشتر خواهند شد
ساعت 7:30 پیاده روی خیابان انقلاب -چهار راه ولیعصر: جوانان از سنگ های پاده روی تئاتر شهر بالا رفته اند ( از گشت ارشاد ثابت آن جا خبری نیست ) . کافی است دستبندها و سربندهایشان را دید و پوسترهای تبلیغاتی شان را . همه طرفداران رنگ سبز می حسین بودند و با شور و حرارت حرف می زدند . سر خیابان ولیعصر به سمت میدان ولیعصر هم گروه دیگری ایستاده بودند با شور و شوق . سر خیابان شانزده آذر در انقلاب هم همینطور بود . هوا روشن است و صدای ماشین ها زیاد . اتوبوس های شلوغ خط ویژه که می گذرند چندین دست آویزان به میله را می بینم که دستبند سبز دارند . تصویر قشنگی است
ساعت 9 خیابان انقلاب خلوت است ، کتابفروشی ها بسته شده اند . هوا تاریک شده است . به سینما بهمن که می رسم صدای همههمه می آید . چندین حلقه ی جمعیتی درست شده است . مردم به راحتی خیابان حرف می زنند . همان هایی که همیشه با سرعت و بی تفاوت از اطراف هم می گذشتند حالا دور هر حلقه ای می ایستند و چندین دقیقه وقت می گذارند تا نظرشان را درباره ی سال هایی که گذشت و سال های پیش رو بگویند
یکی از دوستانم را می بینم در جواب چه می کنی من می گوید : آمده ایم درباره ی تحریم با مردم صحبت کنیم اگرچه رای دادن کسی را هم زیر سوال نمی برم و همه محترمند . می گوید باید فشار مدنی زیاد شود تا «این ها» خواسته های ما را بپذیرند . دانشجوی شاکی امیر کبیر هم به جمع ما اضافه می شود و از تجارب تلخ خودش و بی برنامگی تحریم کنندگان و باهوشی کار به دستان که از دو سال پیش شرایط را برای انتخابات فراهم کرده اند، می گوید . براین باور بودند که فشار مدنی باعث شده آن ها این وقت شب بدون دخالت نیروی انتظامی و بر هم خوردن تجمع شان به راحتی صحبت کنند ! در حالیکه به گمانم دادن آزادی های این چنینی «تنها» قبل از انتخابات را نادیده گرفته اند . آن طرف تر میرحسینی هاهستند و کروبی یی ها . یاد دور دوم خاتمی افتادم و انتخابات مجلس دوره ی او ، تجمع در میادین برای تشویق مردم به مشارکت . می خواهم به سمت تاکسی ها بروم که حلقه ی دیگری می بینم . خیلی جالب است!!!نکته ی مثبتی است . احمدی نژادی ها هم به آن ها اضافه شده اند . پسری می گوید من را یک ماه است به دادگاه می برند هنوز نفهمیدم جرمم چیست . خانمی بی چادر اما با حجاب کامل می گوید : «من خودم دور پیش به او رای دادم . چه کار کرد؟ حق السکوت می گیرد مفسدین اقتصادی را اعلام نکند . اگر امشب اعلام کرد من به او رای می دهم » . آقایی گفت : «چرا خانم کار کرد مسکن گرون شد . اجاره ی 300 تومن من شد 500 تومن . قدرت خرید ندارم» . آن خانم با تایید حرف آن آقا به حرفش ادامه داد: «مشاورش گفت ما با اسرائیل دوستیم . هیچ چیز به او نگفتند» . حلقه ها کم کم جمع شدند . دختری فریاد زد : بچه ها بریم میدون ولیعصر
چرا؟ چرا فقط همین چند روز می ایستیم و جدی با هم حرف می زنیم و مسئله ی مرگ و زندگی را به پیش می کشیم ؟ چرا همین حلقه ها برای کارهای دیگر در خیابان جمع نمی شوند؟ چرا جز در مورد انتخابات و نه عملکرد دولت ها بعد انتخاب شدنشان تجمع نمی کنیم و با هم حرف نمی زنیم؟ چرا زود می گذریم و فراموش می کنیم و گاه شاید تکرار؟
ساعت 10:10از پارک وی تا میدان تجریش ترافیک سنگین است . سمت راست خیابان پر از صدای بوق است و شادی و موسیقی و خنده . اما گروه دیگری هم به این شادی ها ی خیابانی و هیجان آور اضافه شده اند که منتقدش بودند . حامیان احمدی نژاد . مردانی سیاه پوش با محاسن ماشین هایشان را تزیین کرده اند . دخترانی در ماشین هایشان احمدی نژاد را تبلیغ می کنند که اگر پیاده شوند (مطمئنم) گشت ارشاد می گیردشان... کسانی به این فضا می پیومندند که (مطمئنم) اگر ازشان بپرسیم برنامه های آقای فلانی را می دانی ، خیره نگاهت می کنند . همه شادند ، صدای یار دبستانی بلند است . پسرهای جوان در کنار هم راه می روند و دکتر ، موسوی و کروبی را پخش می کنند . عده ای هم فقط دنبال پوستری می گردند تا بچسبانندش و خیابان ولعصر را دور بزنند . هر تبلیغی که باشد ، مجوزی است که تا پاسی از شب با آن در خیابان ها دور بزنند و از زندگی برای لحظاتی لذت ببرند . ساعت 10:30 هم گذشته است اما گویا کسی برای دیدن مناظره نرفته است . پلیس ایستاده و فقط مردم و ماشین ها را هدایت می کند . نکات مثبتی در مشاهدات امروزم داشتم : مخالفین این شادی ها خودشان به این جریان پیوستند ، خودشان حلقه ی گفت و گوی خیابانی تشکیل دادند و سعی کردند استدلال بیاورند . حلقه های همدیگر را به هم نزدند حتی تحریمی ها . پلیس هم دیگر(در این روزها) مانع شادی کردن جوانان نمی شود . اما همین جریان ها می توانند یکی دو ماه دیگر هم وجود داشته باشند ؟ این انرژی ها چند ماه دیگر چگونه تخلیه می شود؟ اصلا فضایی برای آن به وجود خواهد آمد؟ خوشحالم این فضا را دوست دارم اما نگران ترم می کند و این بار می ترسم از هیجان هایی که زود فرو می نشیند . نگرانم از آگاه نبودن و آگاه نشدنمان، از هیجانی که همیشه غلبه می کند چه در پیروزی و چه در سرکوبگری و...!!؟
-----------------------------------------------------------------------------
این جمله را در یک بحث انتخاباتی با اس ام اس گرفتم . نقل به مضمون اس ام اس : ما هیچ وقت برای آنچه که می خواهیم به پا نمی خیزیم ، گفت و گو و تجمع نمی کنیم . برای نخواستن ها و سلبی بودن ها اما همیشه آماده ایم
Saturday, May 30, 2009
تصاویری محدود از روز و نه شب های قبل از انتخابات
Thursday, May 28, 2009
مصرف « سبز » تبلیغاتی
فضای خوبی است . یادآور دوازده سال پیش ، به خصوص برای نوجوانان و جوانان . در میادین اصلی و خیابان های منتهی به میادین به شما تبلیغات انتخاباتی می دهند . جوانان ایستاده اند و با هم حرف می زنند و به سوالات رهگذران پاسخ می دهند . همه شان خوشحالند ، بزرگ شده اند ، « یکرنگ » و یک شکل اند و « متمایز » . از یکی دو ماه پیش «ما هستیم » ها روی دیوارجای گرفته بودند ، درست شب قبل از اول خرداد بود که دیدم ماشین ها را تزیین می کردند «میرحسین موسوی» . شنبه دوم خرداد بنرهای بزرگ کروبی و کرباسچی از ستون های شهری بالا رفته بودند . ایستگاه های اتوبوس پر از عکس کروبی بود و میرحسین هم به دیوارها و درها چسبیده شده بود . شهرداری پس کجای این آغاز انتخاباتی قرار گرفته است ؟
یکشنبه تک و توک پارچه های نوشته شده شهرداری «محل الصاق پوسترهای تبلیغاتی» را می شد دید ، اما زیاد نبودند . کاندیداها هنوز همه به در و دیوار ها چسبیده اند نه در جایگاه های مشخص شده شان . دو روز هم نگذشته بود کروبی و میر حسین پاره شدند . کروبی و کرباسچی به پایین آمدند ، پاره شدند ...!!!پوسترهای روی دیوارهم یکی بعد از دیگری کنده و پاره می شوند. شهرداری کجاست ؟
این جا ( خیابان ولیعصر و خیابان شریعتی که به میدان تجریش و میدان قدس منتهی می شوند) احمدی نژاد نیست جز یک پارچه نوشته ی «ستاد مردمی محمود احمدی نژاد» با دو شماره تلفن . کروبی هم این جا کمتر است و رضایی را اصلا ندیده ام . چهارشنبه صحنه ی تبلیغات در فضاهای مشخص شده ی شهرداری «داد می زد» : ما به دکتر احمدی نژاد رای می دهیم ، احمدی نژاد ، احمدی نژاد = مردم _ این ها دست نوشته ها یا شابلون نوشته هایی با رنگ سیاه است - و با رنگ سبز -همان جا- دست نوشته هایی که به مقاومت برخاسته اند : میر حسین ، میر حسین موسوی رای ماست ، خاتمی = میرحسین ، میرحسین = کنار زدن گشت ارشاد ، از بین رفتن گشت ارشاد صد در صد تضمینی با میرحسین موسوی . گویا عکس ها ی بی کلام پاسخ گو نیستند . هنوز فضای بی کلام در حاشیه است . این روز ها همه نیاز به کلمات با صدا(حرف و صحبت) و بی صدا(نوشتار) دارند . همه پاسخ هم را می دهند . باید حرف زد و نوشت . فضاهای تبلیغاتی شهرداری کمتر روی خود عکس دارند ، همه سفید مانده اند برای نوشتن و پاسخ یکدیگر را دادن . به نظرمن این دوره تنها فضای مصرف است که می تواند بی کلام و بی صدا سخن بگوید . تبلیغاتی که به کالای مصرفی تبدیل شده با استقبال بیشتری روبه است و جوانان دوستدار تمایز مصرفی را به سمت خود کشانده است . روبان/پارچه ی سبز معنا و کارکرد مذهبی اش را کمرنگ کرده و کارکرد اجتماعی یافته است . مذهبی باشی یا نباشی سبز شده ای . پسر باشی یا نباشی تی شرت سبز را می گیری روی تن یا روی مانتو می پوشی ، شال سبز را سرت می کنی یا دور گردندت می بندی . در این هفته اما مذهب ات در کنار رنگ سبز با روبان یا پیراهن/تی شرت سیاه ات کارکرد اجتماعی اش را پررنگ نشان می دهد . می توانی اقلیت باشی تا با مصرف سبزت تمایز بیابی و مقاومت کنی چه کل ماجرا را بدانی و چه ندانی . از خودت که بگذری ماشینت هم نشانه ی شناختنت است . پوستر به آن می چسبانی و سبزش می کنی . چه هیجانی دارد وقتی جوانان سبز پوش پوستر به دست را در خیابان یا ماشین ها می بینی . با لبخندی از کنارشان می گذری ، گفته اند این نوع تبلیغات خلاف قانون است - شش روزی بود که از شروع تبلیغات می گذشت، چه دیر...!!- اما خوشحالی که هنوز این آدم ها را در خیابان می بینی . خوشحالی که کروبی و میرحسین کنار هم تبلیغ می شوند و خوشحالی مردمی هنوز هستند که با هم درباره ی تنور داغ انتخابات ایستاده در خیابان گفت و گو می کنند . اما وقتی به درون ات می نگری در آن انتها کمی دلت می لرزد و نگرانی . این بار کدام یکی غلبه کرده اند باز هم فقط احساسات یا خرد هم در کنار خود دارد؟
Thursday, April 16, 2009
!... سال های
Thursday, April 09, 2009
ازدواج به سه روایت
با هم به بانک رفته بودیم . معلم دوم دبستانش را آنجا دیده بود بعد از چند سال . هم خوشحال شده بود هم به فکر فرو رفته بود . می گفت بعد از یک احوالپرسی مختصر و سریع فقط پرسیده بود:«ازدواج کردی؟» گفته بود:«نه». معلمش گفته بود :«قسمت نبوده». وقتی پیش من آمد به شکلی ایستاد که خانم معلم دیگر او را نبیند . می گفت او یک معلم بود ، افسوس می خورم...!! زمانی مهم ترین فرد زندگیم بود، همان هشت سالگی . حالا بیشتر از ازدواج کردن یا نکردن من فکر نمی کند ...!! اصلا نپرسید چه کار می کنم ...!!! نقش خداوند در زندگی این آدم ها بیشتر از خودشان و دیگران است . این ها همان اختیار خدا دادشان را هم به خدا بخشیده اند... ازدواج و «قسمت»؟!! یعنی همان تقدیر . یعنی یک زندگی از پیش نوشته شده . یعنی درهر مکان و هر زمانی خدا جلوتر است یعنی دست خدا بلند تر از دست شما است یعنی بی اختیارید و بی ارده یعنی خدا به جای شما تصمیم می گیرد و یعنی شما نمی بودید بهتر از این بی ارادگی و استفاده از این اصطلاح بود . آخر... او زمانی معلم من بود . معلم هنوز هم برای من فردی است آگاه و «روشنگر» نه نماینده ی جبر وتقدیرگرایی . معلم یعنی مهمترین مرجع زندگی فرد... معلم یکی ازمهمترین اعضای خاطرات کودکی است . می گفت این روایت «تقدیر گرایانه» روایت مادرها و مادر بزرگ ها است . روایت «ماها» شکل دیگری دارد
اشتباه فکر می کرد . شاید هم چون مدعی متفاوت اندیشیدن بود سعی می کرد این مسائل را نبیند . می گفت مشاهدات و تجاربش او را به این نتیجه رسانده اند که تمایل برای ازدواج کردن در میان جوانان کم شده است . آن ها ترجیح می دهند دوران بیشتری را مستقل و مجرد زندگی کنند و مسئولیت کمتری داشته باشند . مشکلات اقتصادی و سختی دو تا شدن هم بر آن افزوده می شود . مسئله به این راحتی برایش تحلیل نمی شد . بعضی ازدواج می کنند تا مسئولیت ها و محدودیت های خانوادگی را کمتر کنند . بعضی ازدواج می کنند چون« دیگر باید ازدواج کنند» و این «شانس» و فرصت را نباید از دست بدهند . این اتفاق، پیش نویش خداوند از زندگی آن ها نیست . «شرایط به گونه ای فراهم می شوند» که خب،«شانس آورده » آورده اند ... . خداوند مستقیم «قسمت» شان را به آن ها نداده وهمدست با همسر به سراغشان نرفته است . در روایت «ماها» شانس گویا نام دیگر خداوند (قسمت) شده است و موقعیت ها و شرایط (محیط پیرامون) نه تقدیر که شاید واسطه ی رسیدن به آن باشد . در این روایت حضور خدا کم رنگ شده و تعاملات میان فاعلان و چیزی ورای آن اهمیت پیدا می کند علتی که دیگر ماورایی نیست
ماجرای دیگری تعریف کرد: داستان آشنایی منجربه ازدواج دختری با کارگردان ایتالیایی تناتر . از شانس آن دختر وضعیت خودش می گفت که پسری در جمعشان گفت این شانس نیست «دختره زرنگ بوده» ... !!! دختر دیگری هم این حرف را تایید کرده و گفته ما را اینگونه نبینید دخترها امروز خیلی زرنگ شده اند . روایت دیگر«ماها» نه تقدیر است ، نه شانس ، «زرنگی» با معنا و لحن کنایه آمیزش از توانایی ها و استعدادهای فردی فاعلان می گویند . در این روایت دختران سوژه های فعال ، توانا، با استعداد و مختار تعریف می شوند و پسران مفعولین ساده ای هستند که «شانس بیاورند طرفشان دختر خوبی باشد»...!!! این روایت را هر دو جنس پذیرفته اند . پسران بعد از واگذاری عرصه به دختران، بازی گردانی آن ها را نظاره می کنند و گاه مقهور واگذاری خودشان می شوند . شاید این دختران نا خواسته دارند ناخواسته انتقام گذشته ی تاریخی خود را می گیرند، اگرچه گمان نمی کنم تا این حد آگاه باشند... البته در این دنیای چند روایتی ، به نظر من روایت «شانس» بیشتر غلبه دارد و دیگری تنها در بین جمع های خاصی دیده می شود . تو چه فکر می کنی ؟
Sunday, March 08, 2009

شرایط به گونه ای بود که انتظار می رفت هیچ برنامه ای نباشد ... در حیاط برگه های رنگی - زرد،صورتی،آبی - را پخش می کردند(سمت راست کبوتری در حال اوج گرفتن بود،سمت چپ کبوترهم هر کلمه ی عبارت«برابری رهایی است» با سایه اش به بالا می رفت،در پایین صفحه نوشته شده بود8 مارس،روز جهانی زن گرامی باد . گوشه ی پایین سمت چپ هم آرم انجمن علمی پژوهشگری چاپ شده بود) . چند دقیقه بعد گفتند برنامه ای ساعت دوازده در سالن مطهری برگزار می شود . لباس های رنگی پوشیده بودند . گویا دیگر امروز ایرادی نداشت روسری سرشان کنند . دختران برگزار کننده ی مراسم همگی شال سفید بر سر و یا دور گردن داشتند . یکی نشانه ی جنس مونث را به گردن آویخته بود و دیگری آن را گوشه ی شال سفیدگردنش کشیده بود . سالن تقریبا پر شده بود از دختران . اولین زن سخنران از روی کاغذش موج های فمینیسم و اصول نظری شان را توضیح داد . دومین سخنران زن قبل از آمدن،فرزند کوچکش را به مادر و همسرش سپرده بود . او با نگاهی انسان شناسانه از ابتدا شروع کرد و از روی متنش نظریات مختلف درباره ی کار خانگی زنانه را خواند (اما آماده نبود هنوز،گویا) . اولین و آخرین مرد سخنران هم با صدایی آرام از نظریات ساختار گرا و پسا ساخنارگرا در حوزه ی فمینیسم گفت و جلسه تمام شد
ساعت یک ربع به چهار خیابان جلفا
به نظرم هوا هنوز آن قدر گرم نشده که دختران و زنان شال سفید بر سر کنند . یک خانم و یک دختر جوان با شال سفید در خیابان راه می رفتند
ساعت شش خیابان انقلاب
ون منتظر پر شدن صندلی های خالی اش است . رئیس خط می گوید خانم شما بیا جلو این آقا برود عقب . دختر هم می گوید نه،دائم باید پیاده شوم . به دختر دیگری می گوید برو عقب که دو آقا جلو بنشینند . دختر کیفش را برمی دارد و می گوید حالا چه می شود آقایی بین دو دختر بنشیند؟ شما هم با این جدا کردن ها شورش را درآوردید . ذهنتان بیمار است
چند ماه پیش بود،راننده پیکان تنها کسانی را سوار می کرد که پول خرد داشتند . خانمی که پول خرد نداشت پیاده شد . خانم دیگری نشست ، آقایی سوار شد بعد از چند دقیقه خانم دیگری . دو-سه متر جلوتر راننده ایستاد و با عصبانیت به خانم گفت شما پیاده شوید تا آن آقا هم پیاده شود بعد شما بنشینید تا آن آقا بنشیند . خانم گفت من راحتم ، راننده عصبانی شد گفت نمی شود . خانم که به شدت عصبانی شده بود گفت ذهنتان بیمار است . مرد نشست و در را محکم بست . راننده گفت ناراحت هستید پیاده شوید
نوزدهم اسفند
ساعت یک . بانک تجارت - میدان رسالت . مادری با پسرش وارد بانک شد ، مادر به خانم پشت باجه کاغذی را نشان داد . خانم گفت پسرتان مشکل دارد؟ مادر تایید کرد . خانم پشت باجه گفت شما قانونا نمی توانید حتی اگر فرزندتان مشکلی داشته باشد . زیر هفده سال پدر ولی قهری(!) است او باید بیاید . شما نمی توانید . مادر با ناراحتی از بانک خارج شد
ساعت پنج . سر کلاس . استاد گفت یکی از دوستانم زندگی اش به هم ریخته بود و تصمیم داشت طلاق بگیرد . به او پیشنهاد کردم زنش را بزند ... با توجه به شناختی که از زندگی اش داشتم گفتم زنت از تو انتظار دارد که اینگونه با او رفتار کنی . الان هشت ماه است به خوبی با هم زندگی می کنند . این وضعیت جامعه ما است : توده ی زنان مردان «با ابهت» را ترجیح می دهند . ممکن است به زبان نیا ورند اما دوست دارند مردان با آن ها برخورد کنند . مردان متاهل کلاس استاد را تایید کردند . قابل پیشبینی است ، دختران اعتراض کردند با وجود آن که معتقد بودند بعضی از زنان هم اینگونه اند
Tuesday, February 24, 2009
وبر در ایران...!!؟
باز هم همان بحث رایج دانشجویی انتقاد از اساتید و ساختن طیفی از آن ها در جریان یک مقایسه ی کاملا تجربی . بعد هم افسوس های همیشگی . هر دویشان در کتابخانه بودند و برای رفتنن به کلاس آمده می شدند
گفت: من از دو چیز ناراحتم . یکی اینکه چرا این جا به دنیا آمدم و دیگه این که دخترم
ابروهایش بالا رفت و گفت: مخااااالفم . بازم مشخص کردی چقدر ضد ملیتت هستی ...!! اما دختر بودن ... به نظر من یک بحث اجتماعی و فرهنگیه که می شه مقابلش ایستاد
خندید و گفت : مشکل واقعا از فیزیولوژیه
گفت: من حرف سیمون دوبووار رو قبول دارم که تو زن می شی
گفت: نظرش بعدها رد شد
گفت: اما واقعیتیه که می بینیم و اون چیزی که همه ی زنا ازش می نالن بیشتر بعد اجتماعی- فرهنگیشه نه جسمانیش
گفت : تو یه مصاحبه با هانا آرنت پرسیدند نظرتون چیه ،چه احساسی دارین به عنوان یک زن فیلسوف در میان مردان قرار گرفتید؟ گفته اشتباه نکنین من فیلسوف نیستم ... من فلسفه خوندم تا اندیشیدن رو یاد بگیرم و گرنه فلسفه کاری مردونه ست
قیافه اش جمع شد - دهان،ابروها و بینی همه در وسط صورتش جمع شدند- گفت: آخه
گفت: علم ثابت کرده که مغز زنا کمتر از مردا فعالیت می کنه و توان ذخیره سازیش بیشتره
همچنان قیافه اش جمع بود، مشخص بود نمی تواند این حرف را به راحتی قبول کند . با خنده ی تلخی گفت : اما آموزش و پرورش ایران به نتیجه ی دیگری رسیده . چون توان یادگیری دختران بیشتر از پسراست ، بهتره دخترا توسال های تحصیلی معطل پسرا نشن تا ازدواج شون هم به تاخیر نیفته ! بازم می گم این تفاوت برای من اجتماعیه . این شرایط اجتماعی- فرهنگیه که به اون تفاوتای جسمانی دامن می زنه
گفت: حالا فکر کن ببین وبر می تونست تو ایران وبر بشه؟
خندید و گفت: خب نه... !!! نه اون شرایط اجتماعی رو داشت و نه اون پایه های فلسفی رو . «اندیشه» در ایران...؟ نفس عمیقی می کشد
بهم گفته بود اگه واقعا می خوای علوم اجتماعی بخونی از ایران برو...!! می دونی مشکل اساسی مون چیه ؟ «شرایط امتناع» درعلم (به خصوص حوزه ی علوم انسانی) . مبانی فلسفی که نه تنها تجدید نشدن که اصول قدیمیش هم نقد و بازبینی نشدن . اونوقت علم معلقه بین زمین و آسمون ... . طولانی مکث می کند . وبر در ایران...!!؟
Sunday, February 15, 2009
نوستالژی اندیشه
از تابستان دارم به این فکر می کنم که ما (به خصوص در حوزه ی معماری و نقاشی )همچون گذشته سبک و مکتبی نداریم (انقلاب را مبدا زمانی خودم قرار داده ام)، به این نتیجه رسیدم که اندیشه ای نداریم . ایجاد کردن ، اندیشیدن ...!!؟
جلسه ی اول بود . بخشی از دانشجویان می شناختندش یعنی گفتند تعریفش را شنیده اند. استاد گفت اگر سوال شخصی از من دارید بپرسید ، دانشجویان از سن و تحصیلات استاد پرسیدند . دیگر یا سوالی نداشتند یا خجالت کشیدند... کمی صدای پچ پچ می آمد . قبل از این که استاد از شیوه ی کار خود بگوید دختری پرسید منابع امتحان را ننوشته اید ...!! استاد شیوه ی کاری خود را توضیح داد . دختری گفت جزوه ای را که ترم های پیش می دادید کی به ما می دهید؟ استاد لبخند تلخی زد . دختری گفت امتحان چند نمره دارد؟ استاد موضوع کنفرانس ها را خواند ، داوطلبان اندکی دست را بالا بردند . استاد گفته بود برای کار مقاله ی پایان ترم حداقل سه نفر و حداکثر پنج نفر باشید اما کنفرانس براساس تجربه ام یک نفره ارائه شود بهتر است . ناگزیر به دلیل جمعیت زیاد کلاس بعضی از کنفرانس ها را دو نفر بر عهده گرفتند
استاد از همان اول به بچه ها گفته بود کار گروهی است اما من متنی را از شما می خواهم که گویی یک نفر آن را نوشته است . دانشجویی گفت من یک نفره برای کنفرانس راحت ترم ... استاد خندید . پسری گفت چرا انقدر بر گروهی بودن مقاله تاکید می کنید؟ استاد گفت : تعدادتان زیاد است نمی توانم در کنار برگه هایتان مقاله ی 30 نفر را بخوانم . دلیل مهم تر اهمیت و ضرورت کار گروهی است . شما باید درباره ی موضوعی که می خواهید بنویسید با هم حرف بزنید ، بحث کنید و حداقل تا پایان ترم سه چهار بار دور هم جمع شوید !! بله می دانم کار گروهی را یاد نگرفته ایم و سخت است اما باید تمرین را شروع کرد
لحن استاد همچنان جدی بود و این بار با تاسف بیشتری ادامه داد فضاهای بالاتر آکادمیک ما هم اینگونه است ، هیچ کس با دیگری وارد گفتگو و ارتباط نمی شود . در همایش ها و جلسات همه می آیند حرف خود را می زنند و می روند . کمتر پیش می آید جواب مقاله های هم را بدهند ، هم دیگر را نقد کنند و تولید ... !!!! عادت کرده ام به سنگین شدنم بعد از این نوع کلاس ها...! چه می خواهیم بر سر اندیشه بیاوریم ...؟! به کجا می رویم ؟ اصلا به جایی می رویم...!!!!!؟
Friday, February 06, 2009
واژه ی مناسب
بار دیگر با این مسئله برخورد کردم . اولین بار در آلبانی بود که این موضوع توجه ام را جلب کرد . به همان اندازه که برای ما جالب بود مردم آلبانی مسلمانانی هستند که کمتر از نمادهای پوششی استفاده می کنند1 ، وضعیت ایرانی ها هم برای افرادی که آنجا دیدیم جالب بود و دائم سوال می پرسیدند : شما «کرویان»2هستید یا «پرتیکان»3 ؟ هرچه فکر کردم نتوانستم معادل فارسی رایجی برای این دو واژه پیدا کنم ...!! به این نتیجه رسیدم که چنین تفاوتی چندان برای ما جا نیفتاده است و اصلا این تفاوت محل بحث و مجادله است و چالش برانگیز می باشد . شما «باور/ایمان» دارید یا «عمل» می کنید؟ در پاسخ به این سوال ما کمی فکر می کردیم و با مکث جواب می دادیم . همیشه آموخته بودیم (در درس ها) که یک عمل دینی همراه با باور دینی است و برعکس و اگر باوری بی عمل باشد ، باور و ایمان واقعی نیست . آرام آرام آموخته هایمان از تجارب مان فاصله گرفتند و در زندگی روزانه مان دریافتیم که می توان ایمان داشت اما عمل دینی نکرد . اولین باری بود که با چنین سوالی روبه رو می شدیم و هیج وقت به فکر واژه ی خاصی برای توضیح موقعیت خودمان نبودیم . این وضعیت را نه با یک واژه-صفت- که غالبا با مجموعه ای از عبارت ها،مثال ها و بیان تفاوت ها مشخص کرده ایم . همچون کاری که من دیروز انجام دادم و مجددا به یاد این موضوع افتادم که به جای این همه توضیخ از چه صفاتی می توانم استفاده کنم
او آدم مومنی است -
خب خیلی ها مومن اند اما این گونه فکر نمی کنند-
آره درست می گی ، اما نمی خواهم بگم حزب اللهی . بار منفی زیادی منتقل می کنه و خیلی سیاسی می شه-
خب متعصب است-
آره ، مومن است و کمی متعصب ، با این ظاهر اما حزب اللهی نیست-
نه اصلا می دونی حسابی «اهل عمله» نه فقط کسی که «ایمان داره» یعنی...!؟-
و توضیحات همچنان ادامه داشت
نه...! هنوز تفکیک این دو صفت (که جایگزین های مناسب فارسی شان را پیدا نکرده ام) جا نیفتاده است . هنوز رابطه ای میان شان وجود دارد ... هنوز ایمان تنها صفتی است با بار منفی ، در حالیکه هر دو صفات انسان های مذهبی است اما یک صفت قوی تر از دیگری . ما هم آن زمان بعد از چند لحظه مرور اعمال و رفتارمان جوابشان را دادیم ... سوال برای مان کمی عجیب بود ... ما هم گویا تکلیف مان را هنوز با این تفکیک مشخص نکرده و خود را به عنوان موصوف این صفات نشناخته بودیم
---------------------------------------------------------------------
1- درمیان مسلمانان آلبانی کمتر زنان با حجاب می توان دید . می گفتند این مسئله به در دوران کمونیسم مربوط می شود که نباید از نمادهای مذهبی استفاده می کردند
2-croyant/believer صفت کسانی که چیزی را باور دارند ، به چیزی ایمان دارند ، باور و ایمان دینی
3-pratiquant/churchgoer صفت کسانی که اهل عمل اند ، عمل دینی
Friday, January 30, 2009
!!...اعتراف
چهل و شش روز می گذرد... . «اگر زندگی کافی بود ادبیاتی به وجود نمی آمد»(1) . پس چرا نمی نویسم ؟ دیگر فاصله ی زمانی میان نوشته ها کمتر درد دارد . عجب معجونی است این زمان... هم درد است و هم درمان . درد بسیار دارد آن زمان که می گذرد و با گذرش همه چیز را می برد، هر آنچه را که در بی قلمی بر سر زبان و در دایره ی سر جاری بود با تمام شور و نفوذش . بیان می شد، دفاع می شد و با جدیت کاغذ وقلم را نشانه می گرفت ... اما زمان می گذشت و می گذشت، می رفت و می رفت یا فکر فراموش می شد و یا شور و نفوذش کم رنگ و کم رنگ تر می شد... . دفترچه ی کوچک جیبی تقریبا دم دست است و نیست ، قلم هم هست و نیست... قبلا هر دو دم دست بودند... . همه حرف شده ام بدون اثری قابل رویت. برای خودم و اطرافیانم صدا شده ام... . وقتی فقط صدا باشی خودت هم با زمان خودت را زود فراموش می کنی، آنقدر زود که خودت را هم نمی شناسی ، اثری نگداشته ای تا به «خودشناسی» برسی...!!! می بینی، می شنوی، می فهمی اما ... اما تا اثری از آن ها برجای نگذاری به ژرفا نمی رسی... شاید هم رسیدی اما فراموش می شوی . اطمینان دارم هم فراموش می شوی و هم فراموش می کنی . این زندگی کافی نیست . خودت هم می دانی . می دانی نوشتن برای عده ای«کمبودی را جبران می کند»(2) و می دانی یکی از کارکردهایش هم برای تو همین است،علاوه بر کارکرد روانی و آرامش دهندگی(سبک کنندگی اش)،همینطور می دانی«مطلع»نیز هست (3). پایان هر نوشتار شروعی است برای نوشته های بعدی، یعنی باید این گونه باشد. همیشه باید مطلع باشد نه تنها برای خودت حتی برای دیگری . در تاثیر نخست اگر آغاز اندیشیدن باشد تاثیر دوم باید همان باشد که به نوشتار درآید، بی نوشتار (بی اثر)چنان مغلوب زمان می شوی که به راحتی خودت را فراموش می کنی . نوشتار(اثر) مطلعی است برای تدوام که پایانی ندارد مگر آن هنگام که اندیشیدن متوقف شود
نوشتار برای من این جا اهمیت بیشتری دارد(براساس تجربه ی زیسته ام) زیرا من از راه دیگری نمی توانم فکرم را اثر کنم اما آن را تنها راه نمی دانم . اثر هنری(نقاشی،موسیقی،مجسمه سازی،رقص،عکس و...)همگی اندیشه را اثر می کند اما مخاطبین خاص خود را دارند، اگر در کنار این آثار، اثری از نوع نوشتار هم تولید شود به تکمیل بیان اندیشه کمک می کند و شاید هم حلقه ی مخاطبین را بازتر کند
امروز بر خلاف گذشته آدمی به راحتی می تواند هر آنچه را می اندیشد اثر کند و در حالت اثر(مکتوب بودن) مطلع خودش و دیگران باشد . امروز راحت تر اندیشه ی اثر شده مبادله می شود و مطلع می گردد (بهترین نمونه اش همین فضا است) . دعوت همه به نوشتن با توجه به کارکرد روانی و غلبه کنندگی اش بر زمان(خودشناسی) درست در ایامی که خودم دست از آن کشیده بودم بدترین و دردناک ترین فعل بود ... بعد از تجربه ی کارکردهای قبلی نوشتن این بار کارکرد دیگری را به تقسیم بندی ذهنی ام اضافه کردم : «مطلع بودن» به خصوص در گام اول، مطلع بودن برای خود که نوعی غلبه بر زمان و فراموش نکردن خود است
-------------------------------------------------------------------------------
اول تصمیم داشتم درباره ی بازی های کلامی روزمره مان بنویسم با توجه به نمایشنامه ی «سه روایت از زندگی»اثر یاسمینا رضا که یک ماه پیش خوانده بودم . وقتی شروع کردم به نوشتن دیدم دارم اعتراف می کنم و دیگر جلوی خودم را نگرفتم
فرناندو پسوآ،شاعر فرانسوی-1
نظر یاسمینا رضا درباره نوشتن در مصاحبه اش با مجله لیر، سپتامبر2005 -2
3-ouvertureاصطلاحی فرانسوی که یکی از ویژگی های ساختار نوشتاری محسوب می شود . هر متن(به ویژه متون علمی) معمولا با یک سوال (و یا به گونه ای)تمام می شود که نشان دهنده ی باز بودن قلمرو آن موضوع خاص برای ادامه دادن پژوهش است
Tuesday, December 16, 2008
«...»



همیشه چیزی برای گفتن هست ، اما بیشتر حدیث نفس شده است . در ذهن است و بین من و من ، دیده نمی شود ... تعلقاتی کم شده است ... شاید نتیجه ی تلفیق است ... می شود؟ بهانه است؟
جمعه عصر بدترین زمان هفته بود که تنها در نبود هیج همراهی به فرهنگسرای نیاوران رفتم . بعد از دیدن گالری (1) - عکس های تنهایی کیانیان- و به وجد آمدن از دیدن آنچه تا به حال ندیده بودم به گالری (2) رفتم -نمایشگاه صورتک های آفریقایی- . مجسمه ها و صورتک های چوبی در فضایی با موسیقی آفریفایی پذیرای بازدیدکنندگان بودند . کسی اطلاعاتی بیشتر از آن چند تکه کاغذی که در کنار بعضی از آثار چسبانده بودند به شما نمی داد،البته در مورد قیمت ها - که همگی بالای بیست و پنج هزار تومان بود- راحت تر توضیح می دادند . اغلب صورتک ها در اجرای مراسم آیینی رقص قبایل استفاده می شوند و جنسیت مشخصی ندارند،مجسمه های بزرگ -در نمایشگاه-اما همگی زن بودند . زن های چوبی سانسور شده...!(فقط کسی حجاب از مجسمه ی دم در برداشته بود!) . خانمی که پشت میز نشسته بود می گفت اگر این کار را نمی کردیم اجازه ی نمایش آثار را به ما نمی دادند . خب در فرهنگ آن جا این مسئله طبیعی است اما این جا ... خودتان که بهتر می دانید... . «مسئله طبیعی» ... یاد فیلم مستندی افتادم که از یکی از قبایل آفریفایی دیده بودم . جمع زنانه ای که با هم می رقصیدند و تنها پایین تنه هایشان را پوشانده بودند . یاد بدن های زنانه ای افتادم که «باریک اندامی»برایشان معنا نداشت و مانند همین بدن های چوبی بودند . تکرار این ظاهر فیزیکی در این نمادها و متن های فرهنگی معنا داریشان را فریاد می زند . حال با پرده ها و حجاب هایی فرصت انتقال معنای کامل از آن ها گرفته می شود به خصوص وقتی هیچ کسی در کنار این پوشش نیست تا توضیح دهد وهیچ کس - یا کمتر کسی -هم توضیح نمی خواهد
بعد از انقلاب مجسمه ی مادر در پارک ملت «حجاب» بر سر کرد ، مجسمه ی مادر هم در میدان محسنی با «حجاب» ساخته شد . مجسمه ی زن ... ؟ دیگر مجسمه ی زنی نداریم... بدن (زنانه) ممنوع است . پرداختن به آن انحراف محسوب می شود (به خصوص،در حوزه ی علوم اجتماعی و هنر)،پایان نامه ای (با موضوع باریک اندامی در بین زنان) به سختی برای دفاع پذیرفته می شود نمایشگاه نقاشی و گالری تعطیل می شود،«رقص» به عنوان یک هنر هنوز خط قرمزی پیرامون خود دارد و به رسمیت شناخته نمی شود و ... و ما خوش بینانه مثلا فکر می کنیم که هیچ راه دیگری نیست و همه چیز در جای خود است... !!؟
Friday, November 14, 2008
!!!مسئول دم در رئیس
چهار هفته می شود ...!! همین . بی بهانه وبی دلیل
چهارسال پیش بود که مرکز اطلاعات -ایران داک- با پانصد هزار ریال سی دی وورد یک پایان نامه ی کامل را در اختیار متقاضیان قرار می داد ...!! همان زمان ها هم تعجب کرده بودیم و از بی ارزش شدن کارها و تحقیقات صحبت کردیم تا رسیدیم به موضوع «اخلاق» . هفته ی پیش هم که به دانشگاه تربیت مدرس رفته بودم با خودم همان بحث ها را کردم و باز رسیدم به «اخلاق» ...!!! بحثی که دیگر برای من جز انتزاعی کم مصداق نشانی ندارد و هرجا مصادیقش را ببینم ابراز خوشحالی می کنم(اغراق است یا تیره بینی ...!! چنین احساس می کنم!) بحث اما این نیست . موضوع من آن لحظه ای است که چشمانم از تعجب گرد شده بود ، با خود می خندیدم و سلسله مراتب بوروکراسی را مرور می کردم
دانشجویان سایر دانشگاه ها تنها می توانند شنبه تا چهارشنبه از ساعت دو تا هشت از کتابخانه ی مرجع دانشگاه تربیت مدرس استفاده کنند. دانشگاه امکانات خوبی در اختیار دانشجویان می گذارد . سرچ پایان نامه و کتاب . پایان نامه های سال های اخیر اکثرا به صورت پی دی اف درآمده اند و شما همان لحظه می توانید پایان نامه کامل را در اختیار داشته باشید . اگر هم پی دی اف موجود نباشد ،مجلد آن در طبقه ی بالا در اختیارتان قرار می گیرد . به شما اجازه می دهند با پرداختن هزینه ای به شماره حساب معینی بعد از سه چهار روز کل پایان نامه را در دست داشته باشید و خوشحال از دانشگاه خارج شوید
پایان نامه ای را که من انتخاب کرده بودم پی دی اف نداشت و کپی چند صفحه ای اش هم همان روز آماده نمی شد . فردای آن روز هم من نمی توانستم عصربه آنجا بروم . «مسئول بخش پایان نامه ها» گفت اگر دم در به شما اجازه ورود بدهند می توانید ازپایان نامه فردا صبح استفاده کنید . با «مسئول دم در» که برای من مقامی بالاتر از مسئول بخش پایان نامه داشت (راه گشا بود) یک ساعتی صحبت کردم تا بتوانم اجازه ی ورود فردا صبح را بگیرم . "یعنی در این قواعد اداری شما یک را ه کوچک برای یک استثنا باز نیست؟" با جدیت گفت نه ...! "مگر می شود،این همه قاعده همه شان دقیق رعایت می شود؟ حتما یک راهی هست که شما بتونید به من کمک کنید . فقط همین یک بار". دیگر از دستم خسته شده بود و گفت شما فردا بیایید انشاالله می شود کاری کرد . «انشاالله یعنی بله دیگه...؟" گفت شما فردا بعد از هشت بیایید ... ببینیم چه می شود . مطمئن بودم که دیگر مقامی مهم تر از «مسئول دم در» این جا نیست و مشکلم برطرف خواهد شد . صبح روز بعد ساعت هشت و نیم با احساس استثنا بودنم هنگام ورود به کتابخانه «مسئول دم در» من را با مقامی بالاتر از خودش آشنا کرد . خانم «مسئول بخش برنامه ریزی» ! تمام آنچه را برای مسئول دم در گفته بودم برای «مسئول برنامه ریزی» هم توضیح دادم . از من اصرار و از او انکار ."هیچ راهی برای خروج از قواعد این جا وجود ندارد. مسئول دم در هم نباید چنین حرفی می زد . او مسئول نیست و اجازه ی چنین کاری را ندارد" . با عصبانیت کیفم را از دم در گرفتم که «مسئول دم در» گفت آن خانم اجازه نداد،نه ؟ سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم ..."دخترم صبر کن ،عصبانی نشو " . به سمت اتاق «خانم برنامه ریز»- مقام بالاترش- رفت . خانم مسئول در اتاق نبود . به آرامی به سمت من آمد «مسئول دم در»:"کیفت را بده و بورو بالا". بسیارتعجب کردم . خانم مسئول برنامه ریز،آقای مسئول دم در ،آقای مسئول پایان نامه یا ...نرده بان سلسله مراتب را تغییر دادم آقای مسئول دم در،آقای مسئول بخش پایان نامه و...و شاید خانم مسئول برنامه ریز... یعنی مسئول دم در همان قدر به هدف نزدیک است که آبدارچی یا هر مقام دیگری در پله ی پایین نردبان
... بار دیگر دریافتم که قدرت نفوذ را باید در پله های پایین جستجو کرد
Friday, October 17, 2008
بهانه ي نوشتن يا شروع مجدد !؟
ده هفته مي شود . چقدر طولاني شده است . فراموش کردم همه چيز را . نه دستم با دکمه ها آشنا است و نه قلمم با کاغذ . «خود قهري» شايد بهترين ترکيب براي وصف چنين احوالاتي باشد . موضوعات از راه هاي ذهن رد مي شدند و بدون هيچ توقفي مي گذشتند ، گاهي بخشي از افکار که قرار بود نوشته شوند با کلمات بيرون مي ريختند و ... به همين جا ختم مي شد . چون چارچوبي نداشت نوشته نمي شد تا زمانيکه ساختار پيدا کند . اوايل جواب ديگران را دادن سخت بود که چرا وبلاگ به روز نمي شود و سخت تر از آن جواب دادن به خودم بود . دائم کسي در گوشم زمزمه مي کرد وعلت را مي پرسيد : همه شروع کردند به نوشتن و تو دست کشيدي ...!! اصلا فکر مي کني ؟ اطرافت را مي بيني؟ کجاست عينک دانش و خوانده هايت که با آن مي ديدي ؟ جواب همه ي سوال ها منفي بود ... .هفته هاي اول سخت بود اما بعد سعي کردم ديگر به خودم جوابي ندهم ... . اصلا در فضاي موجود نبودم . هيچ نمي فهميدم ، پيرامون را درک نمي کردم ، مي خواندم ، مي شنيدم ، مي ديدم و بدون توقف و تامل مي گذشتم . فاصله اي بود بين جسم و روحم ، بين خودم و اطرافم ، فاصله اي که هر روز عميق تر مي شد و سرم سنگين تر
يکي گفت سخت مي نويسي ، ديگري گفت سخت مي گيري ، يکي گفت چرا از سفر مشهد ننوشتي و ديگري سفرنامه ي ترکيه- آلباني را طلب کرد . همه درست مي گفتند اما من گرفتار «چيزي» بودم که براي خودم هيچ نامي ندارد، تنها مي دانم گيج و منگ بودم - درفاصله ي عميق به وجود آمده بين «خود پيشين» و جهان بيرون از خودم افتاده بودم - چند روزي است که بهتر شده ام . در سفرها آن «عينک» چشمم را خسته کرده بود و بيشتر بالاي سرم بود . بعد از سفر فهميدم کاش آن عينک را بيشتر مي زدم و زودتر مي نوشتم . البته هميشه براي سفرنامه - براي من - قلم با کاغذ راحت تر است اما «خود سانسوري» مي تواند دليل ديگر ننوشتن در اين وبلاگ باشد. «خود قهري » يا همان «چيز» بي تعريف بايد هرچه سريع تر بر طرف مي شد و گرنه زماني بود که از دست مي رفت . « زمان» ... !!در اين احوالات «غار تنهايي» و پشت کردن به هرآنچه من را به ديگران مربوط مي ساخت (هر نوع وسيله ي ارتباطي) راه حل پيشنهادي ام به خودم بود . چند روزي را در اين غار سپري کردم ، احساس کردم از آن «فاصله» کمي خارج شدم و سرم سبک شده است اما راه حل بي فايده اي بود . به اجبار «زمان»، «عقل» و آن که هميشه و همراه من در گوشم زمزمه مي کند از غار بيرون آمدم . نا خودآگاه ، گويا عينک را بر چشم زده بودم ، پيش خودم نتايج غار تنهايي را بررسي مي کردم، نتايج قابل ملاحظه اي نبود
به من گفت جسارت کردي به غار تنهايي رفتي ، گفتم جسارتي نمي خواست خيلي راحت بود ...!!! گفت ديگر در اين دوره زمانه کسي به غار تنهايي نمي رود . گفتم واقعا ؟!! پس الان چه چيزي را جانشينش کرده اند ؟ گفت الان از مواد مخدر استفاده مي کنند وبه فضا مي روند . کمي مکث کردم ( به راه حل کم نتيجه ام فکر کردم!) و گفتم آخه... گفت البته آن هم جسارت مي خواهد
عقل ، جسارت ، احتياط ... چقدر با زندگي آميخته اند
Saturday, August 09, 2008
آرامش تاريخ !؟
هنوز سنگيني و فشار را بر خودت احساس مي کني . براي همين است دير به دير مي نويسي . نه ، اما کمي بهتر شده اي . ديوانه شدي ؟ گاهي فراموش مي کني حال و وضعت را وقتي خودت را با کارها سرگرم ، گيج يا غرق مي کني!! بهتر شده اي ، فراموش کرده اي . همان چند وقت پيش که به دنبال معنا و راه حل بودي، يادت مي آيد چه چيزي کمي تو را آرام کرد ؟ يادت مي آيد چقدر اصرار کردي همکارت به ميدان بهارستان نرود تا تو بروي؟ يادت است چقدر ذوق کردي ؟ گفتي آن منطقه را خيلي دوست داري و فهميدي او از آن منطقه چقدر بدش مي آيد . خوشحال بودي ازاين که کارت در آن محدوده يک روزه انجام نشد و باز هم بايد به آن جا مي رفتي . اول وقت کارت را انجام مي دادي و بعد ... بعد با خيالي آسوده ، گويا به گردش علمي برده باشدند ات براي خودت مي گشتي . مخبرالوله پياده مي شدي ، خيابان جمهوري را پياده مي رفتي ، خوشحال بودي که ساختمان ها اکثرا قديمي اند - حتي بدون تعمير وبازسازي !- بوي تاريخ را مي شنيدي و قدم هايت را آرام برمي داشتي وقتي به ميدان بهارستان مي رسيدي . از پشت مدرس مي آمدي و درختان توري اطراف حوض با فواره را رد مي کردي ، از خيابان مي گذشتي و درست در مقابل در مجلس قديم چهل و پنج دقيقه مي ايستادي ، پايين تر که مي رفتي در مقابل مدرسه ي سپهسالار هم . غرق شده بودي در زماني که گذشته بود و به شخص تو تعلق نداشت . به ياد آوردي هر آنچه را که خوانده و شنيده بودي از تاريخ -همان زماني که به تاريخ سر در خيره شدي 1285 -!حتي آن چه را که براي تو نبود: کوچه ي کني و خاطرات مادر بزرگت ! مجلس جديد را هم مي بيني اما به اندازه ي چهل و پنج دقيقه ي گذشته لذت نمي بري و از عظمت ظاهرش متاثر نمي شوي . بعد از تماشاي عکس هاي عکاسي تهامي به پياده روي روبه رويش تغيير مسير مي دهي و به خيابان ژاله (مجاهدين اسلامي) مي رسي و باز درگير چيزي مي شوي که براي تو نيست ، مدرسه ي «دهش لوره ي خضوري» . کمي بالاتر از در مترو با ديدن جعبه هايي پر از کتاب و سي دي به زمان حال بر مي گردي !! يکي از سازمان ها گويا خانه تکاني کرده بودند و کتاب هايشان را بيرون گذاشته بودند( آيين نامه ي حمايت از توليد کنندگان،نظري اجمالي بر عملکرد مجلس هفتم،پژوهش نامه،گزيده شاخص هاي فرهنگي-اقتصادي-اجتماعي،چشم انداز ايران 1404،شيوه هاي مطلوب امر به معروف،ناتوي فرهنگي،دولت احباب و ...) يک ساعتي هم به ديدن آن ها مشغول شدي و با بغلي از کتاب بالاتر رفتي . وارد خيابان دانشسرا شدي و بازهم از زمان فاصله گرفتي . از کنار ساختمان دانشسرا آرام آرام مي گذري نه با خاطرات خودت که با خاطرات ديگران . از خانقاه صفي عليشاه هم مي گذري ...خيابان هدايت و... . باور مي کني تو اين روزها خودت نبودي ؟!!! تا وقتي به پيچ شميران رسيدي . اصلا فهميدي اين چند ساعت چگونه گذشت ؟ تو محدوده اي را دوست داري که با « فضاي ذهني » ديگران وارد اش مي شوي ! تو، خودت جز قدم زني چيزي را در آن فضا تجربه نکرده اي اما... اما از همين قدم زدن در فضاي ذهني ديگران و « انحصار خاطرات و تاريخ » آن ها به چنان لذتي مي رسي که آرام مي شوي و فشارها را فراموش مي کني . فکر مي کني شايد که معنا را يافته اي . گذشته و تاريخ ؟ يعني گريختن به تاريخ ؟ پس بقيه ي راه و پيش رويت را چه مي کني ؟ زير لب مي گويي بايد گاهي از آنچه سنگيني مي کند گريخت تا بتوان در اجبار بازگشت بهتر با آن برخورد کرد ... اما هنوز شک داري . نبايد گريخت و من را بايد ساخت ؟... باز حديث نفس مي گويي : قاعده رفت و برگشت است ، من را هم که بسازي گاه چنان خسته از تعقل مي شود که مي خواهد بگريزد و از خودش رها شود ... . راه سبکي شايد ... شايد تاريخ و خاطرات ديگراني باشد که در يک فضاي اجتماعي فضاي ذهني شان را به من منتقل مي کنند اما در باره ي گذشته ي خودم اصلا مطمئن نيستم ، مطمئن نيستم حداقل خودم را سبک کند اما شايد ديگران... . و ديوانگي ؟... با وجود تقدسش واقعي نمي نمايد(نمادين است) چون عقل به اين نتيجه رسيده است . راستي تو مي داني ، با گذشته ي ديگران مي توان رفت و برگشتي براي ديوانگي - عقلانيت به وجود آورد؟
Monday, July 14, 2008
!... اگر مجبور نبودم مي گريختم
يک هفته اي مانده است تا يک ماه شود . هيچ دليلي براي ننوشتن نداري... هيچ دليلي ... فکر مي کني در جستجوي معنا بودي، معنايي براي زندگي . معنايي براي رهايي ، معنايي براي تداوم ... . هيچ گاه به اين نقطه نرسيده بودي ...شايد هم رسيده بودي اما زود از آن خارج شدي و معنا را براي ادامه دادن يافتي . فضا سنگين است ، فشار مي آورد . اگر معنا را نداشته باشي در يک لحظه احساس مي کني کوتاه شدي و فشرده ... آرام آرام کوچک مي شوي و به سطح زمين نزديک
در چنين شرايطي نقاط روشن کم رنگ تر مي شود تا زمان ناپيدايي ... . «هجوم» مي آورند تمام زشتي ها و کثيفي ها... ديگر تو ، تو که کارت جستن نقاط روشن در تاريکي ها وبن بست ها بود ناتوان مي شوي و خودت در دل و کمي بعد تر در جمع اعتراف مي کني که هرچه مي بيني تاريکي است . اعتراف مي کني که ديگر نمي تواني خودت را توجيه کني تا هميشه نقاط مثبت را ببيني ... اما ناتواني و خفگي را داد نمي زني . بلند اعتراف نمي کني ... در زرورقي که پيرامونت با تو ساخته است عرق مي کني و اطرافت را شماره هاي نفست مه مي کنند
خيابان ها هر روز عصر ، شريعتي ، وليعصر ، پارک وي ، بزرگراه ها به مانند خيابان ... آدم ها ، ماشين ها ، تاکسي ها ، اتوبوس ها و ... همه به تو فشار مي آورند . زماني (و البته هنوز هم ) برايت اتوبوس بهترين فضا است . زنان و مردان زيادي که همه با هم در يک مسير همراه مي شوند . از هر قشر و طبقه اي را مي تواني ببيني (جامعه آماري خوبي است!!) . حرف ها ... حرف هاي اتوبوسي و جذابيت تکرار شده ي آن ها ، زاويه ي ديد تقريبا خوب تو در اتوبوس براي ديدن خيابان ها، آدم ها و ماشين هاي روان در آن . بالاتر از همه قرار گرفته اي ، از موضوع ات فاصله مي گيري و بيرون از آن مي ايستي، حالا مي بيني ، بهتر مي بيني ، مي تواني تحليل کني و يا حدس بزني داستان آدم ها و روابطشان را در خيابان و يا در ماشين ، آهنگ حرکت را و ... گاهي تا مقصد ذهنت را با « ديگران » و هر آن چه مربوط به آن ها است مشغول مي کني ( اگر نخواهي چيزي بخواني يا گوش دهي ) . اما همه ي اين ها زماني اتفاق خواهند افتاد که معنايي داشته باشي ، در بي معنايي فقط گريز از آدم ها را مي خواهي ، گريز از هر آنچه که زماني به آن ها تعلقي داشتي ( و هنوز هم داري ) . گفتي متنفر شدي از خيابان وليعصر – از همه ي خيابان ها –، از آدم هاي همسفرت در اتوبوس (مسير) و از حدس و گمان و تحليل ديگران... و بلافاصله تعجب کردي ...! با اين وجود باز هم فکر مي کني که وضعيت کنوني ات را چگونه مي تواني تحليل و توجيه کني !! به فکر« کلان شهر» مي افتي ... . چرا اين مفاهيم تو را رها نمي کنند ... سنگيني شان را حس مي کني . سرت مدت ها ست که سنگين است . مي خواهي رها شوي و ديگر مقاومت نکني . خيلي سخت شده اي . از « کشف » و«ابداع» خسته اي و مي خواهي معنايي را ميان هر دو بيابي . گفته بودي: « اگر مجبور نبودي مي گريختي »... !! اما در همان خفگي و خستگي نتوانستي بگويي به چه دليل مجبوري ؟!! کلانشهر را خواندي و کمي آرام شدي . به دنبال معنا بودي و خسته از مفاهيم و معاني . توجيه کردي وضعيتت را کلمه به کلمه – عمل به عمل ... دربرابر تناقضات محيط بيروني مقاومت ميکني و خودت را ايمن مي سازي . با مغز واکنش نشان مي دهي . سبکي و حساسيت ات را (البته گاهي) با سلطه ي سنگين عقل از دست مي دهي . حالا تو به نقطه اي رسيده اي که «آگاهي» و «عقل گرايي» چنان به تو فشار مي آورند که دست و پا گيرو مقصرشان مي داني و معنا را بي حضور آن ها مي خواهي...! هر دو انقدر دروجودت مستحيل شده اند که فشار را نيز با آن دو پاسخ مي گويي ... !!! حالا مي خواهي بگريزي ... از آنچه اگر هم بخواهي رهايت نمي کنند چون جزئي از تو شده اند؟ گفتي در اين شرايط ديگر با آن ها نمي تواني نفس بکشي ، نا خواسته و بي اراده ي تو حتي آن ها هدايت ات مي کنند ... مي بيني چطور در کلانشهر در مقابل اين دو ناتواني؟!! و نه در برابر آن ها که با آن ها در برابر « هجوم ها » مقاومت مي کني ... يادت هست ، چند ماهي است که مي خواهي « ديوانه» شوي ؟!! يک «بي خرد» ، يک « مجنون» ... گه گاهي کارهايي مي کني به مثابه کنار گذاشتن آگاهي اما به تلخي مي فهمي باز عقل است که اين ديوانگي نمادين را شکل داده است ... ديوانه شو . ديوانه شو . ديوانه شو... . هنوز معنا را نيافتي؟!! اگر مجبور نبودي مي گريختي ...!!؟ فکر مي کني به عقلانيت کلانشهري محکوم شده اي و در آن زنداني هستي!؟
Friday, June 20, 2008
«سليقه ي ديگران »
شايد لجبازيم...؟ يا شايد دوست داريم ديگران را اذيت کنيم ؟ ديگران را نه کساني که رابطه ي نزديکي با آن ها داريم ، يک ارباب رجوع را ... . اغلب ارباب رجوع سعي مي کند دل کارمند را به دست آورد تا کارش با مشکلي روبه رو نشود حتي براي يک امضاي ساده ... سعي مي کند دلش را بدست آورد نه با پرداخت وجه يا هديه که با روي خوش و يک لبخند ساده . براي بار چندم مطمئن مي شوم که انجام دادن کارهاي اداري ساده نيست . براي بعضي از کارمندان بين کار و زندگيشان فاصله اي وجود ندارد . هرجا سريع کارها پيش مي رود «بسيار» خوشحال مي شوم و از وجود چنين سرعت عملي «تعجب »مي کنم و اگر با مشکلي بر بخورم به خودم مي گويم کاش مي توانستم از زندگي کارمندان با خبر شوم تا رفتارشان را پيش بيني کنم
ساعت هشت صبح به پليس +10 مي روم، هنوز کارمندان نيامده اند ! مي نشينم ، تا نوبتم شود . مانتويي با راه هاي مشکي در زمينه ي سفيد پوشيده بودم و روسري صورتي ام چهارانگشت از پيشاني ام بالا تربود . خانمي با مانتوي مشکي و روسري قهوه اي پيش دخترش نشسته بود . دختر جوان صورتش برونزه بود و آرايشي محو داشت و دسته هاي شال مشکي اش از زير گردن و از روي مانتوي مشکي اش به عقب رفته بود . خانمي سمت چپ آن ها روسري طرح دار آبي-قهوه اي اش را از فرق سر به جلو کشيد . گل هاي قهوه اي روسري هم رنگ موهايش بود . کار پدر و پسري قبل از من سريع تمام شد . خانم افسري که پشت ميز نشسته بود به نظر خوش اخلاق نمي آمد . صدايم کرد وقتي بلند شدم نگاه سنگين اش را در برانداز کردنم ديدم .عکس ها را به چنان دقتي نگاه مي کرد که شايد خودم نباشم، «شناسنامه و کارت ملي خودته ؟» .« بله » . با ذره بين پشت عکس شناسنامه ام را مي بيند.« اين عکسا رو کي گرفتي؟» .« هفته پيش » . « اصلا مث خودت نيست بورو دوباره عکس بگير. مث زناي 42 ساله شدي» . عجله دارم وعصباني مي شوم با آن خانم بحث مي کنم ، قبول نمي کند و عکس جديد از من مي خواهد . يک ساعتي معطل عکس جديد مي شوم . خانم افسر عکس را قبول مي کند و ديگر جواب حرف هاي من را نمي دهد . وقتي از آقايي که رئيس آن مرکز بود علت کار خانم افسر را مي پرسم و عکس ها را نشان مي دهم و بر حجاب کامل عکس اول تاکيد مي کنم ، تعجب مي کند و از افسر دليلش را مي پرسد . افسر با تغير من را نگاه مي کند و با لحني عصباني مي گويد « مگه عکستو تاييد نکردم . اون مشکل داشت ديگه » ... گفتم کاردرستي انجام نداديد وقتم را يک ساعت تلف کرديد بي دليل ، سعي کردم ديگر به چشم هايش نگاه نکنم ، نگران بودم که شايد نظرش تغيير کند . خانم افسر به عکس نفر بعد از من هم ايراد گرفت . خانمي پنجاه ساله با مانتوي مشکي کمي تنگ و روسري کوچک مشکي با خال هاي قرمز . صورتش ، سفيد بود با لب هاي قرمز. ديگران به من گفتند اين خانم شايد با ظاهر تو مشکل داشت !!! و ... حتما با آن عکاسي که به تو معرفي کرد قرارداد بسته بودند
مي ترسيد به عکس او هم ايراد بگيرند براي همين به مرکز ديگر پليس +10 رفت . گفت همه ي خانم هاي کارمند اين مراکز چادر دارند ، مشکي بپوشم که ايرادي نگيرند . پسر جواني که پرونده ها را مي گرفت به عکس ها دقيق نگاه نمي کرد و سريع پرونده ها را روي هم مي گذاشت و بعد روي ميز خانم افسر . روي ديوار پر بود از کاغذهايي که شماره حساب هايي رويشان نوشته شده بود به محض يادآوري ، تذکر و پرسش کمتر که چه مدارکي براي چه کارهايي لازم است . دو کاغذ بر روي ديوارها اما با بقيه همخواني نداشت . « حجاب مصونيت است نه محدوديت» و « مراجعين محترم تاکيد مي کنيم با تلفن همراه خود در اين محل صحبت نکنيد » . خانم افسر پرونده را نگاه مي کرد که موبايلش زنگ زد . ده دقيقه اي از برنامه هاي جمعه پيش رويشان گفتند و اينکه مخاطب پشت خط وظيفه اش است جمعه شرکت کند . صحبتش که تمام شد دوباره به سراغ پرونده ي باز روي ميزش رفت و خانم از اين که افسر عکسش را زير و رو نکرد نفس راحتي کشيد . افسر گفت در راهرو منتظر بمانيد . من هم منتظر ماندم . خانم افسر شروع کرد به اس ام اس زدن . تا زنگ موبايلي به صدا در مي آمد مراجعين قدم هاي بلند و سريع برمي داشتند تا خود را به بيرون از مرکز برسانند . خانم افسر پرونده ي ديگري را باز کرد و با خانم بغل دستي اش که کار تايپ مشخصات پرونده ها را انجام مي داد شروع کرد به حرف زدن . دختر جوان ريز نقشي بود و عينک بر چشم داشت . بد اخلاق بود، بين ابروهايش هم چين خورده بود . با اکراه کار مي کرد و جواب مي داد . ترسيدم بعد از اين که ماجراي ديروزش با يکي از مراجعين را براي افسر تعريف کرد :« آقاهه اومد اين جا پروندش پيش من بود گفت خانم سريع تايپ کن عجله دارم مشتري دارم . گفتم بهش بشينين نيم ساعت ديگه تموم مي شه . ديگه رفت نشست تو راهرو» . ساعت 10 بود و اتاق اول شلوغ مي شد. افسر گفت « مي ذاشتي کارشو آخر انجام مي دادي» ،دختر جوان با خنده اي زيرکانه گفت :« نيم ساعت گذشتو دوباره پاشد اومد و سرو صدا کرد که خانوم مي دوني چقد گذشته چرا درست کار نمي کنين . منو معطل کردين ...» با لحني حق به جانب ادامه داد « گفتم طول مي کشه آقا . اين همه کار اين جاست ... خيلي پررو بود . منم گذاشتم کارشو آخرين نفر انجام دادم » . خانم افسر و دختر تايپيست از زرنگي دختر جوان هر دو از سر رضايت خنديدند . بعد از ده دقيقه اي هر دو نگاه هايشان به کارشان معطوف شد . موبايل افسر زنگ زد و بعد از صحبت کوتاهي شروع کرد به اس ام اس زدن . من که در تمام ماجرا داشتم دختر جوان را نگاه مي کردم ، ترسيدم و سريع چشمم را به پايين انداختم . مي ترسيدم کارمان پيش نرود و با ما هم «لجبازي» کند به خاطر «يک نگاه»...!!! تا زماني که کارمان تمام نشده بود ديگر نه به چشم افسر نگاه کردم و نه آن دختر . پسر جوان هنگام مرتب کردن پرونده ي يکي از مراجعين عکس دختر هفت ساله اش را با موهاي بيرون از مقتعه نپذيرفت . گفت از شش سالگي بايد دخترها موهاشان پوشيده باشد . اما پرونده ي آن مرد را گرفت و در نوبت فردا گذاشت
آخرين روز خرداد در اداره ي پست براي پرکردن فرم کارت ملي دائم صف طولاني بسته شده بود . صف پيش نمي رفت و همه از اين که سه ساعتي در صف ايستاده اند عصباني بودند . صداي پسر جواني بلند شد که من پسرش هستم ديگر چه مدرکي از من مي خواهيد . بعد از او صداي خانمي بلند شد که کارم را سريع انجام بده . مرد کوتاه قد- مسئول ثبت احوال - با عينک چسب زده اش به عکس ها و کامل نبودن مدارک ايراد مي گرفت . خانم ميانسالي مدارکش را تحويل داد ، مرد گفت «شماره شناسنامه ات را با مداد پررنگ کردي بورو ثبت احوال » زن قسم مي خورد که چنين کاري نکرده و مرد با عصبانيت سرش داد مي زد که چرا حرف من رانمي فهمي ، خلاف کرده اي و بايد بروي ثبت احوال شايد دادگاه برايت تشکيل دهند . زن خدا را واسطه قرار مي داد و به او قسم مي خورد و نمي دانست چه عکس العملي داشته باشد . وقتي از صف خارج شد به شدت ناراحت و متاثر بود . ساعت ده و ربع بود . مسئول ثبت احوال فرياد زد که زمان براي کارت ملي يک هفته تمديد شده است . هيچ کس از صف خارج نشد . مرد بار ديگر هم فرياد زد ، جمعيت صف کمتر نشد . مردم بين خودشان مي گفتند دروغ مي گويد از کجا باور کنيم ، حالا که آمده ايم و ايستاده ايم ، خب کارمان زودتر انجام مي شود . از پست که بيرون آمدم همچنان مردم در صف ايستاده بودند
دو ماه پيش دوست افغانم گفت با وجود اين که اجازه ي اقامت داشتم ، در خيابان من را گرفتند و بردند . دليلش را جويا شدم . گفت کاغذها و مدارکم را نشان دادم اما گويا از قيافه ام خوششان نيامده بود ...! گفتم مگر ممکن است به همين راحتي ...!؟
Thursday, June 12, 2008
سفر به کردستان
بعد از پنج روز تعطيلي هفته ي گذشته وقتي از من پرسيد کجا بودي گفتم کردستان ، دستش را به مثال شيء برنده اي به گردنش کشيد و گفت اوه چه جايي رفته بوديد . حالا بيشتر معناي عکس العمل ها و واکنش هايشان را مي فهمم . يکي از دوستانم پرسيد شلوغي هايي را که مي گويند آنجا ديديد؟ گفتم نه ! من هم خوانده و شنيده بودم که اخيرا « باز» در کردستان درگير شده اند . اما نه در سنندج و نه در ده کيلومتري مرز که دو روزي آنجا بوديم خبري نبود . شهر آرام بود و جز در جاده هاي بين شهرها از نيروي انتظامي خبري نبود و گشت ارشاد هم، به ما گفتند دراين جا معنايي ندارد. مردم به حال خودشان بودند. سنندج پر بود از ميدان هايي که خيابان ها را به هم وصل مي کرد. راننده اي که ما را به « آبيدر» برد از شلوغ شدن شهرش در اين تعطيلات مي گفت:« حالا که شلوغ است شايد يک موقع بهتان ايراد بگيرند اما معمولا در شهر «گشت» نيست . فضاي سياسي را مي خواهند به اين جا تحميل کنند . اين جا خبري نيست » . يکي از بچه ها گفت شنيده ام اين جا امنيت شهر بيشتر با خود مردم است تا نيروهاي امنيتي . راننده گفت بله ، به مردم خيلي سخت نمي گيرند . ساختمان ها بيش از چهار طبقه نبودند ، شهر کوتاه بود و درخت ها بلند تر از شهر. تفرجگاه هاي سنندج مملو از مردم شادي بود که براي اين چند روز برنامه داشتند!!! دو روز هم در مريوان بوديم ده دقيقه مانده به مرز باشماق . وقتي با مردم حرف مي زديم اول از همه مي پرسيدند از تهران آمديد و بعد تعارف هاي بي حدي که شبي يا وعده ي غذايي را با آن ها باشيم و يا شماره شان را مي دادند که براي گشتن در شهر با آن ها تماس بگيريم . کرايه نمي خواستند بگيرند ، نان کمياب را در مريوان برايمان پيدا مي کردند و... کمي بيشتر که با مريواني ها و سنندجي ها حرف مي زديم سر دردو دلشلن باز مي شد . آن وقت بود که مي شد هسته ي سخت کلامشان را دريافت . درد و دل ها اغلب پيرامون «برچسب» سختي بود که با خود حمل مي کردند . جملاتي با مضامين يکسان را مي شد از زبان همه شان شنيد. آقا مصطفي صاحب حمام نمره ي مريوان که کرد عراق بود مي گفت چه فرق کرد و چه فرق فارس ، چه فرق سني چه فرق شيعه ، ما که همه خواهر و برادريم . به اين مناطق رسيدگي و توجهي نمي کنند. معتقد بودند فراموش شده اند و به حاشيه رانده . «صلاح الدين سبزي فروش» مي گفت امان از زماني که غير کرد اين جا به مقامي برسد . مزرعه ي صيفي جات صلاح در نزديکي محل اقامت ما بود . خودش و خانواده اش روي زمين کار مي کردند ، مي کاشتند و درو مي کردند . اغلب براي آوردن آب چشمه آنجا مي رفتيم . روزي براي صرف «چاشت» - نان گرد محلي کم شيريني با دوغ محلي خنک - دعوتمان کردند . ساعت نزديک 10:30 بود . پدر زن صلاح سر صحبت را با پرسدن از وضعيت قيمت ها در تهران باز کرد . راننده هاي تاکسي هم اين سوال را تکرار مي کردند . قيمت بالاي چاي و برنج يکي از دغدغه هاي جديدشان شده بود
خط بطلاني بر برداشت هاي قبليمان کشيديم و پيش فرض هايمان را کنار گذاشتيم ، مرد پير از اوضاع فرانسه پرسيد و يکي از بچه ها با آرامش و به گونه اي قابل فهم از وضعيت مسکن و بالا رفتن قيمت ها در کشورش مي گفت که پيرمرد با لبخندي از سر تمسخر گفت سارکوزي را مي شناسم ، ديروز در ماهواره اخبار مربوط به او را شنيدم ، مي دانم مردم از او راضي نيستند . به خنده اش ادامه داد و گفت به زبان ما اسم رئيس جمهورتان معناي خوبي ندارد . ماهواره و موبايل مهمترين و با ارزش ترين وسايل ارتباطي شان است و اغلب اخبار را از ماهواره پيگيري مي کنند. گفتند سقز و بانه بازار اصلي واردات اين وسايل است . وقت نکرديم بازار مرزي را ببينيم اما بازار شهرهاي مرزي هم چندان فرقي با آن نداشت و پر بود از «غليان اجتماعي» . مرکز شهر مريوان عصرها غلغله بود و بيرون از مغازه ها مردم صف مي بستند . اکثرا قيمت ها را با پايتخت يا شهرهاي بزرگ مقايسه مي کردند ، با تعجب و خوشحالي ، همزمان ابروها را بالا مي دادند ، چند ثانيه دهان ها را باز نگه مي داشتند و همه دست پر از مغازه ها خارج مي شدند .همه ي واردات : لوازم آرايش - بهداشتي ، موبايل ، خوراکي ، وسايل برقي و ... هنوز نزديک مرز بودند و نصف قيمت شهرهاي بزرگ . پايين خيابان بازار و به موازات آن بازار قديمي شهرمريوان بود . لباس هاي کردي مردانه ، لباس هاي کردي زنانه با مدل هاي سقزي ( کمر چين دار) و مريواني ( بدون چين و گشاد) ، کلاه ها و روسري هاي محلي . خياط هايي که پارچه ها را مي گرفتند و با 4500 تومان يکي دو ساعته لباس هاي کردي (زنانه و مردانه ) را تحويل مي دادند . جنوب بازار قديمي در پياده رو هم مغازه ها پارچه مي فروختند . شهر رنگين بود ، از دور پارچه هاي رنگي و شاد را بيرون از مغازه هاي بي در مي ديديم . پارچه ها ي زنانه ، وارداتي بود با قيمت هاي پايين . شهر رنگين بود و شاد . زنان کمتر چادر بر سر داشتند، در بازار زنان و مردان بيشتري را با مانتو روسري و شلوار و بلوز معمولي مي ديديم اما هر چه دور تر مي شديم مردان و زنان ، دختران و پسران بيشتري لباس هاي محلي بر تن داشتند. مردان اغلب شلوار کردي با پيراهن مردانه تنشان بود، يا بلوزها و کت هاي کردي ، دستار بر سر ( کمتر کلاه برسر گذاشته بودند ) و شال بر کمر . زنان هم پيراهن هايي با پارچه هاي طرح دار روشن تن مي کردند. پارچه نازک بود به همين دليل پيراهن آستري با همان رنگ هاي شاد و براق و شلوارهايي از همان پارچه ي آستري تا وسط ساق پا زيرش مي پوشيدند . آستين پيراهن از مچ به سمت زمين عمود مي شد که معمولا آن قسمت را پشت شان گره مي زدند . جليقه ي بسيارکوچک هم از ملزومات لباس زنانه ي کردي بود . بعضي از زنان جلوي جليقه ي کوچک را با اسبابي تزييني با سنگ هاي رنگي به هم وصل مي کردند . کمتر زناني را مي ديديم که بر روي لباس محليشان چادر سر کرده باشند . يکي از ماهيگراني که تالاب و درياچه ي زريوار را به ما نشان داده بود بعد از ناهار در جواب تعجب و خوشحالي من از ديدن اکثر مريواني ها با لباس محلي گفت جوان هاي الان کمتر اين گونه مي پوشند . اين مسئله به خانم هايشان بستگي دارد . مثلا خانم من ازمن مي خواهد و من هم از او مي خواهم که لباس محلي بپوشد . اين لباس ها خيلي گران شود 40 - 50 تومان است اما لباس هاي ديگر هر تکه اش اين قيمت است . مي گفت درسقز همه لباس محلي مي پوشند
جمعه بعد از ظهر بايد از مريوان به سنندج بر مي گشتيم . ماشين کم بود يا گران حساب مي کرد . بعد از نيم ساعت چانه زدن با 20 هزار تومان براي هر ماشين به سنندج برگشتيم . راننده در راه از خاطرات خودش و کالاهايي که وارد کرده مي گفت ، بعد از گذشتن از پليس جاده گفت اين ها فقط براي مواد مخدر سخت گيري مي کنند!!! وقتي به ترمينال سنندج رسيديم راننده گفت درست است که در باره ي قيمت با هم بحث کرديم اما يک شب ديگر هم بمانيد ، فردا هم که تعطيل است . شام بياييد خانه ي ما و از مادرم کردي ياد بگيريد . مي خواست مطمئن شود که به ما خوش گذشته :« نگرانم که بهتان خوش نگذشته باشد... ديديد کردها سر نمي برند ». به نظرمي آمد خيالش خيلي راحت است که ما کردستان و مردمانش را از نزديک ديديم به دور از فضاهايي که عليه شان ساخته مي شود. احساس مي کنم همه شان خيالشان راحت بود که با رفتارشان از آن برچسب هاي سنگين نسبت داده شده بهشان فاصله مي گرفتند
Friday, May 23, 2008
حرف هاي شخصي در فضاهاي عمومي
معذبم . برايم سخت است . احساس مي کنم بک بعد از زندگي با بعد ديگرش تداخل پيدا مي کند ، براي همين خيلي راحت نيستم وقتي در جمعي که به راحتي حواسشان به حرف هاي من پرت مي شود صحبت کنم . اوايل اين حس معذب بودن را با تلفن عمومي داشتم . به سختي ياد گرفتم بر خلاف هميشه با صداي آرام حرف بزنم ، لزومي نداشت منتظران در صف از حرف هاي من با خبر شوند . اگر صحبت به مسائل کاملا شخصي کشيده مي شد به اکراه در فضاهاي شلوغ حرف مي زدم و يا اگر مجبور بودم ، احساس مي کردم ناخودآگاه لحن صحبتم جدي و سرد مي شد، ترجيح مي دادم زودتر حرف هايم را تمام کنم و يا با «بله» ،« نه»،« شايد» و خنده جواب بدهم . هيچ وقت از اين شکل رفتار خوشم نمي آمد . اين رفتار نه دلچسبم - يا رفتارغير ارادي !! - با حضور موبايل هم ادامه پيدا کرد ... . براي رها شدن از آن چه دوستش ندارم ( يعني اين رفتار گاه آگاهانه و گاه ناآگاهانه) به دنبال فضاهاي خلوت مي گردم . ترجيح مي دهم در مسير پياده روي تا خانه و يا مسيرهاي فاقد تجمع فشرده اي از افراد تماس بگيرم ، نه در صف ، نه تاکسي و نه اتوبوس
امروز در خيابان شريعتي سومين مسافر يک تاکسي ( بدون خط) بودم که «مستقيم» مي رفت . عقب ، وسط نشستم و تيترها ي روزنامه را خواندم . هوا در قوطي فلزي بسيار گرم بود و ماشين در ترافيک خيابان به سختي حرکت مي کرد ديگر نتوانستم روزنامه بخوانم . راديو و يا ضبطي هم در ماشين روشن نبود . حواسم هم خيلي به اطراف پرت نمي شد . تا اين که صداي بلند دختر محجبه ي چادري اي که جلو نشسته بود را شنيدم . اول پيش خودم گفتم چقدر بلند حرف مي زند و توجه همه را جلب مي کند . ( احساس کردم او نگراني هاي من را ندارد که به اين راحتي مي تواند بلند بلند در تاکسي حرف بزند !!) . " ... ببينيد خب من الان نزديک سه ساله که در اون بانک سابقه ي کار دارم در حاليکه خانومه ...- اسمش يادم نمانده - تازه آمده ، البته کارش خوب است . ... من تازه جوان هستم و مجرد خب من هم مي خندم اما اين خانوم متاهله ، بله خب ما همکاران مرد هم داريم و من حد خنده و صحبت را با اونا رعايت مي کنم ... ببينيد در شب من با خواهرم به خانه برمي گردم به هرحال براي امنيت در شب که کارگرهاي شهرداري هستند(!!!)..." ارتباط قطع شد . فکر مي کردم مخاطب اين دختر خانم يک خانم ديگر است . " ببخشيد آقاي... اعتبارم تمام شد . الان حراست فعال شده و تاکيد مي کنه يه چيزايي محرمانه بمونه و خب من هم که مسئول آن بخش شدم مي دونم چطوري مي تونن زير آب بزنن و چقدر زيراب زني مي کنن . من نمي خوام به خاطر اين خانوم اسمم بد در بره و مشکلي پيش بياد. ... سفر اولم که نيست با اين کاروان به جمکران مي يام . خب هر موقع نذر داشتم اومدم . در سفر آقايون هم با ماهستند ، من نميگم بهت محض بريم و بهت محض بر گرديم . نمي خوام بگن خانم فلاني دوسته منه و اسمم بد در بره . انشاالله مث هميشه امام زمان و بقيه ي اماما کمکمون مي کنن... " . پيش خودم لبخندي زدم . هر دو بغل دستي هايم هم لبخند بر لبشان بود . چهار نفري بدون هيچ شکي به حرف هاي بلند دختر گوش مي داديم. " ... ببينيد من 28 ساله در اون محل ساکنم حالا اين خانوم يکي دو ساله مستاجره اونجا و بعد مي ره من مي مونم همونجا ... من نمي گم خانوم بديه نه خيلي هم خوب کار مي کنه ..." دختر سمت چپ ظفر پياده مي شد . موهايش استخواني بود و شال مشکي شلي بر سرش انداخته بود . به مخاطبش با موبايل گفت از کلاس بر مي گردد و کمي دير مي رسد وقتي صحبتش با موبايل تمام شد به من گفت :" چه زيرابي مي زنه خودش!" . دختر سمت راستيم ديرتر از ما سوار شده بود و ماجرا را کامل نمي دانست . به طرفش برگشتم تا عکس العمل او را هم ببينم . مانتوي مشکي تن اش بود و روسري طرح دار مشکي و سفيدش خيلي عقب نبود. اوهم لبخند مي زد ، من هم . " من هربار به جمکران رفتم نذر داشتم . به لطف امام زمان اين بار هم کاروانم تغيير کرد و با شما افتادم . اما اين خانوم دخترش با خانومه... رفت و آمد داره شايد از اون طريق اقدام کنه بياد ، خدا رو شکر من کاروانم عوض شده اما خواستم بگم اون خانوم که نذري نداره اگه شما خواستيد اسمه يکي ديگه رو بنويسيد که نذر داره و به اين خانوم بگين جا نداريم و پر شده اين سفر...بله ...بله..." احساس کردم ابروهايم به نشانه ي تعجب بالا رفت . دختر سمت چپم را نگاه کردم سرش را تکان ميداد و مي گفت خودش عجب زيراب زني است . چهره ي راننده هم در آينه ي جلو متعجب به نظر مي رسيد و نفهميدم موقع درست کردن آينه ي جلو چه چيزي زير لبش گفت . دختر سمت راستي پياده شد ، من هم بايد پياده مي شدم . راننده ، يک مسافر عقب و راوي ماند با ماجراي کاروان جمکران
Tuesday, May 13, 2008
!!! ...درد
هيچگاه فرصت نوشتن را نبايد از دست داد ... حتي يک خط . اين جمله را مدت ها ست با خودم تکرار مي کنم تا فراموش نکنم ...اما...؟
بايد بيرون ايستاد ، بايد از بالا ديد ، بعد از وارد شدن بايد خارج شد ، بايد « قالي » را که هر روز رويش قدم گذاشته مي شود با دقت ديد ، بايد همه چيز را با دقت ديد و... هزاران بايد ديگر براي شناخت بهتر
اگر نگاه، بخشي از بينايي خود را از دست بدهد و همه چيز را نبيند و يا همه را عادي فرض کند بايد نگاه ديگران را شنيد و خواند ، ديگراني که خارج از « قالي» ايستاده اند . ديگراني که تازه بر « قالي » گام گذاشتند ، ديگراني که تازه وارد شده اند ، ديگراني که اقليت اند . آن هايي که نگاهشان هنوز بينا است و بخشي از آن را از دست نداده اند
يکشنبه هفته ي پيش خاطره ي چند روزه اي از يک دوست افغان را خواندم . خاطره اي از«اردوگاهابتاع بيگانه» - اردوگاه عسگرآباد ورامين - !!! خاطره اي دردناک از وضعيت اتباع افغاني در ايران . خاطره اش را با يک سوال آغاز کرده بود :« آيا بر مبناي قرآن و ارزشهاي اسلامي ميتوان مسلماني را، صرفا به اين خاطر كه در مكان خاص متولد شده بر مسلمان ديگر اولويت بخشيده و هر آنكس را كه مشمولِ حكم اين اولويت نميگردد، «بيگانه» تلقيكرد؟ » . با خواندن هر صفحه از توصيف هاي اردوگاه و اتفاقاتي که در آن مي افتاد تجسم تصوير پيش چشمانم کامل تر مي شد . اين تجسم با آن تجسمي که از توصيف فوکواز«اقامتگاه هاي اجباري» ساخته بودم همانند شد ...! سخت و سنگين : «اما شايد بتوان «تاريكي و سرماي سختِ» را كه برشت از آن سخن ميگويد به هر آنچه كه ديوارهاي اخلاقانساني فرو ميريزد تعميم داد و هر آنجايي نظير «آشويتس»، «زندان ابوغريب»، «گوانتاناما»، «اردوگاه سفيدسنگ»، «اردوگاه تل سياه» و «اردوگاه عسكرآباد ورامين» را كه در آن«فاجعة اخلاقي و انساني» اتفاق ميافتند، «دره آه و فغان و ناله و غوغا» دانست كه برشت به زبان شعر بيان كرده و ما را از آن ميترساند». اين فضاي منزجر کننده و رعب آور براي همه ي ساکنين اردوگاه گويا يک پايان داشت . ديوار ! برخورد اتباع با نقطه ي پايان روي ديوارها حک شده بود . جايي که خدا محکوم مي شد و اميد کفگير خود را به ته ديگش مي زد : « در كنار علامت قبله به اين ياد داشت بر ميخورم آيا اسلام واقعيت واقعيت دارد؟ ترجيح ميدهم كفر باشم، يادگاري رحيمي، از ولايت دايكندي »،«چند متر آنسوتر اما يادگاري «جمعه سرخك» به چشم ميخورد:«خدايا! تو هم نيستي»، از ياد داشت جمعه سرخك ميفهمم كه روزگاري سختي را پشت سر گذاشته است. با خود ميگويم اكنون جمعه سرخك كجا است؟ آيا او زنده است؟ آيا خدا به او پاسخ داد كه هستم؟»،«يادگاري محمد علي را ميبينم به اين مضمون:«دو ساعت بعد براي هميشه ايران را ترك خواهم گفت؛ بودن در ايران، مخصوصا اردوگاه عسكرآباد دردي بود بيدوا، اينجا صداها در اعماق خاموش ميشوند، شماره موبايلم را روي ديوار مينويسم، خدايا! از اين بعد به كساني که در اين گورستان ارتباطش با همه جا قطع ميشود، تلفن بزن» ، «در اين ميان خاطرهاي كفرآميزي توجهم را جلب ميكند كه كسي بنام اسكندر روي گچ خطخطي كرده است: كاش من هم يك شماره موبايل داشتم تا روي اين دفترچهاي ديواري كه از جنس گچ است شماره آن را به خدا مينوشتم، ولي ميدانم كه اينجا شهر شيطان است و موبايل خدا در شهر شيطان آنتن نميدهد. من چند بار به خدا تلفن كردم، جوابم را نداد، ديگر هيچگاه به او تلفن نميكنم. من از چشم خدا دور ماندهام. او صدايم را نميشنود»،«تقي، شعر ناصر خسرو را تحريف كرده و نوشته: خدايا راست گويم فتنه از تو است/ ولي از ترس نتوانم جغيدن/ اگر ريگ به كفش تو نباشد/ چرا «افغاني» بايد آفريدن»،«دوستان عزيز ديوارهاي تهران ما را ساختهايم، ديوارهاي اين اردوگاه ساختة دست ما است، اكنون اين ديوارها ما را زنداني كرده است». بعد از اين که مدتي در اقامتگاه هاي کار دوره ي کلاسيک به سر مي بردم تا آمدم نفسي بکشم وارد اردوگاه هاي قرن 21 شدم !!! ذهن ديگر خارج از اراده ي من داشت مقايسه مي کرد . نزديک به سه قرن فاصله است ، ابژه هاي هر دو اردوگاه يکي است...!!! جمعه گذشته فيلم «بادبادک باز» را ديدم .« نفس کز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريک/ چو ديوار ايستد در پيش چشمانت /نفس کاين است /پس ديگر چه داري چشم / ز دست دوستان دور يا نزديک ». دوست افغانم مي گفت اين فيلم بيش از شما براي ما دردآور است ، ما که قرباني بوده ايم . هميشه کساني قدرتمند هستند و ديگراني بي قدرت . در برابر قدرت بايد مقاومت کرد
Thursday, May 01, 2008
! روز معلم

براي همه ي دانش آموزان «آقا معلم» يا «خانم معلم» در يک دوره ي سني خاص ( به خصوص دبستان و گاهي اوقات راهنمايي) «تنها» بيانگر حقيقت در جهان است . وقتي او در مقابل مخالفت مادر ، پدر يا ساير اطرافيان بزرگترش مي گويد : « معلمم گفته » او را کامل ترين الگوي خود تصور مي کند . الگويي که کمتر پيش مي آيد خدشه دار شود . در دبستان يک معلم به همه ي علوم واقف بود: هم فارسي درس مي داد هم علوم ، تدريس ديني ، رياضي و ورزش هم بر عهده ي او بود. بيشتر از معلمان دبستان خاطره ي خوب در ذهن داريم و اقتدارشان را رضايت مندانه پذيرفته ايم . در راهنمايي ديگر معلم « تنها» بيانگر حقيقت نبود ، هر درسي را يک معلم مي گفت وهر درسي متخصصي مي خواست به جز درس هاي انشاء و نقاشي که معلم رياضي و اجتماعي هم مي توانست آن ها را درس دهد!!!!!!!! گروه همالان و دوستانمان تا حدي از معلمان مهمتر شده بودند اما هنوز دانش آموزان تحت تاثير معلمان خود «عقايدشان را تغيير مي دادند» . در دبيرستان منابع شناخت حقيقت بسته به خود دانش آموز مي توانست بيشتر شود اما گروه دوستان حرف اول را مي زد و از خانواده هم جايگاه مهمتري را پيدا مي کرد ( بچه هايي که جمع هاي دوستان را به جمع ها ي خانوادگي ترجيح مي دادند). معلم همچنان مي توانست تاثير گذار باشد اما ميزان تاثير گذاري او را بيش از پيش گروه دوستان تعريف مي کرد . در سال هاي بعد هم منابع شناخت حقيقت به طور طبيعي روز به روز گسترده شدند . خود «فرد» بالاتر از گروه دوستان قرار گرفت . استاد تاثير گذار بود و ميزان تاثير گذاري را اين بار فرد تعريف مي کرد
هر از چند گاهي که خاطره ي مقاطع مختلف را با خودم ساعت ها مرور مي کنم به اين نتيجه مي رسم که ،هر مقطع بدون شک الگوهاي خاص خودش را براي من ايجاد کرده است . دبستان ، راهنمايي ، دبيرستان و دانشگاه هر کدام خاطره ي بعضي معلم ها و استادان را برايم پررنگ تر و نيکوترحفظ کرده است . هر معلم و استادي که بيش تر از او آموختم . الان فکر مي کنم رسالت آموزش وظيفه ي سنگيني است که هر کسي به راحتي در آن موفق نمي شود
اين چند خط را نوشتم تا با مرور خاطراتم به ياد آورم روزهاي معلم هر سال به معلمانم چه مي دادم ؟ گل يا کتاب و کاردستي در دبستان ، دادن گل در راهنمايي به هر معلمي که دوستش داشتم . گاهي هم به نوشتن يک جمله روي تخته و يا گفتن يک تبريک ساده به معلم اکتفا مي کرديم ، دبيرستان هم همينطور بود .اما همان زمان هاي دبستان و راهنمايي بعضي از دوستانم در مدرسه هاي ديگر مي گفتند هر کدام شان يا جداگانه هديه اي ( ظرفي - لباسي ) مي خريدند يا پول هايشان را روي هم مي گذاشتند و سکه اي مي دادند . اگر هديه کوچک بود بعضي معلم ها ناراحت مي شدند و بر همين اساس بين بچه ها فرق مي گذاشتند !!!! در دبيرستان هم ديگر اين گونه هديه دادن ها مرسوم نبود . در دانشگاه هم که من نديدم . امسال به چند مغازه ي چيني فروشي برخوردم که به شيشه هايشان کاغذهاي تبريک روز معلم را چسبانده بودند . نخستين برداشت اين بود که مثل روز مادر ممکن است اين مغازه ها تخفيفي بدهند که از آن خبري نبود ، در مغازه اي هم که لباس مردانه مي فروخت و روي مقواي بزرگ روز معلم را تبريک گفته بود وضعيت همين بود . در روزنامه هم « مولينکس » با تبريک روز معلم براي هر خريد چند درصد تخفيف مي داد !!!!!!!! ياد حرف معلم جواني افتادم که دائم از خودش مي پرسيد چرا روز معلم مدرسه بايد به من ست ظروف تفلون بدهد...!!!؟
Tuesday, April 22, 2008
!!...نمايشگاه خياباني

اين سوال هميشه مهم و بحث برانگيز است ، هنر چيست و هنرمند کيست ؟ اگر هنر را با زيبايي توضيح دهيم ، زيبايي نيز خود مفهوم ديگري است چالش برانگيز . زيبايي چيست ؟ سوال هايي از اين دست به نظرمن هميشه پاسخي نسبي داشته اند و از شرايط زماني و مکاني تاثير پذيرفته اند . من فکر مي کنم زيبايي در برداشت مخاطب است که اهميت پيدا مي کند بنابراين مفهومي متصلب و مطلق نيست . زيبايي مفاهيمي متنوع مي يابد ، نسبي مي شود ، بي معيار مي گردد و همين جا بحث خاتمه مي يابد ...!!! آن وقت اجماع ، توافق و ارائه ي معنايي واحد ، ديگر معنايي ندارد
ديروز در انقلاب با چيزي برخورد کردم که به نظرم بسيار جالب بود . نرسيده به خيابان فلسطين ، در آن پياده روي کنده شده ي پر خاک ، مردي چهل و اند ساله،با پوستي سفيد وقدي کوتاه نشسته بود . دفترچه اي با کاغذهاي بدون خط دستش بود و با خودکار مشکي داشت نقاشي مي کرد ، انسان مانندي را با گوش هاي دراز . نا خودآگاه ايستادم و اطرافش را نگاه کردم . آدم ها ي سر به زير رد مي شدند و هيچکس او را نمي ديد . کنار صندليش 7-8 نقاشي را به ديوار تکيه داده بود . جز دو بوم کوچک بقيه ي نقاشي هايش روي در و تخته بودند . شايد در بوفه و يا تکه اي از در خانه يا اتاق . انسان مانندها ، قلب هاي سفيد ، صورت هاي اسکلت مانند ، رنگ هاي مشکي - سبز- زرد و قرمز زمينه ي همه کارهاي مرد نقاش بود و آخر سر ضربدري بر روي همه ي کارها کشيده بود . تنها روي دو بوم کوچک - قلب هاي سفيد ضربدر خورده - بود که نمي شد اين رنگ ها را ديد . مرد نقاش ( بر مبناي خرد و معيارهاي پذيرفته شده ي جمعي ) ديوانه بود ( با آدم هاي معمولي فرق داشت !!) و اگر فرض کنيم بهترين هنرمندان کودکان و ديوانگان و عاشقان هستند ، آن مرد هنرمند ديوانه اي بود. مي گفت ضربدرها يعني اعتراض . اعتراض به همه ي آدم ها . همه از اين جا رد مي شوند و به من فحش مي دهند . دستش را به حالت اشاره به سمت جنوب خيابان انقلاب دراز کرد :«همه ي آدم ها ، اونايي که اون طرفن » . در کنار قلب هاي دو بوم کوچک نوشته بود سانسور . « قلب ها شکستس » . پرسيدم آدم ها چرا گوش ها يشان دراز است ؟ گفت همه شان خرند و نمي فهمند... . مرد آثارش را در نمايشگاه خياباني اش مي فروخت . توليد کننده (هنرمند) حاضر بود . واسطه اي وجود نداشت و هرکس اگر از آنجا گذر مي کرد و اطرافش را خوب مي ديد با مرد نقاش آشنا مي شد و مخاطب ... شايد کسي مثل من و دوستم پيدا مي شد !!!
همه ي نقاشي هايش هزار تومن بود . يک در بوفه از او خريدم . گفت اين يک نقاش است ، دلش شکسته و يک خانم فرانسوي به او گل مي دهد . ضربدر هم که اعتراض است . اثر (؟!) زيبايي است . به نظر من زيبا است . اگرچه بعضي از دوستانم مخالف بودند و آن چه را که من در آن مي ديدم ، آن ها نمي ديدند. من اين نقاشي را خود هنرمند دريافتم . اثري که از روح او نشات گرفته و شايد واقعيتي که او خلق کرده
Tuesday, April 15, 2008
پست قبلي من نظري بود بر مطلبي که يکي از دوستانم براي شصتچي نوشته بود.موضوع اصلي سه پست اخير جايگاه تنهايي و ديگري است . مطلب پيش رو پاسخ زينب محمدي بندري است به نوشته ي قبلي من . در فرصتي مناسب من هم توضيحاتي بيشتر خواهم داد
توضيح واضحات
شايد بهتر باشد يك بار ديگر تمام آن چه نوشتهام را با دقتي مضاعف بخواني. در همان ابتدا اعتراف كردم هر بار كه خود را مقابل پرسش ابدي "كيستم" ميبينم لاجرم ابرو باد و مه و خورشيد و فلك مرا به سمت ديگر رهنمون ميكنند كه در آن همواره "ديگري" پر صلابت حضورش را به رخم ميكشد و اين معنايي جز اهميت غير قابل انكار "ديگري" ندارد. "من" تنها وقتي معنا مييابد كه در مقابل "ديگري" قرار گيرد و اگرنه در خلاء هيچگاه نميتوان "من" را معنا نمود.
نكتهي ديگر اينكه تنها بودن نيازي دائمي نيست كه گاه و بيگاه در وجودم غوغا كند و تا جايي پيش رود كه خانواده و دوستانام رنگ ببازند. گهگداري بيرحمانه از همهي آنها ميگريزم و گاهي بيتابانه در انتظارشان ساعتها را رج ميزنم تا روز شود و روزها را به هم ميبافم تا ماه شود و.... كه اگر اين همه بيتابي براي "ديگري" نبود گريز از آن معنا نمي يافت.
همواره به اكراه از زير بار متناقض ديدن شانه خالي كردهام. شايد مشكل از چشمان من است كه تا كنون تناقضي نديده اند و هر آن چه را سايرين تناقض ميانگارند من در امتداد هم تصور ميكنم. بيشك تنهايي وقتي معنا دارد كه ديگري باشد و تو خود را از بودن كنار ديگري رهايي دهي اما اين به معناي تناقض ميان اين دو نيست يا دست كم براي من چنين نيست. از كودكي با كلامات بازي ميكردم تا معنايي كه ميخواهم را در وجودشان بگنجانم. تنهايي را هميشه تنرهايي ميببينم تني كه از هرگونه تقيد رها باشد. تنهايي جاييست براي رهايي از قيد "ديگري" و فرار كردن از زير نگاه منتظر و كنجكاوش. شايد نتوانستم صريح بيان كنم كه ديگري به من معنا ميدهد اما هرگز چنين حقيقتي را كتمان نكردم و اعتراف كردم كه هر ديگري روزي تنها بوده و دستي اهريمني يا اهورايي... كه تو تمام اهوراييهايام را ناديده گرفتي و به اهريمني اكتفا نمودي و مرا متهم كردي كه همواره ديگري را فريبكار خواندهام.
شايد در كودكي طعم شيرين جا ماندن در مدرسه و ترس فراموش شدن را نچشيدهاي، يا هيچگاه به علت شيريني قايم موشك نينديشيدهاي. اما من در مدرسه جا ماندهام و براي لحظاتي كه با تمام كوتاهييشان ساعاتي طولاني برايام گذشت طعم تنهايي و فراموش شدن را چشيدهام. اين تنهايي ديگر معناي تنرهايي نميدهد. بيشتر شبيه به فراموش شدن است. وقتي تو به خواسته خودت تنها نشدهاي بلكه تنها ماندهاي و تنها گذاشته شدهاي وحشتي عجيب تمام وجودت را سرشار ميكند، حس ناشناخته ماندن، كشف نشدن،جا ماندن و... شيريني قايم موشك هم از آنجاييست كه تو سعي داري خود را تنها و در گوشهاي خلوت پنهان كني اما ديگري در تلاش است تا تنهايي تو را برهم بزند. اگر ديگري نتواند پيدايت كند و بعد از مدتي بي خيال گشتن شود وحشت فراموش شدن تمام وجودت را به آغوش ميكشد و... و باز هم شيريني قايم موشك آنجاييست كه سعي دارد باور كني كه تنها نيستي و فراموش نميشوي و حتي اگر بخواهي بگريزي پيدايت ميكنند و پس از پيدا كردنات فريادي از سر نشاط گوش فلك را كر ميكند و اگر پيدايت نكنند تو بايد پيلهي تنهاييات را بشكافي و در ماراتني نفس گير خود را به نقطهي آغاز بازي برساني و باز همه در شادي رونماييات سهيم خواهند بود و اين جشن براي بيرون آمدنات از غار تنهاييست.
تنهايي نه درد است و نه درمان. تنهايي نياز است. انسان گاهي به رهايي از تمام قيود نياز دارد اما فاجعه در طولاني شدن خواست من يا تو براي اجابت اين نياز است اينجاست كه "ديگري" پر قدرت وارد حريم شخصي تو ميشود و ... حتي اينجا هم "ديگري" منفور نيست هرچند تو را وادار ميكند باري ديگر در شمايل دلقك به بازي برخيزي اما دلقك بودن لازمهي زندگيست لازمهي رهايي از دامان پر وسعت غم و تنهايي.
گمان ميكنم بهتر است يك بار ديگر و اين بار صريحتر بگويم كه براي من تنهايي دو نوع است. گاه تو به خواست خود تنها ميشوي كه اين تنهايي همان نياز است، گهگداري سراغ هر انساني ميآيد، حالتي چرخشي دارد و پس از مدتي دوباره تنهايي را رها ميكني و... گاه تنها ميماني و حكم فراموش شدگان را پيدا ميكني. حكم جزيرهاي ناشناخته كه نياز به كشف شدن، شناخته شدن و ديده شدن دارد اما به چشم نميآيد. اين نوع دوم تنهايي در شمايل جريمه نيز بهكار ميرود اگر تو در صحنهي روزگار به بازي تندر ندهي و يا نقشي را كه "ديگري" ميخواهد ايفا نكني تنها گذاشته ميشوي و فراموش ميشوي. مانند هنرمنداني كه خلاف انتظار ما عمل كردند و تنها گذاشتيمشان و فراموششان كرديم. كمتر كسيست كه خواستش اين نوع تنهايي باشد. گاه نميخواهي آنگونه باشي كه ديگري – شايد بهتر باشد تمام اين ديگريها را جامعه بخواني- از تو توقع دارد و چونان آشوبگري انقلابي در مقابلش ميايستي و حاضري براي هدفات مبارزه كني اين جا تنها ماندن و فراموش شدن راميپذيري اما خواست مستقيم تو نيست. بلكه نتيجهي غير مستقيم عملات است. اميدوارم توانسته باشم منظورم را روشن بيان كنم.
بحث ديگرت انفعال "من" در مقابل "ديگري" بود. اگر انفعال را قبول ميكردم نمي توانستم تنها بودن را بپذيرم و يا تا هميشه در تنهايي فرو ميغلتيدم. انسان خالق است، ميآفريند هرچه بخواهد و در هرشمايلي، انسان گاهي ديگري را نمي بيند و آن وقت است كه ميگوييم تنهاست. ديگري را بيش از حد ميبيند ميگوييم در جامعه مستحيل شده. انسان است كه ميتواند از "ديگري" غول بسازد يا پشت به او راهش را ادمه دهد. هرچند هيچگاه نميتوان براي هميشه از "ديگري" رهايي يافت.
در تمام لحظاتي كه به انسان موجودي تنها ميانديشيدم و حتي پس از آن كه مشغول نگاشتنش شدم، روح گافمن را بالاي سر خود احساس كردم. اما تمام سعيم بر آن بود تا با كمترين توجه به سنگيني نگاهش از خودم بنويسم. من با بيشترين فصل فاصلهاي كه ميتوانم با يك جامعه شناس داشته باشم. چه كنم كه چهار سال همنشيني با جامعهشناسان برايم بي تاثير نبوده و با وجود تلاشي چشمگير براي پاك كردن آثارشان تا كنون تنها موفق به كمرنگ كردنشان شدهام. هرچند لحظاتي طولاني ميتوانم هرچيز باشم جز يك همنشين با جامعه شناسان اما اينگونه بودن دائمي نيست.
اما تلفيق؛ در مقابل اين واژه عاجزانه دست و پا ميزنم تا مبادا روزي كه اين حوالي كمين كرده مصداقاش شوم. تلفيق بياندازه مرا ياد روباه مياندازد، ياد زرنگي بيش از حد، محتاط بودن و همواره عصا بدست راه رفتن. افراطي بودن را به هرچه محافظهكاريست ترجيح ميدهم. احساس ميكنم ناگزير در سنين ميانهسالي محافظهكار خواهم شد شايد به همين دليل امروز تا ميتوانم از آن ميگريزم و به قول دوستي با يك قوره ترش ميشوم و با يك مويز شيرين.
Saturday, April 12, 2008
آيا «ديگران» همه فريبکارند ؟
انسان مدرن ، زندگي شهري ، تقسيم کار و تخصصي شدن ، انسان با همه هست و به همه نياز دارد اما تنها است . من هنوز مطمئن نيستم آيا تنهايي براي ما ، ما آدم ها معنا دارد يا نه ؟ آدم هايي که هنوز عامل مهم تنها نبودن برايشان اهميت دارد ، خانواده ، دوستان و همان ديگران . تنهايي يعني چه ؟ من تنهايي را در صورت حضور ديگري مي توانم بفهمم يا انتخابش کنم . تنهايي و ديگري لازم و ملزوم يک ديگرند و باز هم ديگري است که تنهايي ما را معنا مي دهد . تنهايي با ديگران متفاوت معناهاي متفاوت مي يابد . ديده نشدن شکلي از تنهايي است و ديده شدن شکلي ديگر. زماني که آدمي بي ديگران تنهاست و زماني که با ديگران هم تنها است . تنها بودن ( انتخاب تنهايي ) فرصتي بازانديشانه به « خود » است . خودي که « من » را براي ديگري مي سازد و « درمن » اش در نسبت با ديگران معنا مي يابد . تنهايي خود را در برابر ديگران بازسازي مي کند . تنهايي و جمع در يک رابطه ي نسبي هردو کارکردهايي دارند ، هر دو فريبنده اند و تقلايي براي ديده شدن . گاه فرد در جمع ديده مي شود و گاه در تنهايي . ببين باز هم ديگري اينجا مهم است . ديگري ، ديگري ، ديگري… !!!!
خانواده تنها شدن را مي تواند از تو دريغ کند همينطور دوستان . بايد به آن ها بگويي که مي خواهي تنها باشي اما باز هم تنها نيستي حتي جسم ها هم تو را تنها نمي گذارند.در اين شرايط من خودم تنهايي را به راحتي حس نکردم و به همين خاطر ديگري را هم در فرصت به دست آمده ي تنهايي نپذيرفته ام . براي من ، شب است و تنهايي و تنهايي
اگر تنهايي يک انتخاب است که ديگر درد نيست و مي تواند درمان درد باشد ، اما اگر درد باشد که درمانش جمع است . هرکدام باشد درمان رفتن در مسير خلاف روال پيشين است . در اين حالت نه تنها ديگري مي تواند فريبنده باشد که تنهايي هم پرنيرنگ و فريبنده است . اگر در آن جا شخص ديگري تو را مي فريبد در تنهايي تو مي تواني خودت را فريب دهي!!!
هيچ وقت اين جمله را فراموش نمي کنم . در ايام نوجواني از ديگران شنيده بودم جامعه گرگ بسيار دارد و مي بايست مراقب بود . گرگ هاي آن همان ديگران فريبکار ونيرنگ باز تو اند . اما آيا همه گرگ اند ؟ همه مي خواهند من و تو را فريب دهند ؟ ديگراني که از آن ها صحبت کردي همين جمله را برايم تداعي کردند . آن زمان ها و گاهي اين روزها به خودم مي گويم اگر آن ها براي من گرگ اند پس من هم براي آن ها گرگم ؟ اگر آن ها گرگ اند من در مقابلشان چه هستم ؟ من آن بره اي ام که به راحتي به دام آن ها مي افتم ؟ آيا من و تو همان کنشگر منفعل مي شويم ؟ شناخت ديگران و آغاز تعامل با آن ها با پيش فرض گرگ بودن و فريبکار بودنشان براي من هميشه سخت بوده است . آغاز رابطه با چنين پيش فرضي شکننده است . در حقيقت اين رابطه براي من باز هم تنهايي است
اصلا فکر کرده اي که تو هم دستان پر نيرنگت را براي جدا شدن فردي از تنهايي اش چند بار دراز کرده اي ؟!!!فکر کرده اي چندين بار افراد را فريب داده اي ؟ چه دنياي دني يي است آن جايي که همه گرگ صفتانيند حقه باز !!!! پس من چه هستم ؟!!!! من و ديگران ، ديگران و من ؟!!!
اما بيا کمي واقع بين باشيم . زندگي را بي ديگران و بي تنهايي معنا کن . براي من هر کدام مفري از ديگري است . زندگي من« تلفيق» هر دو است . زندگي من هم نيرنگ ديگري است و هم ياري او . ديگران محدود کننده اند ، نقش محدود کننده است ، انتظار محدود کننده است ، خود وانمودي و خود موجود محدود کننده اند . اما … همه رهايم کرده اند … . راستي فراموش نکرده اي که ما منفعل نبوده ايم ؟ يادت هست با ديگران مخاطب مان با شيوه هاي خاصي برخورد مي کرديم ( مديريت تاثيرگذارمان را يادت هست) ؟ يادت هست هاله ي قدسي و فاصله مان را با مخاطبان ؟
تناقض عجيبي است زندگي ما… !
Wednesday, April 02, 2008
نگاهي به سايت ها ي خبري يا وبلاگ هاي شخصي به خوبي نشان مي دهد که در ميان سريال هاي طنز باز هم مهران مديري توانست جايگاه متمايزي کسب کند . نقدها و نظرات زيادي نوشته شد . ديشب يکي از دوستانم مطلبي را برايم فرستاد . نگاهش به شصت چي برايم جالب بود
انسان ، موجودي تنها با هزار چهره - درنگي بر سريال مرد هزار چهره
در چند سال اخير زندگي لحظاتي را تجربه كردم كه بيپروا خود را از دويدن همپاي چرخ دوار روزگار منع كردهام. لحظهاي تامل، توقف و دور شدن كه نتيجهاش كوچك شدن همه چيز در پيش چشمانم است. اين لحظات ناب لذتي مهار ناشدني نثارم ميكنند كه همواره عطش رسيدن به آن در جانم زبانه ميكشد و ترس تكرار نشدنش التهابم را براي تجربهي چندباره فزوني مي بخشد. آنچه بيش از همه در اين دورههاي طلايي تنهايي تسخيرم ميكند پرسشي سخت بي جواب مانده است. پرسشي ازلي از خويشتن كه پاسخي ابدي را برنميتابد، "كيستم؟" و سخت طاقت فرسا تر از آن، اينجا چه ميكنم؟ هربار كه ميخواهم خود را بشناسم ناگزير مسير پاسخ گويي به اين سوال مرا به سويي هدايت ميكند كه در آن حرف از "ديگري" به ميان ميآيد. اين كه "ديگري" مرا چگونه ميبيند و چرا اينگونه دربارهام مي انديشد. "ديگري" هرقدر هم نزديك شود به يك باره و در يك آن حس ميكنم غريبه است. تمام وجودم را تنهايي پر ميكند و حس آشنايي نرم نرمك زير پوستم پخش ميشود يك وحشت شيرين و شايد هم تلخ. وحشت ناشناخته ماندن ديده نشدن، تنها بودن، تنها ماندن و تنها مردن. تنهايي شيرين است اما شيرينيش تا وقتي دوام دارد كه به خواست خود تنها شده باشيم و قبل و بعدي داشته باشد كه با آن يكي نيست. بسياري را ديدهام كه تقلايي ستودني ميكنند تا به چشم بيايند و با به چشم آمدن از حس آشناي تنهايي رهايي يابند.
اين همه پراكندهگويي مقدمهاي بود تا نشان دهم مسعود شصتچي سمبلي بي مانند براي اين تقلاست. هرچند خود از آن آگاه نيست. وضعيت نا متعارفش در زيرزمين بايگاني ادارهي ثبت احوال گويي فرياد ميزند كه انساني فراموش شده است. زيرزمين خانهها - البته از نوع قديمياش- پر است از وسائلي كه شايد فاقد معنايي خاص و كاركردي معتبر باشند اما سرشار از خاطراتي دست نخورده براي صاحبان يا گردآورندگانشان هستند. خاطراتي كه اين اشياء مانند زنجير هايي حافظ اتصال آن ها به عالم وجود و مفري براي گريز از نيستي شدهاند. اين امر بايگاني و زير زمين را در حكم مراعاتالنظير هايي قرار ميدهد كه معناي يك ديگر را باز مينمايانند. وي براي بيرون آمدن از گودال فراموشي بايد بازي كند و در اين بازي نقشي را ايفا كند كه "ديگري" از او توقع دارد و به قدري طبيعي كه "ديگري" فاصلهي ميان او و نقشش را فراموش كند. بارها در آخرين جلسهي دادگاهش تاكيد ميكند كه من از اول اشتباهي بودم. اما اشتباه او نقطهي قوتش بود به بيان سادهتر از نقطهي قوتش ضربه خورد. مسعود شصتچي بيش از حد طبيعي بازي كرد و فاصلهي ميان خود حقيقي و خودي كه ديگران از او توقع داشتند را به پايين ترين حد ممكن تقليل داد. اين بازيگر توانمند كه بيش از حد در نقشش غرق ميشد تنها در مقابل آينه خويشتن خويش را به ياد ميآورد اما به قدري خويشتن ديگري در وجودش قدرتمند حضور داشت كه هربار خويشتنش شكست خورده باز ميگشت.
نكتهاي ديگر كه در جلسهي آخر دادگاه برآن تاكيد شد بيدفاع بودن يك انسان در مقابل ديگري است كه بي گمان از دلايل غرق شدن شصتچي در نقشهاي محولش بود. وقتي قاضي از او ميخواهد كه آخرين دفاع را از خود بكند ميگويد من بي دفاعم آقاي قاضي. شصتچي نمونهي كاملي از انسانهاييست كه تنهايي تمام تاب و توانشان را ربوده و درست در لحظهاي كه مقاومتشان سير نزولي را پر شتاب طي كرده "ديگري" در هيبتي اهريمني _ و شايد هم اهورايي_ به سراغشان ميآيد و دستان ناپاكش را با حيلهي رهايي از بند تنهايي و به هدف بازگشتن فرد به بازي پرنياز و پرصلابت به سويشان دراز ميكند و انسان خستهي تنهاي درماندهي فراموش شده به اميد رهايي دستان پرنياز را به گرمي ميفشارد. اين ديگري خود روزي تنها بوده و دستي پر فريب به سويش دراز شده. اما جز پذيرش اين دست چاره چيست؟ انسان تنهاست. انسانها همه حتي در كنار هم تنها هستند. چارهي اين درد را در نديدنش ميبينند. انسان سعي ميكند از تنهايي درآيد به همين دليل شروع به ساختن ميكند دست به آفرينش ميزند انسان به قدري خود را سرگرم ميكند تا تنهاييش را فراموش كند. اين درديست مشترك كه جدا جدا درمان نميشود. هراز گاهي انساني از اين سرگرميهاي خود ساخته خسته ميشود بازي را نيمه كاره رها ميكند به كناري ميرود و خلوتي ميسازد "ديگران" در برههاي به يكباره نبودش را احساس ميكنند و براي رهاييش دستانشان را به سويش دراز ميكنند و دوباره انسان فريبي ديگر ميخورد و به ادامهي بازي تن ميدهد. تنهايي، انسان را بي دفاع ميكند و انسان بيدفاع به بازي مشغول ميشود.
وقتي كه شصتچي از زندان رهايي مييابد براي لحظاتي دوباره تنها بودن و فراموش شدن يك انسان را نظاره ميكنيم كه اين تنهايي باز هم سرآغازي براي پررنگ شدن "ديگري" شده است. شايد بخواهيم اميد داشته باشيم كه اين بار "خويشتن" تن به ذلت برآوردن توقعات فزايندهي "ديگري" ندهد و شايد خيال بافانه آرزو كنيم كه نقشش را خوب بازي نكند و "جو گير" نشود اما تمام اينها آرزويي هم نشين با محالاند. تا وقتي كه راه فرار از تنهايي را در دستان پرنيرنگ ديگري جستجو ميكنيم بازي ميكنيم تا دردهايمان را فراموش كنيم و در اين بازيها مجبوريم توقعات "ديگري" را برآورده كنيم و... .
Saturday, March 29, 2008
بحث مشترک
تعطيلات نوروز بهترين زمان براي حجم زيادي از دبد و بازديد ها است . ديد و بازديد هايي که تعداديشان سالانه اند( نوروز به نوروز) . به همين دليل بهتر است که بيش از نيم ساعت- يک ساعتي طول بکشد تا کفاف يک سال را بدهند !!!! براي من اين عيد ديدني ها صرف نظر از تکرار يک سري ديالوگ ها و برخوردها نکته اي جذاب داشت و آن جريان صحبت هاي عيد ديدني ها بود . در تمام اين گفتگوها چند نکته ي مشترک وجود داشت
با چاي اول ميزبان و ميهمان از حال و روز هم و نزديکان مشترک شان با خبر مي شدند -
همزمان با خوردن ميوه و شيريني همديگر را از اخبار داخلي و خارجي مطلع مي کردند و -
با تعارف چاي دوم بحث انتخابات و سياست داغ داغ شده بود . با ابراز خوشحالي از خلوت بودن تهران در مقايسه با استان هاي ديگر، بنزين موضوع اصلي بحث مي شد -
و بعد نوبت اقتصاد(تورم ، اقلام خوراکي وارداتي ، سرمايه گذاري و بخش خصوصي) مي رسيد
چرخش کلام به سوي آينده گاهي با چاي سوم همراه مي شد -
و نتيجه ي حرف ها ... سکوت يا نفسي عميق
صحبت کردن از وضعيت توريسم در ايران هم جز بحث هاي حاشيه اي بود که بالقوه به سياست ختم مي شد و سازمان ها و نهادها را زير سوال مي برد. اما اين بحث ها فضا ، زمان و افراد مناسب خود را مي طلبد . روز اول فروردين در خانه ي يکي از دوستان قديمي همين بحث ها پيش کشيده شد . اگرچه ظاهرمهمان ها و بعضي از صحبت هايشان جنش عقايدشان را هم مشخص مي کرد ، يکي از مهمانان جوان ، ديگري را مخاطب قرار داده بود و از تقلبات انتخاباتي ، ويژگي هاي نمايندگان تهران و توليت آستان قدس مي گفت و يک نفس پيش مي رفت . در پايان هر بخش از صحبت هايش هم به گونه اي نظر مخاطبش را مي پرسيد که گويا با او هم عقيده است !!! مخاطبش تنها در يک عبارت جواب او را داد و گفت اشتباه مي کنيد اين نماينده ها منتقدين دولت اند . آن پسر حرف خودش را ادامه داد و باز نظر آن آقا را با تاکيد جويا شد . مخاطب که سعي مي کرد سکوت کند و جواب ندهد با لبخند معناداري گفت جاي اين بحث ها اين جا نيست . پسر حرف خود را داشت ادامه مي داد که چاي دوم را آوردند . ميزبان نشست و با صداي بلند بگونه اي که همه مخاطبش شوند ماجرايي را که اخيرا برايش اتفاق افتاده بود تعريف کرد
Friday, March 21, 2008
سال86
شايد کمي براي جمع بندي سال گذشته ديرباشد اما بايد بگويم آخر سال واقعا شلوغي داشتم . وقتي به همه وعده ي زمان بعد از کنکور را مي دادم چندان به فکر کوتاه بودن زمان موعود نبودم . وعده هايي بود که بايد قبل از سال جديد انجام مي شد . اگرچه به وعده هاي اصلي عمل کردم اما وعده هاي کوچکتر هنوز مانده اند
در يک نگاه کلي سال گذشته برايم خيلي خوبي نبود اگرچه تجربه هاي خوبي هم در آن کسب کردم . گفتم سال « پررفته اي » بود . خيلي خوب نگاهم نکردند ! گفتم افراد زيادي امسال رفتند ، هم کساني که عمر به کمال داشتند و هم آن ها که به کمالش نرسانده بودند . سال سخت درگيري با بيماري و نگراني زياد خانواده ام . سال تمام شدن دوره ي کارشناسي وتلاش يک ماهه براي فهم شرايط جديد ، سالي که در انتهاي سال تحصيليش تشريح خودم با ابزار چهارساله بهترين نتيجه اش بود . چهارماه عزيز سال 86 با شب نشيني ها و روزنشيني هايش با جامعه شناسان . سالي که پاييز را براي اولين باردوست داشتم و از زمستان سخت و طولاني اش دلزده شدم . سال سخت سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي ، فرهنگي و... سال نزاع دشوار اميد و نا اميدي در من و درنتيجه تلاش براي واقع بيني و اميدواري براي ادامه ي حرکت و تداوم ياقتن . سالي با دوستان جديد و متفاوت از دوستان قبلي ، سال تجربه ي يک محيط آموزشي جديد و سال بهتر شناختن خودم و محيط پيرامونم و سالي که در روزهاي پاياني اش اميدواري ام را به شدت زير سوال بردم و خوش بيني ام را متهم کردم . ساعت 22:15 29 اسفند يکي از دوستانم را بعد از مدت ها ديدم . گفتم امسال سال خوبي نبود اميدوارم سال ديگر بهتر باشد او هم مثل بقيه به من گفت « امسال نواقص زيادي داشت ، پر نقص بود . » گويا همه ي کساني که آخر سال با آن ها صحبت کردم تجربه ي مشترکي از سال 86داشتند . همه ناراضي بودند بيشتر از ميانگين نارضايتي شان !!! اميد و نااميدي باز هم هم قدم مي شوند سال 87 چه خواهد شد ؟
Saturday, March 08, 2008
!نگه داري از فرزندان کاري زنانه است
نقطه گذاشتم . ازشان تشکر کردم مثل پايان همه ي نامه ها . اسمم را هم نوشتم . نبايد بيش از 150 کلمه مي شد . سه - چهار بار متن را خواندم و جملات را تغيير دادم . آخر سربا 155 کلمه تمامش کردم . با وجود اين که سال ها ي زيادي است با اين محدوديت آشنا هستم اما به تعداد انگشتان يک دستم اين قاعده را رعايت کرده ام ،هميشه سخت بوده است جلوي آنچه را که جاري شده بگيرم آن هم از اين نوع . هميشه موضوعي که کمتر به آن فکر کرده ام و يا اصلا به آن فکر نکرده ام وجود دارد( که يا موضوع نوشتن مي شود و يا موضوع حرف زدن ). موضوع نامه اي هم که بايد مي نوشتم از همان موضوع ها بود . قرار بود فرض کنيم در مجله اي مطلبي نوشته شده است با اين موضوع :«مردان مانند زنان نمي توانند از فرزندان نگه داري کنند»، بايد نظرمان را دراين باره مي نوشتيم . به نظرم موضوع جالبي بود . بسيار روشن بود که بايد با اين موضوع مخالفت کنم . بچه ها از هم مي پرسيدند چه بايد بنويسند. مخالفند يا موافق؟ يکي از بچه ها گفت درتاکسي آقايي مي گفت :" چون به هر حال خانم ها بيشتر در آشپزخانه اند ، بايد شير آبي بگذارم که راحتي خانمم را فراهم بکنه " . يکي ديگر گفت اين هم از همان استدلال ها است...!!!! برايم جالب بود که چرا بچه ها از هم سوال مي کنند که چه بايد بنويسند !! خب هرکس عقيده ي خودش را مي نويسد،همين . اما زمان نوشتن سخت بود . فقط مي دانستم مخالفم اما به چه دلايلي ؟ خيلي زياد به دلايلش فکر نکرده بودم ...!! نصف روز فکر کردن به اين موضوع هم کافي نبود
شروع کردم . به دو دليل با مطلب شما مخالفم : 1- درست است که از نظرزيستي-رواني 9 ماه بارداري بر علاقه ي مادر بر فرزندش تاثير مي گذارد اما کافي نيست . شما در متن تان کاملا تسليم تفکرات قالبي فرهنگمان شده ايد و در مقابل، مثالي از کشورهاي ديگر نياورده ايد . ( نمونه هايي از کشورهاي اروپايي که من از آن ها مطلعم خلاف گفته ي شما را ثابت مي کند) . 2- شما به مسئله ي تقسيم کار زنان و مردان در سال هاي اخير اصلا توجهي نکرده ايد . کار همزمان مردان و زنان در داخل و خارج از خانه مي تواند خط بطلاني بر استدلال شما باشد . مسئله ي اصلي، پذيرش نقش و دروني شدن وظايف مربوط به آن است . زمان و استلزامات آن انتظارات و توقعات ديگران را تغيير مي دهد . از سقف کلمات هم عبور کرده بودم و ديگر نمي توانستم بگويم معتقدم مردان مي توانند تمام کارهايي را که زنانه خوانده مي شوند انجام دهند وهمينطور برعکس . محل بحث همان «تکميل جنسيت» وتوافقات اجتماعي زنانه و مردانه است
Tuesday, February 26, 2008
کنکور
سرانجام تمام شد هرچه که بود . ديگر تکراري مي شود بعضي از مراحل زندگي مثل امتحان دادن . به نظرم همين تکرار، اضطراب را بي معنا مي کند . اما براي عده اي اين امتحان از نوع ديگري است . کنکور معناي زندگي مي يابد و نگذشتن از آن يعني تمام شدن زندگي به دست خودشان . يکي تصميم مي گيرند ديگر نفس نکشد ( قرص مي خورد ، خودشان را پرتاب مي کد و... ) تا رنج از در نگذشتن را نبيند ، ديگري قرص مي خورد تا جلوي اقدام از دست رفتنش را بگيرد . ديگري ماه ها مي گذارد تا به حيات طبيعي باز گردد و افسرده نباشد . گوش ها و حافظه ها پر است از اتفاقات مربوط به کنکور
پنجشنبه و شنبه در چشمان بسياري نگراني را مي شد ديد . نيم ساعت يا يک ساعت زود تر( در پيک سنجش سال ها است که مي نويسند دو ساعت زود تر از شروع امتحان در حوزه باشيد زيرا درها بسته مي شود)، همه بيکار روي صندلي نشسته اند . خيره شده اند ، بي استثنا همه ي لب ها و تک تک انگشتان تکان مي خورد . ده دقيقه قبل از شروع امتحان اعلام مي شود که بايد به پنج شش سوال پاسخ دهيم . سوال هايي در باره ي خدمات اينترنتي سازمان سنجش ، تطابق سوال ها با سرفصل ها ي درسي اعلام شده ، شغل و تحصيلات پدر و مادر و وضعيت اشتغال شرکت کنندگان. خانم پشت بلند گو مي گويد :« مراقبين محترم برگه هاي مربوط به نظر خواهي را جمع کنيد». چگونه سوال هاي آزمون را نديده به سوال « تطابق سوال ها با سرفصل ها » پاسخ داديم !!!؟ عده اي دير مي آيند و نمي توانند به سوالات نظر خواهي پاسخ دهند ، عده اي هم به اشتباه در برگه ي نظر خواهي علامت مي زنند ، عده اي ديگر يادشان مي رود ، خانم مراقب مي گويد مسئله اي نيست اهميتي ندارد...!!! اين برگه ها را اولين بار زمان کنکور کارشناسي ديدم که در ساعت پاياني امتحان توزيع مي شد . خوشحال بودم که نظرمان درباره ي شکل آزمون اهميت دارد ...!! اگرچه هيچ گزارشي بر مبناي داده هاي اين برگه هاي نظر خواهي تا به حال نديده ام
همه ي سرها پايين است و بيضي ها پر مي شود . آزمون شروع شده است . خانم پشت بلند گو چند باري دستور العمل ها را به مراقبين مي گويد : « برگه ي سوالات صندلي هاي خالي را برداشته و تحويل دهيد .» شرکت کنندگان به سوالات پاسخ مي دهند و سرها پايين است . « مراقبين زمان تطبيق کارت ها با چهره ها » . خيبابان وليعصر شلوغ است . ماشين ها ممتد بوق مي زنند . راننده ها فرياد مي کشند . شرکت کنندگان عصباني مي شوند و زير لب فحش مي دهند . « مراقبين زمان جمع آوري کارت ها»
بعد از امتحان نه ديگر براي تحويل گرفتن کيف ها و موبايل ها صف بود و نه آن خانم ها يي بودند که ازگوش تا کمرمان را مي گشتند . نگراني چهره ها کمتر شده بود . همه از هم مي پرسيدند چطور بود ؟ بعضي ها سوالات را با هم چک مي کردند و عده اي هم نظر کلي شان را مي گفتند. يکي از شرکت کنندگان مي گفت صد رحمت به کنکور کارشناسي بعد از امتحان خانواده ها دنبال مان مي آمدند و دم در حوزه ها پر بود از پدران و مادران اما الان ديگر کسي « تحويلمان نمي گيرد» . زمان کنکور کارشناسي اطراف دانشگاه شهيد بهشتي مثل تفرجگاهي شده بود . خانواده هايي مجهز به عصرانه در پياده رو ها نشسته بودند . اکثر پدر و مادرها تسبيح و کتاب دعايي دردست داشتند. پياده روهاي خيابان وليعصر مثل بقيه ي روزها بود
آزمون کارشناسي ارشد هم هرچه بود سخت ، آسان يا تکراري تمام شد . ما مانديم و دنيايي از کارهايي که به زمان بعد از کنکور موکول شان کرديم
Tuesday, January 29, 2008
گروه ما
چندي پيش يعني تقريبا دو ماه پيش خانم صفدري معلم جغرافياي سال دوم و سوم دبيرستان را نزديک مدرسه ديدم . درست همانطور بود که شش سال پيش . دستکش سفيد ، عينک بزرگ و کيف کوچکي زير بغل . هيچ وقت فراموش نمي کنم که با معلم هاي دبيرستان چه کرديم !!هيچ وقت از ياد نمي برم که به انتهاي عصابانيت مي رسانديمشان و بعد، قبل از اين که براي بردن گله به اتاق مدير نزديک شوند بايد به دنبالشان مي دويديم تا راه بازگشت به کلاس را در پيش گيرند . در ميان معلم هاي دبيرستان کساني هم بودند که نمي توانستيم نهايت عصبانيت شان را ببينيم . خانم صفدري هم در آن دسته بود. بعد از سلام و احوالپرسي يي گرم و پرسيدن از چگونگي گذران روزگار از هم جدا شديم . هيچگاه جلوي هجوم خاطرات آن دوران را به ذهنم نمي گيرم ! آنقدر آن سه سال به ما «خوش گذشت» ! که ماندن در آن زمان و خاطراتش براي ام شيرين است و مرجعي براي تجاربم . از سال اول يک «گنگ» تشکيل داديم . شش نفر بوديم و تلاش مي کرديم همه را همراه خود کنيم ، با زور يا منطق (همان سال ها) کارهاي خودمان را پيش مي برديم . با زور و منطق از بچه ها امضا مي گرفتيم و هفته اي مانده به عيد و چند روزي مانده به امتحانات آخر ترم کلاس ها را تعطيل مي کرديم . امتحان نمي داديم و همه ي برگه ها بايد سفيد مي بود . بايد از قوانين تخطي مي کرديم و نظم را بي انتظام . « گروه » همان چيزي بود که بيش از تک تک ما معنا داشت . لذت بردن از مدرسه در گروه و در ارتباط ( دوستي يا تنازع ) با ديگر گروه ها معنا داشت . معناي کلاس ( يک يک،دوم يک و سوم يک انساني) بر پايه ي گروه شش نفره اي شکل گرفته بود که با قدرتي نامحسوس سعي مي کرد يکدستي ايجاد کند ، «آنتن ها» را بشناسد و با همان راهکارهاي خودش منطق( گفتگو) يا زور(بي اعتنايي و برچسب زني) قدرتي در مقابل مدير، ناظم و معلمان باشد . اين گروه فراي همه ي آن شش نفر بود چه بعد از هر واکنشي هر کدام يا در دل يا بر زبان پشيمان مي شديم از اين «بي حرمتي» ها . هيچ وقت يادم نمي رود که آخرين جلسه ي کلاس جغرافي اداي خانم صفدري را جلوي خودش درآورديم و همه ي آنچه را پشت سرش گفته بوديم با حضور خودش تکرار کرديم . رضايت و نارضايتي از ما هر دو در کنار هم بود ، قدرت و روح گروهي حاکم بر ما هم تا پايان سه سال پا برجا . جابه جا شدن از محيطي که به آن عادت کرده بوديم به يک محيط جديد ، رو به رو شدن با کادر اداري جديد و سرانجام پراکنده شدنمان در کلاس هاي مختلف ، « گروه » را بي معنا کرد . هر کسي خودش شد بدون حضور گروه ، جز مواردي که فرصتي براي شکل گيري مجدد همان گروه وجود داشت يعني خارج از محيط مدرسه .
بعد از تمام شدن دوران مدرسه و ورود به دانشگاه اگرچه زندگي تقريبا روزانه با عده اي در يک محيط معين از جمله شرايطي بود که مي توانست « گروه » (به معناي دبيرستاني اش) را شکل دهد اما چنين اتفاقي نيفتاد . به نظر من در اين مدت مقاومتي مداوم از پايين در برابر قدرتي از بالا و به عبارتي گروه به آن معنايي که تجربه اش کرده بودم شکل نگرفت . شرايط دانشگاه با مدرسه تقريبا يکسان بود ، اما چرا آن گروه شکل نگرفت؟ اين سوال هميشه با من بود تا اين که در آخرين روزهاي سال آخر يکي از ورودي هايمان در انتقاد از بي توجهي ما به نظراتشان گفت : « گروه شما » نظرات خودش را به ديگران تحميل مي کند ، نظم کلاس ها را بر هم مي زند و به استاد بي حرمتي مي کند . جا خوردم ! مگر ما گروهي داشتيم ؟!! ... . خاطراتم را زير و رو کردم ...! گروه ؟! گروه در اين چهارسال معناي متفاوتي از معناي مدرسه اي اش داشت . گروه ديگر يک کلاس نبود . گروه در يک زمان،هم روح حاکمي داشت و هم استقلال اعضايش را . گروه نه به دنبال قدرت نمايي بود و نه يکدستي! بيشترين واکنش گروه در برابر اعضاي خارج از خود و اعضاي جديد آن محيط معين بود. در کلاس زبان ، تيم واليبال و کلاس ورزش چنين گروه هايي را تجربه کردم . در اين شرايط کار سخت از آن تازه وارداني است که بايد براي عضو شدن و تنها نماندنشان خود را به اعضاي قديم نزديک کنند . با تجربه کردن هر دو طرف هنوز از خودم مي پرسم استقلال فردي را به چه بهايي مي توان وابسته کرد؟
Friday, January 11, 2008
پيامدهاي پيش بيني نشده
در اين چهار روز تعطيلي يعني چهار روز تعطيلات زمستاني !! به بي معنا بودن شان براي خودم فکر مي کردم . اگر همه ي دانش آموزان ، دانشجويان و کارمندان را خوشحال کرد ، براي من اصلا فرقي نداشت و اين چند روز هم مثل روزهاي قبل بود(براي همين بود که يک لحظه آرزو کردم کاش در يکي از اين نقش ها مي بودم !) . شايد به خاطر همين فرق نداشتن بود که مخالفش هم بودم و تعطيلي ماه امتحانات را بي توجهي مي دانستم . اما مسئله ي تعطيلي زمستاني اين بار تنها سرما و يخبندان و لغزندگي سطح خيابان ها نبود ، اين بار «گاز» بود که همه جا را تعطيل کرد!!طبيعت بر ماي غالب بر او غلبه کرد . همه، «پيامدهاي پيش بيني نشده ي» برف بود يا پيامدهاي پيش بيني نشده ي يک «قرداد»!!؟
بارها و بارها اعلام کردند دانش آموزان نگران امتحانات خود نباشند . «در زمان مقتضي» !! امتحانات برگزار مي شود ، يعني هنوز هم زمان دقيق و معيني براي امتحانات تعريف نشده است . دهه ي اول محرم هم که براي امتحان گرفتن حرام است . پيش خودم گفتم کدام دانش آموز و دانشجو است که از به عقب افتادن امتحان هايش ناراحت شود . کدام نگراني ؟!! دامنه ي « پيامدها» گسترده تر شد و با لبخندي سرد از کنار همه شان مي گذشتم . دانشگاه آزاد هم زمان امتحان کارداني به کارشناسي را تغيير داد تا اينکه نوبت تغيير برنامه ي ما هم رسيد . سازمان سنجش کنکور کارشناسي ارشد را به چهار روز اول اسفند عقب انداخت ( 21 روز ديرتر!!) . خوشحال شدم اما کمي بعد بود که شادمانيم به ناراحتي و بعد به بي تفاوتي تبديل شد . خبر را براي بچه ها فرستادم، عکس العمل ها متفاوت بود . عده اي از بيشتر شدن فرصت شان خوشحال بودند ، بچه هاي ترم آخر در اين گروه جاي مي گيرند . عده اي ديگر به شدت ناراحت و عصباني بودند و بر دلشوره شان بيش از پيش اضافه شد . نقطه ي مشترک اين گروه با گروه آخرکه هم خوشحال بودند و هم ناراحت عقب افتادن برنامه هاي بعد از کنکورشان بود و تاخير در خلاص شدن از کنکور!! و اين همان نگراني است با جنسي متفاوت
در اين دوگانه ي خوشحالي و ناراحتي ، افسوس برنامه ها و همايش هايي را مي خورم که در آن ها شرکت نکردم ...!چند وقت پيش يکي از دوستانم اين جمله را اين گونه کامل کرد : اي کاش ... اي کاش از فردايم مطمئن بودم
Monday, December 24, 2007
! خالي نبودن عريضه
گفت ، بگو . گفت چه چيز را ؟ گفت از طبيعت بگو ؟ گفت طبيعت خودم يا پيرامونم ؟ گفت بار ديگر خود را در کانون همه چيز ديدي ! بس است ديگر ، حال کمي فکر کن تو نقطه ي پرگاري نيستي که قرار است با تکيه بر تيزي تو بچرخد . از طبيعت پيرامونت بگو . گفت چه بگويم که هر چه هست سرماي ناجوانمردانه است و برهنگي !! گفت ادامه بده ، بيشتر بگو .گفت ماهي پيش اعتراف کردم و از علاقه ام به اين همه رنگ گفتم . از زيبايي هاي بي انتهاي آميزش نور و آب بر روي برگ ها و آواي خش خش خشک شده ي آن ها ، اما چه فايده که زيبايي را عمري نپاييد و ماه آخر نشده عريان عريان شد . گفتند شروع ديگر را بايد جشن گرفت و دو هفته مانده شادباش ها را نثار کردند . چه فايده که پر تناقض است اين زمان بشر ساخته که هم گراميش مي دارند و هم مقصرش مي دانند و در نهايت افسوسش مي خورند که وا اسفا چه زود گذرنده است . گفت از شروع ديگري بگو ؟ گفت بس است ديگر. چرا بگويم ؟ گفت براي خالي نبودن عريضه . گفت : ياد نوشته اي از جمال زاده افتادم . همانجا بود که «خالي نبودن عريضه » را به خاط سپردم . گفت مي گفتي . گفت به ياد ندارم از اين ماه ها ي بخش دوم شادمان بوده باشم . ناخرسندم ، جدايي از طبيعت است و پنهان شدن از او . تن پوشاندن از آن براي رهايي از هر آنچه عواقبش است . روزها کم نورند ، رنگي نيست و زيبايي هم . گفت مگر خودت پنهان نمي شوي ؟ گفت آري اما اگر مرا اراده اي بود جز بيم آينده اي سخت و دور ماندن از ساخته ي متناقضم شايد من هم عريان مي بودم . گفت باز هم بر کانون خودت چرخيدي...! گفت مي خواهم به شش اول رسم
Saturday, December 15, 2007
الزام گريزي جاذبه ي فرهنگي
آوا رسا
تلفیق تو را خواندم . این بار که از نظم می گفتی را . من این الزام را می دانی کجا احساس کردم ؟
نه آن جور که تو احساس کردی در خودت که در شهر دبی ، چنان پر قدرت دیدم که باور کردم الزام ، الزام زندگی موفق است برای همه ، شوخی بردار هم نیست ، نه تنها برای جوانان است که باید برای میانسالان وپیران هم باشد. آنقدر باید قوی باشد که هیچ کس در اجرای آن بـُر نخورد و از قلم نیفتد. من این نظم را و الزام برای اجرای آن را جایی دیدم که در ایران همیشه از تنبل بودن و بی قانون بودن مردم آن جا(اعراب) دم می زنیم. می دانم که جمعیت کنونی آن ، آن مردم مورد نظر ما در ایران نیستند ولی به هر حال بخشی از مردم آنجا عرب هستند چه اماراتی باشند چه از دیگر کشورهای عربی. قصه تکراری است ولی همان نظم و الزام را حتی ، حتی برای رانندگی در پایتختمان نمی بینیم. همان کسانی که آنجا ایرانیانی بودند که الزام وادارشان می کرد ، مطیع باشند و مطابق قانون برانند همانهایی هستند که در ایران نظم و الزام را خنده دار و دست و پا گیر می دانند. وقتی صف کامیون هایی که به شارجه می رفتند را تنها در سوی راست بزرگراه می دیدی ، بدون اینکه حتی برای یک لحظه به خط های دیگر بزرگراه که از آن ماشین های سواری است تعرضی بکنند ، احساس می کنی ، سر فرو آوردن در برابر الزام اگر چه سخت است ولی نظم حاصل آن لذت بخش است آنقدر که در آن لحظه آرزوی محال می کنی که کاش در پایتخت خودمان این صحنه ها را ببینی. اما ، من در آن لحظه به این نتیجه رسیدم که الزام گریزی هم مثل استبداد پذیری میراث فرهنگی ماست، که شاید جاذبه ی فرهنگی ما هم بشود
Sunday, December 09, 2007
آرزوي نظم پيشين !؟
ديروز که با دوستان درباره ي چگونگي گذراندن زمان صحبت مي کرديم ، از گفته هايشان طيفي ساختم که در يک طرفش نظم کلمل زندگي بود و در طرف ديگرش بي نظمي کامل . باز هم بيرون از خود ايستادم(بي رحم ترين لذت من !) ، زندگي را در اين 11سال نظاره گر شدم و جاي خودم را روي طيف مشخص کردم . سه سال اول را خيلي دقيق به ياد ندارم ، از نظم کامل دور شده بودم و به ميانه نزديک . روزهاي هفته برايم معنا دار بود و هرکدام لذتي خاص داشت . هر يک ساعت عمقي داشت و خط و صفحه و درس را معنا مي بخشيد . بامدادان ( ساعت 3و4) روز آغاز مي شد و شب ديگر با درس کاري نداشت . يادم نمي رود که از« مانند من نبودن صابره »،هنگام خواب ناراحت بودم !!! فکر و خيالات قبل از خواب بهترين قصه ي شب بود . همه چيز سرجايش بود .«حاضرم پنج دقيقه زودتر به مقصد برسم اما دو دقيقه هم دير نکنم»! (اين جمله را در يکي از انشاهاي راهنمايي ام نوشته بودم ) . چهار سال بعد زمان اهميت بيشتري پيدا کرد . نه تنها ساعت که دقايق و ثانيه ها لحظات زندگي را برايم ساختند . فاصله ي هر در س را ثانيه هاي دقايق پر مي کردند . روزها هر کدام حسي را انتقال مي دادند . شب از روز بيشتر معنا داشت . خستگي لذت بخش بود و شادي آور. پنجشنبه و جمعه روزهاي عزيز و دوست داشتني بودند. تعطيلات يک هفته اي قبل از عيد نمايش اقتدار دانش آموزي براي رسيدن به تعطيلات بود.علايق با الزام هاي مدرسه اي گره خورد و پرداختن به علابق واقعي به پايان الزام ها منوط بود . روياي رهايي از اجبار روزانه و شکوفايي وجدان آگاه در مقابل آن! مبناي چهار سال ديگر را ساخت . ثانيه ها ، دقايق ، ساعت ها و روزها همه يکسان شدند . « پنجشنبه و جمعه عاشق نمي شدم » ديگر. برنامه ، بي برنامه شد. قاعده اهميتي نداشت .پنج دقيقه زودتر شد يک ربع ديرتر از زمان موعود .علايقي که به همين دوران موکول شده بودند برآشفتند ، بعضي ها آشکار شدند و تجربه . بعضي ها هم محو شدند و فراموش . من به سمت ديگر طيف بسيار نزديک شدم . امروز اما آرزوي نظم پيشين را در دل مي پرورانم هماني که در اين مدت زير سوالش بردم !!! آرزوي فشارهاي آن نظم الزام آور و خودساخته يا آرزوي طرح نظمي نو با پشتوانه 11 ساله ؟
Friday, November 30, 2007
تلفيق يکساله
به اين راحتي متوجه عبورش نمي توان بود . هميشه رسيدن به نقطه ي شروع و پايانش سرعتش را آشکار مي کند . متناسب با مهمترين شروع ها و پايان ها در سال يا ماه ، گذشت زمان را بهتر متوجه مي شوم . نزديک يک ماهي است که منتظر آمدن امروز بودم تا بگويم يک سال گذشت . اينکه بايد به مناسبت عبور روزگار- ماه ها و سال ها – چيزي گفت يا چيزي نوشت ، افسوس خورد يا شاد بود ، تمام کرد يا شروع ، بي تفاوت بود يا توجه کرد و ماحصل اين گذشت را بررسي کرد براي من از اهميت ثبت زمان و وقايع مي گويد . براي من که الان حتي هفته اي يک پست هم نمي گذارم امروز بهانه ي خوبي بود براي جمع بندي اي که ماهي است به آن فکر مي کنم . يک سال نوشتم و به بهانه ي « تلفيق» تجارب بسيار خوبي بدست آوردم . با «تلفيق» نگاه متفاوت تري به اطرافم داشتم ، علاوه بر تجربيات شخصي خودم تجارب ديگران هم برايم اهميت بيشتري پيدا کرد ، اما گويا اين تجربه ها براي من مهم تر مي نمود." ديگه همه رو مثل پديده مي بيني ... اينو براي تلفيق مي خواي ... باز يه چيزي ديدي براي تلفيق... راستي اين براي وبلاگت خوبه ها!!!... جات خالي يه چيزي ديدم ، مطمئنم اگه تو مي ديديش پست وبلاگت مي کردي.." اين جملاتي است که در اين مدت ، ازدوستانم زياد شنيدم . «تلفيق» برايم مسير خوبي شد تا درآن با تکيه اي لذت بخش بر کجاوه ي علم الاجتماع حرکت کنم اما مسير هميشه هموار نبود و گاهي دوست داشتم با پاي خودم حرکت کنم . «تلفيق» شد گونه ي ديگر نوشتنم ، چندپاره مي نوشتم ( مي نويسم ) ، چند تکه شدم وهرقسمتم را در جايي ثبت کردم . نام وبلاگ ( «من تلفيق هستم» ) شايد عکس العملي به تمام قطعيت هاي بيهوده اي بود که ديده بودم و اذيتم مي کرد اما تلفيق بودنم هم بي آزار نبود !! تلفيق بودن تا حدي نسبي شدن بود و اين ره هم بي تفاوتي را به همراه مي آورد و هم پوچي را...!!! اما مگر اين تلفيق نيست که متوجه اش نيستيم ... ؟!! به همين خاطر شدم « تلفيق؟!» و همچنان «معلق دراين فضا»!! در اين مدت با وبلاگهاي خوبي آشنا شدم و نقش وبلاگ خواني را براي خودم جدي تر از قبل تعريف کردم . خواننده ي نوشته هاي کوتاه و روان شدم ، کوتاه نوشتم ومتاسفانه يا خوشبختانه کوتاه نويسي برايم يک عادت شد( حتي خارج از وبلاگ)!!! در محيط و در جريان ارتباطات به روز مي شدم . اما در اين دو ماه...!!! «تلفيق» برايم يک «نقطه ي عطف تحولي» شد. درآغاز دومين سال بايد دوباره به همان حال و هواي سال اول بازگردم اما به گونه اي ديگر. بايد در اين آغاز به سوالي پاسخ دهم : آيا (وبلاگ)«تلفيق» بخشي از من شد و در قالب من جاي گرفت يا من بخشي از آن شدم و در قالب او جاي گرفتم !؟
Tuesday, November 20, 2007
اي تبهکاران
اين مطلب را يکي از دوستانم " مشوق ميانه " نوشته است
سه شنبه ي هفته اي که گذشت از جمله روزهايي بود که يک روزنامه را کامل ورق زدم و خواندم . در صفحه ي 18 ( روزنامه ي اعتماد ملي 22/8/86) مطلبي خواندم باعنوان" ياهو360 جولانگاه تبهکاران " که "صفر خاکي" داديار اظهار نظر دادسراي امور جنايي تهران نوشته بودش . به نقطه ي پايان که رسيدم به شدت عصباني شده بودم . گرمي صورت و نزديک شدن ابروهايم را به هم احساس مي کردم . باز هم مسئله ي هميشگي و باز هم بازتوليد ايدئولوژي در گفتار ياد مقاله ي"جان فيسک" افتادم . هر زباني بخشي از روابط اجتماعي است و آن را باز توليد مي کند. آقاي خاکي همه را " صدا کرده و خطاب قرار داده بود" . البته کمي هم بد بيني است اگر قرار باشد همه ي گفتارها را با اين دقت و حساسيت زير و رو کنيم اما کلام مقامات و مناصبي خاص بهتر است هميشه اين گونه بررسي شود تا با معادلات ذهني شان بهتر آشنا شويم . تصميم گرفتم اين مطلب را بدهم به تلفيق تا بگويم به چه دليلي نوشتم . اي بابا آقاي داديارهمه مان را که در ياهو360 عضو هستيم صدا زده و به گونه اي همه مان را صفت " تبهکار" داده است . دومين دسته ي مخاطبان خانواده هايمان ، سومين دسته مراجع ذي صلاح و آخرين دسته مخاطبان اهالي رسانه ي ملي هستند . به طور غير مستقيم هم تمام " خانواده هاي ايراني " که در دامان پاکشان " عاطفه و محبت و عشق به فرزند " جاري است را خطاب کرده
اعضاي اين سايت تبهکاران اند بر مبناي اين ايدئولوژي که " ميل فطري يار خواهي جوانان" در اين سايت به گونه اي مجرمانه نمايان مي شود . روابط دوستي بين دو جنس مخالف هنوز هم پذيرفته شده نيست . حال آن که به فضاي مجازي هم راه پيدا مي کند ! " بزه هاي تهديد و اخاذي و جرايم جنسي شکل جديدي يافته اند" . فضاي مجازي ( اورکات ، گزگ ياهو 360 و چند سايت جديد ) همگي فضاهاي خالي جامعه را پر کردند و يا مکمل آن شدند . بر اين اساس چنين روابطي يا از قبل بوده و در شبکه هاي مجازي ادامه مي يابد و يا بر عکس . بنابراين براي آقاي خاکي اين روابط چيزي جز يک روابط جنسي تبهکارانه نمي نمايد !!! اي بابا... چه تبهکاراني هستيم ما!! اما مگر اين روابط در دنياي واقعي وجود ندارد ، بدون وجود اين شبکه ها هم مي توان عکس افراد را بدست آورد ، مونتاژ کرد و از آن سوء استفاده کرد. آبروداران و بي آبروها را بي آبرو و بي آبروتر کرد
دلم براي نسوان جوان مي سوزد که موضوع اصلي آقاي خاکي هستند . دختران ، اين کنشگران (گويا) هميشه مغفول و منفعل ، افرادي بي دست و پا و ساده اند " بسياري از دختران جوان که علاقه مند به اين سايت شده اند ناخودآگاه در وادي يک تبهکاري وحشتناک گرفتار شده اند... کاربران شايد روز اول خرسند از برقراي يک رابطه ي احساسي و دوستانه باشند ... " در حاليکه قرار است قرباني اين رابطه شوند . بنابر اين بايد از هرگونه رابطه اي ترسيد و فراموش نکرد که رجال جوان کنشگران فعال و اغفالگر هستند. نا خواسته آقاي داديار رفتارگرايي شده که براي اين عده ي خاصي از کنشگران آگاهي قائل نمي شود
بدين ترتيب فرزندان " در اثر عذاب وجدان و ضعف اراده ناشي از سرخوردگي و ابتلا به افسردگي مزمن راه انحرافي از نوع فرار از منزل و خود کشي را انتخاب مي کند". خانواده هاي مخاطب آقاي صفر خاکي که عفت و پاک دامني خود را در خطر ديده از جمله خانواده هايي اند که فرزندان مي ترسند چيزي از وجود چنين رابطه اي به آن ها بگويند. همينطور مغفولان انقدر ناتوانند که نتوانند مشکل به وجود آمده از سوء استفاده ي تصويري را ( نه خودشان و نه خودشان با کمک ديگران ) بر طرف کنند . اي بابا... چه کار بايد کرد ؟!! آقاي خاکي سه راه پيشنهاد مي کند : خانواده مواظب فرزندان خود در دنياي مجازي باشند . يعني والدين با فرزندان وارد شبکه شود . اگر قبل از گسترده شدن اينترنت نوشته هاي فرزندانشان و کيف هايشان را را مي ديدند، حالا ميل، مسنجر و عضويت شان در اين سايت هاي جرم زا را نظارت کنند
راه دوم راحت تر و عملي تر است " برنامه ريزان سيستم حفاظتي فيلترينگ را براي معدوم کردن فني اين سايت که وسيله ي سوء استفاده ديگران قرار گرفته است و با استفاده از آن در ترويج و اشاعه ي فحشا در سطح جامعه اقدام مي نمايند" را به کاربرند. گويا اين داديار دادسراي جنايي ماجراي فيلترينگ اورکات و راه يابي مجدد به آن و شبکه هاي جايگزين را به ياد ندارد. و پيشنهاد آخر، صدا و سيما هم نبايد وظيفه ي شرعي خودش را فراموش کند و از شرف و آبروي خانواده ي ايراني با برنامه ها ، مقالات و آسيب شناسان متخصص حمايت کنند . من هم يک راه به اين همه راه ارزشمند اضافه مي کنم : بياييد به خاطر اعتراض به اين بي حرمتي ها به عفت و دامن پاک خانواده ها ، حمايت از کنشگران هميشه نا آگاه و مغفول و شکست قوي اغفالگران و براي اين که زودتر نتيجه را کسب کنيم خطوط اينترنت را که ريشه ي ايجاد تبهکاري و فساد و فحشا هستند را معدوم معدوم معدوم ... کنيم !!!!!!! خسته شدم از اين همه حرف هاي تکراري و بي نتيجه. اي بابا
Monday, November 05, 2007
!!! چقدر سخت
نزديک يک ماه است که ننوشته ام . دليل خاصي ندارم جز چند بهانه : سرم شلوغ است . تمرکز ندارم ( اصلا قبول ندارم ) ، حوصله ي نوشتن ندارم ، نه بهانه ي خوبي نيست وقتي نوشتن بهترين لذت است و... نمي دانم در تلفيق چه مي کنم ؟!! در اين مدت چندين مطلب را در حديث هاي نفسم نوشتم و تحليل کردم اما در تلفيق ننوشتم!!! خبر ژورناليستي هم نبود که بگويم " سوخت " ! الان هم هيچ کدام از آن ها را ننوشتم و ترجيح دادم آن چه را مي خوانيد بنويسم . از زماني که به اينجا آمدم بيش از پيش به گفته ها، رفتار و عقايد ديگران توجه مي کنم . تا چندي پيش هم به اين متهم شدم که همه چيز را همچون پديده اي اجتماعي مي نگرنم و مي خواهم در تلفيق بنويسمشان و تحليلشان کنم . من از اين کار لذت مي بردم اگرچه ديگران چندان از اين روش راضي نبودند! چقدر در اين لذت وقفه ايجاد کرده ام!!! از همان اول دوستان و اطرافيانم را به نوشتن دغدغه هايشان و آنچه براي خودم و براي خودشان جالب بود و مسئله اي قابل تامل دعوت کردم اما ننوشتند . با رعايت شرايطي از جانب من ، قول دادند بنويسند اما ننوشتند!!! ديگران چقدر سخت مي نويسند!! گفتند تو از جانب ما بنويس، اسممان را هم . گفتند مي داني چند وقت است چيزي ننوشتيم . گفتند فقط هنگام امتحانات قلم به دست مي گيريم . گفتند ما هنرمنديم( نقاشيم و اهل معماري ) متن ( کلمات ) نمي آفرينيم و افکارمان را در قالبي ديگر ابراز مي کنيم . گفتند حالا در يک فرصت مناسب ( که مي دانم به اين زودي ها دست نمي دهد ) مي نويسيم !!! آن ها ننوشتند و من از خود متعجبم که چرا ننوشتم و باز حديث نفس گفتم !!! تازگي ها چقدر سخت مي نويسم ... و باور کردم ديگران چقدر سخت تر از من مي نويسند
يک نکته را فراموش کردم بنويسم ، مسئله ي من ننوشتن در تلفيق نيست . مسئله ي من به طور کلي عمل ننوشتن است ( يا همان سخت نوشتن )! برخي کسان که از کنار (بعضي) ديده ها ، شنيده ها و حرف هاي خودشان به راحتي عبور مي کنند يا شايد فقط به ذهنشان مي سپارند (نمونه ي کمي از اين کسان نديده ام) . تجربه ي شخصي ، به ذهن بي اعتمادم کرده است چه زمان هميشه مي خواهد ذهن را سبک کند
Wednesday, October 10, 2007
! حمله ي تصاوير کلان شهري
ساعت 7:40 صبح - پل مديريت
مدت هاست که ديگر با هدف مبارزه منتظر اتوبوس بليطي نمي شوم . مدت هاست اتوبوس بليطي با ريالي فرقي ندارد ، هر دو شلوغ اند و با يک سرعت در خيابان حرکت مي کنند . سه ماهي مي شود پله هاي برقي پل عابر پياده خراب است . همه سريع بالا مي روند . گام ها تند برداشته مي شود . " راه رفتن يک نوع کار اجتماعي است ". جهت ، فاصله و حالت جسماني معنايي دارد . خيابان ده ونک خلوت است . بر خلاف هميشه کمتر دانشجو و دانش آموزي ديده مي شود . کلاس دانش آموزان
از ساعت 9 شروع مي شود ! و دانشجويان طبق بخشنامه ساعت 8 کلاس دارند . چقدر خلوت بود ؟
قبل از ساعت 8 و بعد ازساعت 10 صبح -دانشگاه الزهرا
با بچه ها صحبت کردم . دوستان دور بعد از سلام واحوالپرسي پرسيدند هنوز دانشجويي يا نه ؟ کار مي کني ؟ ... موفق باشي . سال ديگه نوبت شما . از رضايت بچه ها از تحصيلشان مي پرسم چه آن هايي که اين جا ماندند و چه آن هايي که به دانشگاه هاي ديگري رفتند . اکثرا منتقدان پذيرنده ي شرايط اند با محوريت خود کنشگرشان به اميد رسيدن به هدف هاشان ( آرمان هاشان) . گويا تصويري از شکل پوشش مطلوب يک دانشجو نتايج مورد انتظار را نداشته است . پارچه نوشته هايي نصب کرده اند : 1- مانتوي گشاد 2- شلوار بلند 3- مقنعه 4- ساده و بي آرايش !! خنده ام گرفت ! من و دانشجويان ديگري روسري سرمان بود . زهره از شرايط علامه گفت و حضور دختران تذکر دهنده در محوطه ي دانشکده ! ياد پاسخ دانشجويان به سوالات پرسشنامه ام ( توضيح شکل پوششان ) افتادم . استفاده از کلماتي با معاني نسبي " ساده " ، " موقر " ، " سنگين " . اين کلمات يعني چه ؟
ساعت 4:45 بعد از ظهر - پل مديريت
عجله يي نداشتم براي همين سوار تاکسي نشدم . منتظر اتوبوس شدم . ريالي و بليطي هيچ فرقي ندارند ، همه شلوغ اند و جاي نشستن نيست . تنها هفت برابري تفاوت هزينه دارند . ده دقيقه يي ايستادم . روي پل عابر پياده پاهايي را مي ديدم که ديگر سرعت صبح را نداشتند و به آرامي گام بر مي داشتند . تا افطار دو ساعتي مانده بود . چقدر آرام بودند آن هايي که تنها يا با هم مي رفتند . " راه رفتن يک نوع کار اجتماعي است " ! جهت ، فاصله و حالت جسماني هم معنايي دارد
ساعت 6 عصر - خيابان شريعتي ، ابتداي بلوار صبا
پارچه نوشته اي نصب کرده بودند با مضمون : افتتاح مدرسه ي عليرضا افشار -" اسطوره ي خبرساز"- در تاريخ 27/7/86 . مکان خيابان قيطريه . اواخر شهريور هم تعدادي تبليغ براي مسابقات سوار کاري به ياد عليرضا افشار را در همين محدوده ديدم . بعد از ماجراي هواپيما بورد بزرگي را در ميدان قدس به او اختصاص دادند. طبقه ي سوم پاساژ قائم مغازه اي نمايشگاه تمام عکس هاي اين " اسطوره ي خبرساز " شده است . از تمام کساني که در آن هواپيما بودند فقط افشار است که در سطح شهر ديده مي شود و هميشه بزرگ مي دارندش . فهيمه که خودش خبرنگار است مي گفت تنها خانواده ي افشار پي گير ماجراي هواپيما شدند و شکايت کردند و تمام آن چه در سطح شهر است کار خانواده اش است و گرنه صدا و سيما ....!!!؟
ساعت 8 شب - در اتوبوس
دو سه ساعتي بعد از افطار خيابان ها خلوت است . اتوبوس ها هم خلوت اند . ديگر در صف دو متري تاکسي هم نبايد بايستم . همه پاي تلويزيون اند !! روزنامه ها را نگاهي مي اندازم . بازهم ماجراي دانشگاه ، دانشجو و استاد بازنشسته. مجسمه ي چوبي کامبيز شريف راکه درسفارت ايران در فرانسه بود دور انداختند . " رويش " برترين مجسمه ي بي ينال مجسمه سازي ايران ويکي ازنماد فرهنگي مان در فرانسه بوده است ." درحالي که کشور درگير مسائل مهمم بحران هسته اي وتحريم است چرا بايد بودن و نبودن يک مجسمه را تا اين حد بزرگ کرد؟"!!!! نقوش برجسته ي تخت جمشيد را حراج کردند ... همه را مي خوانم . از ذهنم مي گذرد: طرح دو فوريتي بزرگداشت مولا از سوي شوراي شهر اواخر سال مولانيي که ترک ها بهترين استفاده را ازاو بردند !! حرف هاي توريست ايتاليايي که با ديدن مکان هاي تاريخي ايران فقط بغض مي کند، افسوس مي خورد و از تعطيلي اين مکان ها در روزهاي تعطيل مات و مبهوت مي ماند و ياد کشورهاي کمونيستي مي کند
بعد از دو هفته يي در خانه بودن وخبرهايي پراکنده از اوضاع و احوال داشتن ،12 ساعتي را در شهر گذراندم وبيش از هر زمان ديگر يورش تصاوير متغير و ناموزون کلانشهري را دريافتم و اين بار نوشتم
Sunday, September 23, 2007
!نقطه ، صفحه ي بعد
بنويسيد. امروز اول مهر 1386 بود . زمان چقدر زود مي گذرد . به همين سرعت 18 سال تمام شد. امروز اولين اول مهري بود که من هيچ کاره بودم ، نه دانش آموزي و نه دانشجويي . اول دبيرستان که بودم 4 سالي که تا کنکور و ورود به دانشگاه داشتم خيلي طولاني به نظر مي آمد و سال اول دانشگاه هم اينگونه بود...!!! ادامه دهيد . بنويسيد . زمان هميشه با من بازي مي کرده ، هم آن موقعي که در شتاب وعجله بودم که از دستش ندهم و هم آن موقع که (شايد) عمدا از آن فاصله گرفتم . هيج حسي ندارم مثل مهرهاي گذشته . در خودم بودم و مهرهاي تمام شده را به يادم آوردم . امسال ديگر نه از تمام شدن تابستان ناراحت بودم و نه از شروع مهر خوشحال !!! ... مثل خيلي ها ي ديگر از همان اول نگفتم کاش زودتر تمام شود تا ازاين محيط خلاص شوم ، حتي به خاطر اين ساختارهاي مقيد کننده نتوانستم نه ترمه شوم و بيشتر بمانم!!!... حاصل چه بود ؟ حاصل بدي هم نداشت . در بعضي جاها مقصرم و پشيمان و در بعضي جاها شاکيم و گله مند . از «عقلانيت دانشگاه» که تصورش را مي کرديم براي ما که خبري نبود!!!! وهنوز هم مي توان شاهد تورم نقل قول ها بود . ناراحت نشويد بايد دانش جو شويد . سال اول تا اواسط سال دوم آرمان هاي 12 ساله ام را جستجو کردم تا سال چهارم بي تفاوت شدم و فقط ديدم ! سال آخر هم ... بنويسيد ... بنويسيد آرمان هايم ... فهميدم خودم بايد جريان را به دست بگيرم ... و بايد بخواهم تا بشود!همه جا مثل اين جا بود... اين منم که تعيين کننده ام!... هم تغييرات خودم را ديدم هم تغييرات ديگران را ! اين جا چقدرهمه زود تغيير مي کنند دور از خانواده ها ! شبکه ي روابطم گسترده شد . آدم هاي زيادي را بهتر شناختم ... دوستانم گفتند بخش مهم ديگري از جامعه پذيري در دانشگاه اتفاق مي افتد! گفتند روابط دوستي در دانشگاه ارزشمندتر و شيرين تر است ! گفتند پايانش حس بازنشستگي را القا مي کند!گفتند کم ترين تاثير دانشجوي جامعه شناسي بودن مي تواند اين باشد که شکل نگاه شما به اطرافتان تغييرکرده است! همه درست گفتند!!![صداي خودکارهايي مي آيد که از روي کاغذها برداشته شده و همزمان با ميز برخورد مي کنند] ... ادامه دهيد ... تجربه ي خوبي بود حتما بايد به دست مي آمد . هدف خوبي داشت ... اما چرا ...؟! به نتيجه ي نادرستي هم نرسيدم ، ترک تحصيلات دانشگاهي و ادامه اش بدون نهاد آموزش ...؟!!!منصرفم کردند و منصرف شدم ! يعني سنگيني «تاثيرهاي مقيد کننده ي ساختارهاي اجتماعي روي کنشگران».... ! چقدر زود گذشت . بازي هميشگي زمان با من ... و... بنويسيد ... تم ... خانم چقدر پراکنده گفتيد ، حالتان خوب است ؟ بنويسيد [مکثي طولاني ] تمام شد...! دوره ي جديدي شروع شد که تجربه نشده بود . بنويسيد مي خواهم مبارزه کنم . بنويسيد الان بهترم . بنويسيد ... نقطه ، صفحه ي بعد و ... و شما همچنان بنويسيد
Saturday, September 15, 2007
رمضان کند !؟
امروز دومين روز ماه رمضان بود که صبح با بنفشه ساعت 6 به پارک رفتيم . برخلاف دوماه پيش پارک خلوت و آرام بود . از چهار ميز پينگ پنگ ورودي پارک که هميشه براي بازي کردن نوبت مي گرفتند سه ميز خالي بود. حدس مي زدم تغييري درجمعيت پارک به وجود بيايد اما نه تا اين حد . در مسير سلامتي هم کمتر چهره هاي آشناي روزهاي پيش را ديدم . جمعيت صبح هاي پارک تقريبا نصف شده است
ماه رمضان را هميشه به دو دليل دوست دارم يکي به دليل فاصله گرفتن از عادت ها و آنچه که روزمره شده است و دليل ديگر ديدارهاي مکرراقوام است که جز در نوروز و ماه رمضان کمتر دست مي دهد . در کنار اين خوبي ها اما آهنگ کند زندگي در اين ماه اذيتم مي کند . اين آهنگ را امسال ابتدا در پارک ديدم . ديگر جوان ها و زنان کمتري اين ساعت به پارک مي آيند و اگر هم بيايند يکي دو ساعتي تاخير دارند . بنفشه مي گفت انسجام ورزشي را ديگر نمي توان درپارک ديد . اغلب ديگر راه مي روند و کمتر کسي مي دود يا نرمش هاي سنگين انجام مي دهد . همه چيز آرام شده است . فضاي زنانه پارک که هميشه پرسرو صدا و سحر خيز ترين فضا بود اصلا شکل نمي گيرد اگر هم شکل بگيرد ديرتر از هميشه و کم سر و صدا تر است . پارک تنها بخشي اززندگي کند شده است، سازمان ها و ادارات دولتي ساعت کارشان کم مي شود ، با توجه به اينکه کارمندان روزه دارند توان کاريشان کاهش مي يابد و بعد از نماز و استراحت ديگر بايد بروند تا به افطار برسند و از خستگي يک روز کاري رها شوند !!! در رمضان ساعات بيداري مفيد براي عده اي کم مي شود . همان عده اي که تا قبل از اذان مغرب مي خوابند و بعد ازخواب از ديدن تلويزيون و تغيير کانال ها خسته نمي شوند . کند شدن حرکت زندگي در رمضان خرق عادت است ؟ !! نمي توانم به راحتي بپذيرمش
Tuesday, September 11, 2007
الموت

جمعه اي که گذشت با دوستان کلاسم و جمعي ديگر به الموت رفتيم . پانزده ساعت با جمعي بودم که همراهي و هماهنگي چنداني با هم نداشتند . از همان ابتدا در ماشين مرز اين ناهماهنگي ميان «نوع انسان کلانشهري» کشيده شد و «احتياط» در روابط را مي شد احساس کرد . برايم کمي سخت بود که با عده اي طولاني مدت جايي باشم و هيچ ارتباطي برقرار نکنم . تلاشم را کردم اما اين ارتباط يک طرفه ماند ! ساعت 6:30 از خيابان ويلا حرکت کرديم ، مسيري طولاني در پيش داشتيم . از قزوين تا الموت جاده پر پيچ و خمي را بالا رفتيم . هرچقدر بالاتر مي رفتيم مسير پشت سرمان زيباتر مي شد .هم سبز بود و هم زرد ، هم آب بود و هم خشکي . بالا که مي رفتيم سقف خانه ها بود که پراکندگي روستاها را مشخص مي کرد و موقع پايين آمدن نور چراغ ها دلگيري و تلخي پراکندگي و تاريکي را آشکار مي ساخت . ديدن مناظر زيباي راه ذهن دلزده ي شهري را آرام مي کرد . براي ناهار در روستاي گازرخان توقف کرديم و به هتل رستوران کوهسار! رفتيم . همين جا بود که پايتخت نشينان جا زدند و دهان به گلايه گشودند و فسنجان دست پخت ! محلي را تاب نياوردند ( از جمله خودم ) . ساعت دو نيم از هتل به سمت قلعه حسن صباح حرکت کرديم . کوه را تا قلعه با پله بالا رفتيم ، همان مسيري که زمان خداوندگار الموت مال رو بود . البته هنوز هم هست ، محلي ها در مسير ايستاده اند و مال خود را با نام «تاکسي دم دار» دو هزارتوماني براي مسافرين مجهز کرده اند . دژ که همچنان از سايت هاي فعال کاوش است بر بالاي شتري زانو بر زمين زده بناشده است . شمال و جنوب البرز در تيررس نگهبانان قلعه بوده است . ناخواسته تخيل آدمي به کار مي افتد وخود بنا و فضا را بازسازي مي کند . آسمان آبي گرم روشن در دسترس است ، در شمال قلعه ديگر دهي نيست و آنچه هست در جنوب اش است . شهر خسته کننده از اين منطقه بسياردور است !!!! اين را من مي گويم که از کلان شهر به الموت رفتم اما مرد صاحب هتل کوهسار مي گويد : " همه به شهر رفته اند و دبستان فقط دو دانش آموز دارد . " ذهنم مقايسه کردن را شروع مي کند . ياد تبليغات و برنامه هايي مي افتم که از روستاهاي کشورهاي پيشرفته ديده بودم ، بازگشت اين کشورها به زمين هاي بکر و مجهز کردن شان براي توريست ...!!! صاحب هتل رستوران کوهسارگفت در دفترچه اي اسم تمام مهمان هاي خارجي اش را نوشته ، کاغذي هم نشان داد که از کتابي کنده و اسم هتلش در آن نوشته شده بود . خانه هاي کاه گلي مخروبه ، تيرآهن هايي که بعضي بدون نما خانه اي حداکثر سه طبقه شده اند فضاي اصلي روستا را شکل داده اند . عصر که از قلعه برمي گشتيم گازرخان برق نداشت . «وقت شناسي» زيملي در اين جا حرفي بيهوده بود!محلي هاي پا به سن گذاشته يا در ايوان نشسته و به جايي خيره شده بودند و يا درمرکز روستا نشسته بودند و با هم حرف مي زدند. نمي توانم خودم را توجيه کنم که چرا وضع روستاهاي توريستي مان اين گونه است . البته بايد برايمان عادي شده باشد چه بعد از19 سال به قول يکي از دوستانم ديگر آبادانمان هم آبادان نشد!!! هيچ کدام از پايتخت نشين ها حاضر نبودند شبي را در آن هتل بگذرانند !! شايد حق داشتند ، در نگاهي کلي حداقل امکانات هم آن جا وجود نداشت و مستقيم و غير مستقيم اين موجود انساني تحقير مي شد . همان مسير طولاني را در تاريکي پايين آمديم ، بچه ها با ديدن نورهاي بيشتر و متمرکز از رسيدن به منطقه اي شهري خوشحال شدند . عادت کردن به زندگي شهري و توقعات فزاينده يا خواستن امکانات استاندارد براي زيستن ...؟!!! . اگر خداوند الموت و طبيعت نابي نبود چه پوچ و تحقير کننده بود منطقه اي که ما امروز در آن بوديم
Tuesday, August 28, 2007
! خاطره اي که تا کنون مگو ماند
شنبه در اخبار ساعت دو، يکي از خبرها به همايش دکترين مهدويت اختصاص داشت . يادم آمد پارسال براي اولين بار دراين همايش شرکت کردم ، قرار بود با يکي از همکاران «فصل نو» از مراسم خبر تهيه کنيم . بعد از مراسم صد سالگي مشروطه در ساختمان دائره المعارف و همايش دين و مدرنيته در حسينيه ارشاد ، ساختمان اجلاس سومين محلي بود که تابستان گذشته براي عکاسي گزارش هاي فصل نو به آنجا رفتم (چه تجربه هاي خوبي بود)! باتوجه به فضايي که نام همايش نشان دهنده ي آن بود با رعايت تمام موارد وارد ساختمان اجلاس شدم . هماهنگي هاي لازم قبل از رفتن ما به عنوان خبرنگاران فصل نو انجام شده بود اما به دليل شلوغ بودن واحد خبري همايش کارت هايمان را پيدا نکردند و کارت ی دو خبرنگار ديگر را به ما دادند!!!! نام نشریات اما روي کارت نوشته نشده بود . شروع اش که جالب بود !! نام جديدم را به خاطر سپردم و وارد سالن همايش شدم . جمعيت در مقايسه با آنچه که من از روز اولش شنيده بودم کمتر بود . روز 15 شهريور85 که رئيس جمهور به سالن رفته بود هرگونه وسيله ي صوتي و تصويري ( موبايل و دوربين و... ) را گرفته بودند . فضاي آن جا برايم کمي سنگين بود ، من تنها خانمي بودم که عکاسي مي کردم . دو دوربين بزرگ فيلمبرداري در دوسمت سالن ثابت بود ودو آقا هم عکس می گرفتند. بالا ، پايين ، بيرون از سالن ، در بخش نمايشگاه و مصاحبه مشغول عکس گرفتن بودم . بي خبر از همه جا ، از خانم جواني که موقعيتي متفاوت از ديگران داشت در داخل سالن عکس گرفتم . ظاهرش ( مانتوي سبز روشن ، شال شل و چادر شلي که بر سر داشت!) وشکل حرکاتش توجهم را جلب کرد . در دو نوبت سخنراني هر جا نشسته بود تصوير رهبر را هم روي ميز جلويش مي گذاشت ! در حاليکه جلوي ديگران چنين تصويري نبود . پيش خودم گفتم عجب! خانم « ذوب شده اي » است !!!!!!!!!!! من از همه جا بي خبر بودم ! ساعت دوازده با خانم همکارم از سالن خارج شديم که دم در خروجي ، آقاي جواني با لباس شخصي دنبال مان دويد ، کارت حراستش را نشانمان داد و گفت براي توضيحاتي تشريف بياوريد داخل . خيلي سعي کرديم با خونسردي و در کمال آرامش با او صحبت کنيم . اگرچه در ظاهر آرام مي نمودم اما حرف هاي مادرم را در ذهنم مرور می کردم: ما را بس است ، با کسي برخوردي نداشته باش ، مراقب باش و خيلي عبارات ديگر که نگراني هایش را منتقل مي کرد . داخل ساختمان اجلاس با مردي با محاسن همراه شديم و به بخش خبرنگاران رفتيم ، مي خواستند ناممان را در ليست خبرنگاران چک کنند !! بدتر از اين نمي شد! کارت ها هم که کارت هاي خودمان نبود . به علت شلوغ بودن آن بخش از گشتن نام هايمان صرف نظر کردند بعد ما را به اتاق کنار سالن همایش بردند. خيلي سعي کردند آرام با ما رفتار کنند
دوربين داريد ؟
بله
گفتيد براي چه مجله اي کار مي کنيد ؟
فصل نو
خانمي اينجا هست با مانتو و روسري سبز که مي خواد برنامه اختتاميه رو به هم بزنه . همکارانم به من گفتند شما از او عکس گرفتيد .عکساتونم ببينم . اين خانومو مي شناسي؟
نه
چرا ازش عکس گرفتي ؟
همينطوري...! به نظرم جالب اومد
چرا جالب بود ؟
به نظرم ظاهرش و عکسي که جلوي خودش گذاشته بود جالب بود
چرا ؟
به خاطر اين که جلوي هيچ کس ديگه اين عکس نبود
ديروز اين جا نبودي ؟
نه
ببخشيد آقا مگه چيزي شده ؟
نه
پس چرا عکس اين خانوم مهمه . من اصلا اين خانومو نمي شناسم
ديروز اينجا کمي شلوغ شده بود اين خانم فضا رو به هم ريخته بود و شعار مي داد ، ما او را از ديروز زير نظر داريم . با او حرف هم زديد؟
نه . من اصلا با اون کاري نداشتم
عکس ها رو همين الان پاک کنيد
باناراحتي گفتم : چشم
عکس ها را پاک کردم . دوباره دوربين راگرفتند و نگاه کردند . آن دو مرد از همکاريمان تشکر کردند و ما از اتاق خارج شديم
Monday, August 20, 2007
! غلبه ي وظايف خود تعريف کرده
بيشتر از يک ماه است که ازنوشتن آخرين پستم مي گذرد . سه هفته اي که کامپيوتر نداشتم اما بعدش چه ؟ براي سه هفته بايد ترک عادت مي کردم وديگر نمي توانستم هر روز به اينترنت وصل شوم ، هر روز هم که نمي توانستم به دانشگاه بروم . طبق عادت ناخواسته به مونيتور بدون کيس نزدبک مي شدم تا روشنش کنم . چقدر سخت بود ! سعي کردم آرام آرام عادت کنم و خودم را با جايگزين هاي ديگري ( که اصلا هم کم نبودند ) سرگرم کنم . در اين کار هم موفق بودم . اما نمي دانم چرا دلشوره داشتم و نگران بودم !! فکر مي کردم از خيلي از موضوعات و فضاها دور شده ام . نگراني کارهاي عقب افتاده ام جدا اين دلشوره هم به آن اضافه شده بود . وقتي از سختي نبودن کامپيوتر به بنفشه گفتم با لبخند تمسخر آميز و نگاه عاقل اندر سفيهي گفت : " برو بابا تو ديگه خيلي غرق شدي ! برو زندگي کن . " پر بيراه هم نمي گفت ، وقتي هر روز در اينترنت گشتي مي زدم و منتظر پست هاي جديد وبلاگ ها بودم و مي خواستم خودم پستي بگذارم، وقتي هروز مطلبي را سرچ مي کردم و... ديگرامکان انجام اين کارها از من گرفته شد . نوشتم اما با قلم و کاغذ ( مثل گذشته با همان لذت شيرين قديمي اش ) ، راجع به پست هايي که با در دست داشتن کامپيوتر مي توانستم بگذارم فکر کردم . سعي کردم بيشتر به حرف بنفشه فکر کنم و بدون اين تکنولوژي اعتياد آور زندگي کنم . دلشوره و نگراني ام درباره ي کارهايي که در اين فضاي مجازي داشتم تقريبا ته نشين شده . به تمام نوشته هايم در وبلاگ شک کردم ، به تمام عقايدم که ابرازشان کردم ، اصلا چرا من در وبلاگ مي نويسم ؟! به اين فکر کردم که فضاي مجازي و به خصوص وبلاگم به محل کاري برايم تبديل شده است که خودم هم کارفرمايش هستم و هم کارمندش . درمحل کار جديد وظايف و تعهدات خود تعريف کرده ام را پذيرفتم ، حقوق معنويش را هم مثل کارهاي قبلي ام . در اوايل اين مرخصي طولاني که کارفرما هيچ مخالفتي با آن نداشت به شغلم ، وظايفم و رضايت شغلي ام هم شک کردم ! از محيطي جدا شدم که به شدت به آن عادت کرده بودم . هفته ي دوم مرخصي چه را حت سازگار شدم و اصلا فراموش کردم که کاري داشته ام . هفته ي سوم را هم در بي تفاوتي به دلشوره ها ، نگراني ها و ترس ها گذراندم . هفته ي چهارم را با حضور کامپيوتر منتقدانه به بي تفاوتي ها و عدم پايبندي به تعهداتم نگريستم . وقتي وارد فضاي قديمي شدم بي حوصله و بي علاقه و خسته بودم . چه راحت از فضايي که به آن عادت کرده بودم دور شدم . کارفرما ديگر عصباني شده بود و دلزده از کارمند ، کارمند هم شنونده ي حرف هاي کارفرما بود ، تمايلي به بازگشت داشت اما با شک و ترديد . سرانجام امروزتعهدات خود تعريف شده ام بر شک هايم غلبه کرد . با وجود اين که پاسخي درست براي شک ها نيافتم ، ترجيح دادم تا درمتن حضورم دنبالشان بگردم . دور بودنم فايده ي زيادي نداشت مخصوصا که او هم داشت عادت مي شد . مي خواهم به اين گفته ي اپيکور دل ببندم و خودم را از زندان روزمرگي هايم رها کنم . من مي توانم يا باز معتاد مي شوم ؟
Friday, July 06, 2007
گذشته
اول هفته به کوچه و خیابان هایی سر زدم که من را حداقل به 10 سا ل پیش برد . سال هاي 76-77 بود . موسسه ي زبان سيمين . چه خاطراتي !! ساعت 6:30 تا 8. نیم ساعت زودتر رسیدن به کلاس برای دورهم جمع شدن هایی به یادماندنی با بچه ها و گفتن از هرآنچه که آن سال ها مهم بود . دوستاني كه الان كمتر ازشان خبر دارم ! دوران راهنمايي و دبيرستان بود . كوچه ي پلور،خيابان کاخ ، خيابان كبكانيان ، " كافه كنج " كه هيچ وقت با بچه ها (به خاطر جمعيت زيادمان!) به آن سري نزديم و فقط فضايش را از بيرون تحسين كرديم . صداي نوحه هاي تكيه ي روبه روي كلاس كه الان پارك شده است . مسجد و بازار روز فلسطين ، كفاش افغاني كه با پسر كوچكش هميشه روبه روي مسجد مي نشست و از بازگشتش به افغانستان بعد از سال ها خوشحال بود . تا سال 82 به تمام اين كوچه ها سر مي زدم و بعد ، ديگر مسيرم تغيير كرد و به بالاي بلوار نرفتم تا شنبه . آرام از خيابان ها گذشتم ، احساس مي كردم در زمان متوقف شدم ، به كلاس زبان هم سري زدم ، همان مسيرهاي قبلي را رفتم . اگر بالا تر مي رفتم و به بيمارستان مهرمي رسيدم مطمئنم خاطرات ديگري از بالا برايم تداعي مي شد و جلوي چشمم مي آمد ، خاطراتي كه از جنس خوب خاطرات پايين خيابان كبكانيان نبود . "فضای فردی "...! یادم آمد بهترین شکل توضیح این شرایط برای من "فضای فردی " بود که آقای میردامادی سر کلاس توضیح دادند : در "فضای تولید شده " از نظر" لوفور" ( انسان شناس فرانسوی ) فضای فردی شکل می گیرد ، همان فضای زندگی شده . من در این فضا بیش از ده سال زندگی کردم با تمام خاطرات خوب و بدش ...! چقدر زود گذشت
Tuesday, June 19, 2007
توجیه خود
دیگر مثل گذشته ی دور از این ناراحت نمی شوم که درسم را برای امتحان فردا تمام کرده ام یا نه . این ترم آخری دیگر نشد از زیر دو امتحان در یک روز داشتن دربروم . امروز دو امتحان تخصصی داشتم و دوشنبه هم دو تای دیگر دارم . اصلا نارحت نبودم ، اما مدام به این فکر می کردم که چطور می توانم از زیر امتحان " درس بررسی مسائل اجتماعی " شانه خالی کنم ، به هیچ نتیجه ای نرسیدم! روانشناسی اجتماعی را تمام کرده بودم و بررسی مسائل مانده بود!بعد از سرجمع دو یا سه ساعت خوابیدن کمی نگران شدم و بیشتر احساس کردم که یک امتحان را اصلا نخوانده ام! آخرین نقطه ، افتادن بود دیگر!همینطور که قبل از امتحان 12-10 روانشناسی اجتماعی فکرمی کردم که امتحان یک ساعت بعد را چه کار کنم،یاد" فستینگر "(روانشناس نظریه ی ناهماهنگی شناختی ) افتادم ، در آن لحظه بر اساس نظریه اش داشتم خودم را توجیه می کردم . چه لذت بخش من موضوع بررسی خودم شدم . دو شناخت متناقضم را در کنار هم قرار دادم : - درس خواندن برای من مهم است و بهتر است که نیفتم .- آخرین نقطه افتادن درس بررسی مسائل است.خب، من دچارناهماهنگی شده بودم برای اینکه از آن رهایی پیدامی کردم باید به توجیح خودم می پرداختم .برای این کارهیچ توجیه بیرونی ( زور و ترس و پاداش و مجازاتی ) برایم وجود نداشت ، پس دنبال توجیه درونی گشتم و نگرشم را به این موضوع تغییر دادم : همه را از قبل آماده کرده بودم که من این درس را می افتم ، چه اشکالی دارد یک بار هم افتادن را تجربه می کنم در عمر دانشگاهی ام ، یا نه ! من که می خواستم از آخرین امتحانات کارشناسی خاطره ی خوبی داشته باشم ، افتادن بسیار پر خاطره خواهد بود، گاهی خود را جای دیگران گذاشتن بد نیست ، حالا می فهم بچه هایی که درس نمی خواندند چه احساسی داشتند و خیلی توجیهات درونی دیگر . بر اساس این جریان نگرش من به افتادن تغببر کرد و دیگر به آن به عنوان مفهومی منفی نگاه نمی کنم اما فکر می کنم این ترم هم تجربه اش نخواهم کرد
Tuesday, June 12, 2007
اشکال من یا ساختار
مدت طولانی است دارد من را مقایسه می کند، در هر زمینه ای،در هر کاری ، شخصیتم و... . گذشته را پیش رویم می کشد. مقایسه ی دوره ی دبیرستان و پیش دانشگاهی ام با 4 سال لیسانس و می گوید خب حالا...؟!!! گاهی این رفتارش اذیتم می کند و گاهی راهکار پیش رویم می گذارد . گاهی پشیمان و متهمم می کند و گاهی باعث افتخارم می شود . آخرین مقایسه اش همزمان با شروع امتحان هایم بود دو روز پیش
امتحانات شروع شده مگه نه ؟
آره
خیلی با زور داری می خونی؟
آره
چرا در طول ترم نخوندی ؟
حوصله نداشتم . البته کارهایی که دوست داشتم انجام می دادم که خیلی دور از درس و مطالعه هم نبودن. اگرچه درسایی رو که دوست داشتم در طول ترم خوندم اما... اما
یادته وقتی دبیرستان بودی ؟ یادته چطور درس می خوندی ؟ برنامه هات یادته؟ یادته ... یادته چقدر نمره برات مهم بود و همیشه می خواستی جایگاه شاگرد اولیتو حفظ کنی ؟ الان چی ، الانم رقابت می کنی ؟
آره یادمه .خوب یادمه . می دونی چار ساله دارم امتحانای ترمم و با خاطراتی از اون دوران می دم . اما تغییرکردم . چارسال مدت کمی نیست . اما یادت نره اون دوره هم انتقاد زیادی بهش وارده . الان هم در درسایی که دوست داشته باشم رقابت می کنم
چرا ؟
یکیش همین نمونه ی نمرس . الان دیگه من و فهم ودرکم از نمره مهمتر شده . البته نه به این معنی که تلاش نمی کنم . می خونم اما نمره ... نه دیگه ولش کن .همیشه تلاش می کنم برای بهتر بودن
الان از دوره ی امتحانا لذت می بری مثل قبل ؟
نه، هنوزهم ازواژه ی امتحان بدم میاد ، الان هم گاهی برای از زیرش در رفتن فکر می کنم،فکر کردن به راه های جایگزین و شاید متفاوت کردن شکلش ( قابل تحمل کردنش ). در این مقطع درس نخوندن را هم برای امتحانایی که دوست نداشتم تجربه کردم . تجارب خوبی داشتم . می دونی دلم برای چی تنگ شده برای نا محدود بودن درس خوندن مثل دوره ی کنکور . می دونستم باید بخونم ، ضرورتشو فهمیده بودم اما شتابی برای تموم کردنش نداشتم . چه برنامه ریزی هایی...!! یادش بخیر
لذت می بری ؟
الان نه . الان ... اصلا چون درس نخونده ، فرصت های محدود و... اما یادته دوره ی دبیرستان چه لذتی می بردم . امتحان هایی که یک ماه طول می کشید نه دو هفته ای و فشرده . اون زمان هم امتحان خرق عادت بود ولی چه زیبا . چون وقت آزادم بیشتر می شد برای کارهایی که دوست داشتم : فیلم دیدن ، کتاب خوندن ، بیرون رفتن ، با دیگران حرف زدن و... اما الان درست برعکس شده یعنی خرق عادتی ... با عجله و فشرده
دلت می خواد متل قبل بشی ؟
نه کلا مثل قبل . دلم می خواد ... ببین من همیشه از امتحان اینطوری بدم میومد. هنوز هم ناراحت می شم وقتی می دونم بچه های مدرسه ای بین امتحاناشون فاصله دارن ( و درساشون رو تکرار کردن تو مدرسه ) یا وقتی میدونم امتحاناشون زود تموم می شه . این ترم داشتم فکر می کردم که کاش می شد به من می گفتند یک ماه وقت داری امتحان بدی، هر موقع خودت برای هر درسی آماده بودی بیا امتحان بده . خوب بود نه ؟ اگر هم شفاهی بود بد نبود... می پذیرفتم
ببین راستی هر ترم سر امتحانا ذهنم و مشغول می کنی . می دونی هم که من با این موضوع همیشه مسئله داشتم، دارم و خواهم داشت . بخشای دیگه و مقایسه های دیگتو فعلا کنار می ذارم . وقتموداری می گیری می خوام درس بخونم
وایسا یه چند لحظه . دلت تنگ نمی شه برای امتحان دادن حالاهم که داری این چارسال و تموم می کنی؟ آخرین امتحانایی که داری میدی
من دلم برای امتحان تنگ نمی شه هیچ وقت . اما برای درس خوندن بدون محدودیت زمانی ( بدون اضطراب امتحانی- درس خوندن مثل دوره ی کنکور کارشناسی البته ) تنگ می شه . ولی پیشنهادم بد نیستا ، من هرموقع آماده بودم برم امتحان بدم اگه امتحان شفاهی هم بود بد نیست . می دونی این چارسال از بس من و با اون موقع وهرترم با ترم قبل مقایسه کردی خسته شدم . فکردیگه ای باید بکنم بذار این امتحانا دست از سرم برداره . شونزده سال، دیگه کافیه نه ؟ این بحث هیچ وقت بین من و تو نمی خواد تموم شه ؟
Sunday, June 03, 2007
مدل شورای فرهنگی

داشتم فکر می کردم که چطور با شروع طرح برخورد با بد حجاب و بی حجاب هنوز در دانشگاه ما خبری نیست جز چند تا پارچه نوشته که نصحیت وار و غیر مستقیم تلاش می کند دانشجویان را به رعایت حجاب تشویق کند : داشتن عفاف و قدردانستن قبولی در دانشگاه که از میان میلیون ها نفر انتخاب شدیم برای درس خواندن در دانشگاه و نه کار دیگر، از دو سال پیش هم پارچه هایی را دم در ورودی دانشکده ها و دانشگاه زده بودند که مانتوی تنگ ، کوتاه و رنگی و شال نپوشید و بدون جوراب به دانشگاه نیایید . پارسال هم که قرار بوده دم در هر دانشکده مسئول برخورد با بدحجاب حضور داشته باشد روسای دانشکده ها مخالفت کردند و پیشنهاد دادند چنین افرادی دم در اصلی دانشگاه باشند بهتر است
ماه پیش اما برخورد غیر مستقیم با بد حجابی در دانشگاه شکل دیگری به خود گرفت ، مدل های کشیده شده ای را به نعداد زیاد در سطح دانشگاه آویختند و این بار نه با نوشته که با تصویر به ما تذکر دادند . تصویری که دیدنش برای بار اول جذاب می نمود
برای همه ی ما که پیشینه ی ذهنی از مدل های ارائه شده برای حجاب در دانشگاه ها و سازمان های دولتی داشتیم چند نکته در این تصویر جالب توجه بود : - این مدل ، تبلیغ حجاب برتر نیست و چادر به سر ندارد . - دانشجوی کشیده شده بر پارچه کم از مانکن نیست . - اگرچه مانتوی خیلی تنگی تنش نبیست اما مانتو گشاد هم نیست ، کمر تنگی دارد که با رنگ تیره ی پشت تصویر به خوبی دیده می شود. - مانتو ی مدل خیلی بلند هم نیست . - نکته جالب تر مقنعه ی کوتاه دانشجوی مدل است که تنها گردنش را می پوشاند . - شلوارش هم پاکتی است ، به نظر می آید باید پارچه ای باشد و نه جین . - نکته ی آخر هم آرایش چهره ی دانشجوی مدل است ( مشخص شدن حد مجاز آرایش : رژ ، ریمل و البته غیر از این دو هیچ چیز دیگری را در این مدل نمی توان تشخیص داد ). دانشجویان با خنده ای بر مدل های آویزان بی تفاوت از کنارش می گذرند ، ندیدم دانشجویی بعد از نصب مدل مانند تمونه شورای فرهنگی شده باشد. لباس ها در این چند سال با نذکرات تغییرنکرد اما با تحمیل خودش توانست عرف را بر (قاعده) مدل دانشگاهی اش غالب کند . اما دانشجویان هنر که همیشه از طریق پوششان شناخته می شوند و بهترین مصداق " مد " زیمل برای تمایز و استفاده ی شخصی از مد هستند این مدل را بر نتابیدند و تغییرش دادند دو هفته بعد اما مدل تغییر داده شده ی بچه های هنر را برداشتند و مدل اصلی شورای فرهنگی را دوباره به دیوار آویختند
# posted by مرسده @ 5:14:00 PM
Wednesday, May 23, 2007
بار دیگر حماسه ی دوم خرداد

وقتی مطمئن شدم که حتما قراراست برویم به اریکه ایرانیان برای دیدن سخنرانی آقای خاتمی ، خیلی خوشحال شدم . با بچه ها که حرف می زدم با هیجان از هیجان ها، فعالیت ها و خاطرات خوب خرداد 76- خرداد 84 می گفتم : از ناراحت بودن ام برای این که دوره ی اول نمی توانستم رای بدهم ، از این که سعی می کردم درس هایم را زود تمام کنم و بنشینم و روزنامه های دوم خردادی بخوانم ، از اصرارهایم برای رفتن به فرودگاه مهرآباد زمان بازگشت آقای خاتمی از نیویورک ، از تلاشم برای نرفتن به مدرسه در روزهای استیضاح وزرا و صحبت های آقای خاتمی در مجلس ، از خوشحالی و هیجان سرشارم برای رای اولی بودنم و رفتنم به ورزشگاه شیرودی ، خاطرات خوب بن بست مهر و گرفتن پوسترهای تبلیغاتی آقای خاتمی و تبلیغ کردن برای دور دوم ، چهارشنبه ی فراموش نشدنی - آخرین روز تبلیغات - و رفتن به خیابان وتبلیغ کردن تا ساعت 2 بامداد، بحث و مجادله های کلاسی با بچه ها و دفاع از آقای خاتمی با وجود پذیرش نقص ها جمع کردن ، عکس های آقای خاتمی با هدف برگزار کردن نمایشگاهی از عکس های ایشان بعد از دوران ریاست جمهوری و... یکی ازبچه ها هم از شب نامه هایی گفت که در خانه ها ی قم می انداختند ، از یالثارات های پرتاب شده در خانه شان و... واقعا چه دوران خوبی بود ! دیدن آقای خاتمی بار دیگر ( هنوز یک سال نشده از آخرین باری که ایشان را دیدم ) و شنیدن صدایشان برای ام جذاب بود
وقتی به میدان بوستان رسیدیم از سربازی که آنجا ایستاده بود آدرس را پرسیدیم ، گفت :" اریکه ایرانیان می روید ، اونجا چه خبره امروز که همه دارن میرن؟! " . ساعت پنج و نیم به اریکه ایرانیان رسیدیم ، کمی معطل پیدا کردن محل سخنرانی شدیم . پسر جوانی گفت اصلا جا نیست بروید انتهای راهرو و بایستید . مثل همیشه ی این نوع برنامه ها در هشت سال قبل شلوغ بود . کنار دیوارها ایستاده و وسط هم نشسته بودند . پسری که پشتم ایستاده بود با ناراحتی گفت : " وقتی می دونستن انقد جمعیت میاد خب تو ورزشگاه می گرفتن. " بعد از اینکه مردم برای خاتمی دست زدند همان پسر گفت : " ما عدات داریم وقتی ازمان خوب گفته می شود دست بزنیم حالا اگر نقد می کرد و بد می گفت مردم دست نمی زدند " . بعد ازبرنامه ، آقای دکتر کاشی و آقای دکتر گودرزی را دیدیم ، ازمان درباره ی برنامه پرسیدند ، احتیاج به تمرکز بیشتری داشتم ، گفتم خوب بود بد نبود . حرف های آقای خاتمی اما حرف های خیلی تازه ای نبود . از فضا پرسیدند ، زینب گفت انتظار این جمعیت را نداشت . گفتم من را یاد فضای ورزشگاه شیرودی انداخت اما این بار دیگر هیجانی نبودم!!! در مسیر بازگشت فکر می کردم که ما هنوز خاتمی را دوست داریم . دیگر بعد از انتخابات انتظار نداشتم مردم را با این هیجان ببینم ، وقتی گروه پشت سرم شروع کردند به خواندن یار دبستانی فکر نمی کردم فریاد وهیجانشان همگانی شود اما نه، همگانی شد ومسئولین برنامه آهنگ یار دبستانی را هم پخش کردند!! تصویر آن آقای مسن ، آن خانم میانسال و آن پسر دبیرستانی به یادم آمد که پوستر خاتمی دستشان بود و یار دبستانی را فریاد می زدند ، گوشی هایی که درهوا عکس می گرفت و سخنرانی را ضبط می کرد، دست ها و سوت های جمعیت به خاطر آنچه که هشت سال شنیده بودند و بازمی شنیدند!!!! (که یا تازگی داشت و یا نشان از خسته شدن از حرف های سال های اخیر بود یا ...) خانمی که درمیان جمعیتی که از سالن خارج می شد برای حقوق زنان امضا جمع می کرد و دیدن یک جای اکثرآقایان اصلاح طلب و مثل گذشته جمع شدن مردم دورشان و سوال پرسیدن ازشان . باز هم یک خاطره ی خوب دیگر از " حماسه ی دوم خرداد " اما این بار در نبودنش و برای فراموش نشدنش
Monday, April 30, 2007
محاصره
نهم اردیبهشت اولین سال بود . خیلی یادم نبود! یک دفعه یادم آمد!!!!!!!!!!!! البته دو هفته قبل سال را به تاریخ قمری برگزار کرده بودیم . چه قدر زود گذشت و چه راحت فراموش شد . البته نه فراموش فراموش ! خاطرات و جای خالیشان را هنوز حس می کنم اما گویا قدرت زندگی روزمره و عادت بیش از آن است . عادت کردم و در جریان زندگی ، درگیری و روزمرگی رفتگان را راحت ازياد مي برم
در بهشت زهرا هم بعد از یادی چند از پدربزرگم ( پدر پدرم )، تلاش برای تحلیل محیط پیرامون بود که اصل حضورم در آنجا را به کناری زد . بهشت زهرا در محاصره ی خانه و خانواده است . آرامگاه هر خاندان یکی بعد از دیگری . خانه های اموات همه سنتی (از نظر معماری ) اند و درون بعضی خانه ها هم . بعضی بستگان در تلاش برای نو کردن درون آن چه سنتی است حضور زمان را به رخ اموات مي كشانند. خانه های بعضي اموات رونق چندانی ندارد(حتما و شايد) بر عکس آن زمان که زنده بودند . یک میز و چند صندلی برای پذیرایی از زندگان در حد یک دید و بازدید ازخانه و خانواده . در بعضی از خانه ها باز بود و غبار فراموشی و کثیفی ، به نظرم اهمیت کم شده ی خاندان را فریاد می زد . بهشت زهرا در محاصره ی خانه ها ی اموات است و اقوام و آشنایان مرده در زیر سرپناهی دور از گزند طبیعت دور هم جمع اند . پلاک خانه ها هم آبی است و این بیشتر من را مطمئن می کند که اینجا خانه ای است و خانواده ای ساکن آن و به همان شکل قدیمی شاید هر هفته منتظر دیدار اقوام . اما وسط میدان اگرچه خانواده هایی هم هستند که کنار هم بر زمین دراز کشیده اند اما دیگر محیط خانه را تداعی نمی کند ، تا حتی به واسطه ی آن قدرت خانواده بار دیگر فریاد زند . مرکز را بیشتر از پیرامون بهشت زهرا دوست دارم اگرچه در محاصره است اما فردیت ها بی سقف خانه روی هم انباشته شده اند . اینجا روابط چندان مهم نیست که چه کسی کنارت می خوابد ، از خانواده ات است یا دوستان و آشنایانت یا یک غریبه . اینجا هر فرد کنار فرد دیگری می خوابد بی آنکه بار دیگر بخواهد با خانه ای به خانواده ای منتسب شود . اینجا فردیت پررنگ تر است و رهایی فردیت ها بیشتر ، چهار دیواری وسقفی و در بسته ای جلویش را نگرفته است . به نظرم در این مرکز است که تو حرف اول را می زنی نه خاندان ات ، اينجا فرديت ها قبل از خانواده به ياد مي آيند
Monday, April 23, 2007
! تغییر یک تجربه
بعد از ده سالی که از تجربه های بد کارهای دندانم می گذشت با درک ضرورت رفتن به پیش دندانپزشک ماه قبل سری به آقای دکتر زدم و جلسه ی اول ( چک آپ ) را با بیان خاطرات و حس نه دلنشینم از کارهای مربوط به دندان گذراندم . خاطرات بدم را مرور کردم که برای پر کردن یا کشیدن یک دندان باید ساعت ها و روزها با خودم خلوت می کردم تا خودم را برای این کار عظما آماده کنم . در این ده سال بارها تلاش کردم تا این به قول آقای دکتر " آسمان و ریسمان بافتن ها " را کنار بگذارم ، اما نشد ! من در سر منفی طیف قرار گرفته بودم . تا دو هفته ی پیش - اولین جلسه ی کار روی دندان هایم - . دیگر نه وقتی گذاشتم تا خودم را آماده کنم و نه به خاطرات بدم توجه کردم ، فقط می دانستم به اجبار ضرورت باید تجربه ی جدیدی را آغاز می کردم !! تجربه ای عکس تجربه ی قبلی ام . آخر کار از آقای دکتر به خاطر استدلال های آسمان ریسمانی ام عذر خواهی کردم و راضی از تجربه ی جدیدم مطب را ترک کردم
امروز هم جلسه ی دوم کار دندانم بود . امروز راضی تر از جلسه ی پیش بودم و احساس کردم در جهت مثبت همان طیف فبلی فرار گرفتم
البته این بار اولین و شاید هم آخرین باری نبود که می خواستم راه را بر تجربه های جدید ببندم ( کارهایی بوده که گاه ضربه ی تجربه نکردنشان را خورده ام و گاه فایده ی تجربه نکردمشان را دیده ام !! ) اما این موضوع را به خوبی فهمیده ام که باید همیشه در کنار در تکراری تجربه ی قبلی و تجربه ی انباشت شده ی دیگران دری را برای یک تجربه ی جدید و حتی عکس تجربه ی قبلی ام تعبیه کنم وهنگام عبور از در دوم باید هم خودم وهم دیگرانی را که با لبخند های معنا دارشان ، پافشاری ام بر مواضع قبلی ( بدون هیچ انعطافی ) را با خود مرور می کنند قانع کنم . می دانم که با هر تغییر عقیده و موضعی باید پاسخگو باشم ، اگر نه برای دیگران حتما برای خودم
به خط قطعیت انعطاف پذیری فکر می کنم که یک سمتش روزنه ای است برای زمانی که امکان تغییرش وجود دارد تا متصلب نماند، من به عطش تجربه کردن همه چیز فکر می کنم
Sunday, April 15, 2007
! ما کجاییم و ملامت گر بی کار کجاست
برداشت اول : به پیشواز اول اردیبهشت می رویم
دوباره قصه ی تکراری از سر گرفته می شود مثل چند سال اخیر در نیمه ی اول سال ! همه در مسیر هدایت ما گام بر می دارند : از کتاب های دینی مان گرفته تا نهادها ، همه هم همان حرف کتاب های دینی را تکرار می کنند . نماز جمعه ی این هفته پدربزرگ وار ما را به ارزان نفروختنمان راهنمایی کرد و اینکه روابط دختر و پسر بهتراست چگونه باشد و اساسا اگر نباشد پسندیده تر است . عصر همان روز هم از شبکه ی خبر مصاحبه ای پخش شد برای الگو قرار دادن خانم جوادی آملی به عنوان یک زن تمونه ی با حجاب و بار دیگر مفهوم حجاب و پوشش با به سر داشتن چادر در هم آمیخت . در ذهنم مرور می کنم : حمله به مانتو فروشی ها،کیسه ی سوسک ، مجازات در ملاء عام ، برخورد با رنگ ها و فرم ها ، موارد انضباطی پارچه نوشته ها در دانشگاه ها و برگزاری" نمایشگاه ریحانه"و" زنان سرزمین من" و بعد نتایج هرکدام از این فعالیت ها را در شش ماه دوم سال به یاد می آورم و تنها به یک عامل طبیعی می رسم : گرم شدن هوا . ( و شاید عامل بیولوژیکی یعنی جنسیت فتنه برانگیزمان !! ) اما
قبل از آن تاریخ معین ، نوع دیگر هدایت از سر گرفته شد ( و باز هم شش ماه اول سال )، ماهواره ها را دوباره بار وانت کردند و بردند . بازار شایعه سازی و حرف و حدیث ها داغ است : نیروهای انتظامی موقع جمع کردن ماهواره ها گفته : " بیایید از خودمان مجوز بگیرید مثل اساتید و مدیران " . چند روز بعد از جمع کردن دیش های یک منطقه ، سربازی ال ام بی ها را پنج هزار تومان می فروخته . در شهرستان ها با جمع آوری دیش ها پلیس بازار تجهیزات ماهواره ای را رونق می بخشد . از اول اردیبهشت هم در تهران وضعیت فوق العاده اعلام می شود . به روز موعود نرسیده به استناد مشاهدات زینب (25/1/86 ) در هفت تیر به مانتو فروشی ها به دلیل ساق های پای بیرون از مانتوی مانکن ها و دست های حالت دار این اشیاء نصفه سر( یا حتی بدون سر ) تذکر داده اند و با مجوز ! موبایل پسران مانتو فروش را چک کرده اند تا فیلم و عکس مستهجن نداشته باشند . در صحبتی که با تعدادی از کارمندان دانشگاه داشتیم آن ها در جواب مخالفت من با " سیاست های فصلی " با ریشخندی تلخ گفتند : " دیگر قصلی نیست . برنامه ی برخورد جدی است . " و
یاد کتاب " بهشت خاکستری" می افتم ، عده ای کنشگر فعال از بیرون به مردمانی به نظرشان منفعل می نگرند و در سر دارند برایشان بهشتی بسازند ، تا دیگر گناهی در آن اتفاق نیفتد !!!!!!! و آقای وفایی در حالی که برای کنشگران فعال چای می آورد زیر لب می خواند : بهشت آنجا است کازاری نباشد / کسی را با کسی کاری نباشد
Friday, April 06, 2007
نباید از زمان فاصله بگیرم :
مثل جمعه ی هر هفته ، هفته ی پیش هم به خانه اش رفتیم چه خوب که با عید همراه بود و بهانه ی صله ی رحم به جا نیاوردن هم در روز عید دیگر وجود نداشت . عصر مشخص بود که دوست داشت دور و برش شلوغ باشد ودختر و دختر او هم آن جا باشند . گفت :" آن ها دیشب این جا بودند و امروز رفتند دنبال کار خودشان . دیگر خب نباید انتظاری داشته باشم ". با خودم گفتم : " این گونه صله ی ارحام برای من کمی سخت است ، هر هفته بخشی از روز را اختصاص دادن به این محیط خواب آلود که کمترین شباهت ها را به آن ندارم و همیشه تلاش برای جذاب کردن و از کسالت درآوردن محیط . حدود شصت سال اختلاف سنی ، کم نیست، مخصوصا وقتی که موقع بحث اختلاف عقیده وطول زمان به اوج خود می رسد" . گفت : " امروز برادرم که از من بزرگتر است به دیدن ام می آید! اوضاع و احوال خیلی فرق کرده ، خیلی از قواعد زیستن و هستی هم " . او در زمینه های مختلف آنچه را که امروز می دید با آنچه که دیده بود و با آن بزرگ شده بود مقایسه می کرد و من به این فکر می کردم که او در یک گذشته متوقف شده است به همین خاطراست که تمام تفاوت ها به اوج می رسد . گفت : " نمی شود این گونه زندگی کرد ، نمی خواهم بگذارم بین زندگی ام با زمان فاصله به وجود بیاید" . با خودم گفتم : " حرف های امروزش معنای دیگری دارد ، یک حس دوری ، شاید طرد شدن و شاید فراموش شدن "!! همان مثال های همیشگی از تفاوت های زمان خودشان و ما را گفت ، این بار اما مثال دیگری از احترام در گفته هایش پر رنگ شد . گفت:" زمان ما هیچ کس به پدر و مادرش " تو" نمی گفت الان من اصلا نمی بینم که " تو " نگویند" ! بدون وقفه ادامه داد : " البته من نمی گویم این بد است و آن خوب است . خب ما با آن معانی بزرگ شدیم و شما با این معانی . برای ام جالب است این اختلاف ها را می بینم ، من از زمان مادربزرگ ام تا زمان نوه هایم را دیده ام ! من دیگر تفاوت های زمانی را پذیرفته ام " . با خودم گفتم : " شما این تفاوت ها را راحت تر از همسرتان پذیرفته اید اما نتوانستید به راحتی ارتباط برقرار کنید ، اختلاف عقیده ی ما هم با همسرتان تا این حد به اوج نمی رسید !! از گذشته پرسیدن از شما برای من جالب است و دیدن وضع و شرایط من برای شما ". گفت : " من دیگر نمی توانم این شرایط را تغییر دهم ، من یک نفرم و شما ... !!! تلاش می کنم بپذیرم و فاصله ی زندگی ام را با زمان کم کنم " . با خودم گفتم : " مشابه او را زیاد دیده ام و پای حرف شان نشسته ام ، با بعضی هاشان تا این حد اختلاف را حس نمی کنم . گویا آن ها با سرعت بیشتری فاصله یشان را با زمان پر کرده اند " ! دختر و پسر و نوه هایش ( حتما ) ، رادیو و سفرهایش به خارج ( شاید ) تنها راه حس کردن این اختلاف زمانی بوده است
عصر دلگیر یک جمعه دیگر ، زنگ در زده شد و برادر بزرگترش برای " عرض تبریک " و عیادت آمد
Monday, April 02, 2007
! بیش از %99 ؟
نمی توانشتم چیزی ننویسم . درست است از زمانش می گذرد اما سعی کردم ذهنم را جمع و جور کنم و به گونه ای سوالی را که پریروز در ذهنم شکل گرفت مطرح کنم . دوازدهم فروردین وارد بیست و نهمین سالش شد ، یکشنبه برایش جشن گرفتند تا برخلاف گفته ها و تصورات خیلی ها در میان تعطیلات نوروزی محو نشود . با همه ی نزدیکان بحث کردم که شما دوازدهم فروردین به چه" آری" گفتید؟ تنها به یک نام ؟ نامی با کدام قالب ؟ نامی با کدام چارچوب ؟ فقط به یک اسم گفتید : " آری " ؟ با کدام ضمانت ها ؟ بیش از %99؟ سوال ها بی جواب رفتند و آمدند ، تا مطلب آقای دکتر کاشی (1) را خواندم . بحث این که هیچ جنبش و حرکتی ایده ای روشن و دقیق ندارد ( نه مشروطه ، نه انقلاب و نه جنبش های دانشجویی ) ... کم کم شمای تاری برای سوال هایم ساخته می شود . با اصطلاحاتی که دکتر کاشی به کار بردند در ذهنم بازی می کنم ، جوهر ادراکی و جوهر تحریکی . انقلاب هر دو را داشت ، همینطور روز دوازدهم اما گویا بی اساس ، با ایده ای نه روشن و دقیق !!!!!!!!! بحث به شدت اخلاقی می شود ( ضرورت اخلاقی یک حرکت ) . زمانی که همه چیز بر اساس برانگیختگی و هیجان تعریف می شود !!!!!!!!!!!!! ، عواطف ، خشم و لطف چنان برانگیخته می شود که یا باید بیزار شوی یا باید دوست بداری !!!!!!!!!! پس تعادل چه می شود ؟ ! پس ایده ی حرکت و تغییر کی روشن و دقیق می شود ؟ حاشیه نویسی بر مطالب ادامه می یابد و مرتضی (2) در حاشیه اش نه از انگیختگی که با ابهام هایی ( برای من ) از عقلانیت کنشگران امروزی می گوید که صدق و کذب برایشان مطرح نیست ، کنشگرانی که او مطرح شان می کند از کارآمدی می گویند !! نه ، بحث مرتضی نمی تواند پاسخگوی سوالات من باشد زیرا در این شرایط جوهر تحریکی وجود ندارد به عبارتی یعنی ایده ای وجود ندارد
اما روز دوازدهم فروردین سال 57 هم جوهر ادراکی داشت و هم تحریکی پس یک ایده بود ، یک هیجان بود ، یک انگیختگی بود، روشن و دقیق نبود ، پس کی روشن و دقیق شد و یا می شود ؟
حاشیه های آقایان روح(3) ، کاشی و کریمی 8 سال اخیر را مرور می کند . به نظر من دوره ی اصلاحات هم اول یک ایده بود با دو جوهر، ناواضح و غیر دقیق . از عقلانیت کنشگر امروزی و سوال از کارآمدی نیزهمه جا خبری نبود!! این 8 سال با این ابهام های حاشیه ای برای من ...!!!!!!!! نتوانستم جواب سوال هایم را بگیرم . دوازدهم پاسخ به ایده ی " آری " یک نام نه روشن ونه دقیق بود؟ یا با توجه به حاشیه ی مرتضی ، آری به "تخیل امروزه از عرصه ی سیاست رخت بر بسته " ؟
Sunday, March 25, 2007
! باران را اکنون گو بازی گوشانه ببار

نوروز مبارک بادا . خیلی بد شد . بیش از یک هفته تاخیر در به روز کردن در این مدت اذیتم می کرد ، همه اش به دنبال سامان دادن افکار پراکنده ام بودم تا یک یا دو پست مناسب برای قبل از تعطیلات و اوایل آن بگذارم . چند روز آخر اسفند را که به تجریش سری زدم دست فروش ها و بساط های رنگارنگ شان ذهنم را به خود مشغول کرد . به نظرم آمد می توان یک زندگی متوسط را از میان این بساط ها راه انداخت اما پروراندن این موضوع به وقت بیشتری نیاز دارد . موضوعات دیگری هم درذهنم خودنمایی کردند اما همه باید بیشترمفعول اندیشه ی من می شدند ، نمی خواستم یک پست نوروزی را هم به تبریک عید ساده ای خلاصه کنم
یاد اس ام اس های نوروزی افتادم از پنج شش روز قبل از عید شروع شدند تا دیروز که من آخرین تبریک سال نو را گرفتم . بعضی از دوستان ام چند بار اس ام اس تبریک عید دادند و همه در جستجوی بهترین های تبریک . نمی دانم شما هم به این نتیجه رسیده اید در اس ام اس فرستادن یا نه ! چندین بار این کار را تکرار کردم تا مطمئن شدم ، سیستم اس ام اس هم یک سیستم مبادله ای است تا چیزی نفرستی چیزی نمی گیری و در این نظام مبادله ای است که همان پیام که بارها در گوشی همه مان تکرار شد معنا می یابد " اگر صدای اس ام اس گوشی ات بلند شد بدان که کسی به فکر توست " !!! اما اس ام اس های عید کمتر آن شیوه ی قبلی داد و ستد اس ام اسی را برایم زنده کرد ( از دوستانی که هیچ وقت پیامی نداشتم این بار به خاطر عید پیامی دریافت کردم ) .منبع این پیام ها هر که باشد ، جملات اش قبل و بعد از سال تحویل بیشترین استفاده را داشته اند . دیوان ها دوباره باز شد تا ابیات نوروزی و بهاری پیدا شود ، افکارجمع شد تا جملات زیبایی ساخته شود و توان سرایش ابیاتی نو!!! در این چند روز به منبع اصلی پیام ها داده شد . بازار مسج ها هم مثل بازار دست فروش ها گرم گرم بود
چن روز دیگه بهار میاد و همچیو تازه می کنه ، سال و ماه و هوا و طبیعت و ولی فقط یک چیز کهنه می شه که به همه ی اون تازگی ها می ارزه : رفاقتمون . - پیشاپیش سال 7029 آریایی،3745 زرتشتی،2566شاهنشاهی و 1386 خورشیدی را تبریک و تهنیت می گویم . - امروز دو نفر از من آدرس و شماره ی تو رو گرفتن که بیان پیشت . منم دادم ، یکی شون خوشبختی بود و اون یکی موفقیت . سال 86 میان سراغت . - دنیا را برایت شاد شاد وشادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم . نوروزتان مبارک باد . - یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد /رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد /تنها دل ساده ای است دارایی ما /آن هم شب عید تقدیم تو باد . آرزوهای هفت سینی هم نوع دیگری از تبریکات عید بود : - این هفت سین را برایت آرزو می کنم : سلامتی ، سعادت ، سربلندی ، سخاوت ، سرور ، صفا، صمیمیت . (نمی دانم این دو آخری هم جز سین ها حساب می شود یا نه !! ) و یا - سایه ی حق ، سلامت عشق ، سعادت روح ، سلامت تن ، سرمستی بهار ، سکوت دعا ، سرور جاودانه این است هفت سین آریایی پیشکش شما . - یه آسمون گلای یاس و میخک / یه دریا عشق و اشتیاق و پولک / یه حس مهربون و قلب بی قرار کوچک / فقط می خواد بگه عید شما مبارک . - زرتشت بیا که با تو امید آید / شب نیز صدای پای خورشید آید / تاریخ اگر دوباره تکرار شود / آدم به طواف تخت جمشید آید سال نو مبارک . این هم آخرین اس ام اس تبریک عید : گر تو سبزی سبزم / گرتو شادی شادم / من زشیرینی تو فرهادم / نازنینم عمرم ، عید آن روز مبارک بادم / که تو آبادی و من آبادم
از داد و ستد اس ام اسی اگر بگذریم یک نوع داد وستد دیگر می ماند که اساس تعطیلات نوروز را شکل می دهد " دید و بازدید نوروزی " وقتی که بیشتر از مادربزرگ ها می شنویم هر دیدی یک بازدیدی هم دارد ! مبادله ای شیرین اما سخت . همان مبادله ی درونذاتی هومنز و بلاو ، مبادله ای برای رد و بدل کردن محبت وعشق و احترام
Tuesday, March 13, 2007
چهارشنبه سوری : غلیان اجتماعی ایرانی
Friday, March 09, 2007
کنشگرانی مغلوب ساختارها
مارس امسال بی سرو صدا گذشت ، نه پارک لاله خبری بود و نه هفت تیر ، تنها یک تحصن بی مجوز در پارک دانشجو همراه با ضرب و شتم !، خبرها در سایت ها و روزنامه ها خاموش شنیده یا خوانده شد . سر و صدایی هم از مقابل دادستانی انقلاب بلند شد و با دستگیری چندین نفر و آزادی تعدادی شان خوابید . در این سکوت موضوعات زنانه ی این مدت را در ذهن ام مرور می کنم : زنانی که قرار بود به هیئت رئیسه ی مجلس راه پیدا کنند و به آن راه نیافتند برای جلوگیری از فساد ، تلاش برای وضع قانون حجاب برای جلوگیری از فساد ، فیلم های سینمایی که در آن زنان از محدوده ی مورد انتظار خارج شده اند ، پخش چندین هزار نسخه ای سی دی زندگی خصوصی یک هنرپیشه ی زن، تلاش یک موسسه ی غیر دولتی برای جمع آوری یک میلیون امضا برای اعاده ی حقوق زنان و برگزاری کمپینگ هایی در همین زمینه ، صحبت از کم شدن ( یا حتی برداشتن ) سهم دختران در بعضی از رشته های دانشگاهی ، گفتن از عندالاستطاعه شدن مهریه زنان ، آشکار شدن فعالیت زنان در مداحی و نوحه سرایی مجالس زنان روی پارچه نوشته ها،توانایی یک دختر 16 ساله در ساختن انرژی هسته ای!!! و... . من فمینیست نیستم ، دوست هم ندارم من را اول با جنسیتم بشناسید : من یک انسانم . یادم می آید دکتر شریعتی در یکی از کلاس های خود می گفت وقتی من به ایران آمدم متوجه جنسیتم شدم
چه آن هایی که در این چند سال از فعالان حقوق زنان بودند ، چه آن هایی که دستگیر شدند ، چه آن هایی که آزاد شدند ، چه آن هایی که خود را فمینیست می خوانند ! چه زنانی که نسبت به این موضوعات بی تفاوت اند و چه نماینده ی زنی که می گوید 12 ماه در مجلس به مردم خدمت کردم حالا اگر یک روز( 8 مارس ) حرف نزم ، چیزی نمی شود ! همه کنشگرانی هستیم که به مراتبی مغلوب ساختار های حاکم بر خانواده و جامعه شده ایم . " دیگران " آنقدر در ساختن"هویت زنانه"مان موثر بودند که خواسته یا ناخواسته بعضی وقت ها یا تمام اوقات به انتظاراتشان پاسخ داده ایم اگر نه ، برچسب هایشان را تحمل کرده ایم . شما را نمی دانم ! اما من ترجیح می دهم در درجه ی اول یک انسان باشم و راه هایی را پیدا کنم تا تسلط هویت زنانه را بر خودم کم کنم شاید حتی زمانی تحمل برچسب را ترجیح دهم
Sunday, February 18, 2007
!!!!!! بخوانیم 29 بهمن ، بگیریم 14 فوریه ؟





مدتی در این فکر بودم که این پست را چگونه بنویسم ، ذهنم با مسائل دیگری هم گرم بود ، اما باید می نوشتم .نمی خواهم تحلیل کنم ، توصیف می کنم
ده سالی می شود که سنت ولنتاین در ایران حضور گسترده ای دارد و در میان عشاق جوان مریدان زیادی یافته است ، آن زمانی که این روابط قبیح تر از امروز بوده است . سه سالی هم می شود که در جستجوی شکل ایرانی ( باستانی ) اش هستیم . 29 بهمن روز سپندارمذگان . حتما این پیام کوتاه اینترنتی یا موبایلی را گرفته اید : " ولنتاين(25 بهمن ماه) يا سپندارمذگان(29 بهمن ماه).... ولنتاين روز عشاق غربي و سپندار مذگان روز عشاق ايراني(ايران باستان--- حتي قديمي تر و تاريخي تر از ولنتاين)... کداميک را انتخاب مي کنيد.... 25 بهمن يا 29 بهمن ماه روز عشاق را جشن ميگيريد؟ لطفا براي زنده نگاه داشتن تاريخ ايراني اين پي ام را براي تمام ادليست خود بفرستيد... " 14 فوریه یا 29 بهمن ؟ سپندارمذگان یا سنت ولنتاین ؟
این روز جهانی شده را به دوستانم تبریک گفتم . یکی از آن ها گفت : " برای تو هم مبارک اما معمولا کسانی به هم تبریک می گویند که ... ". یکی دیگر گفت من از ایرانی شدن این رسم بدم می آید و عده ای هم در جواب من پیام بالا را فرستادند ، خانم نسبتا جوانی در اتوبوس گفت یک سری از بچه ها به من زنگ زدند تبریک گفتند ! با لبخند کجی بر لب ادامه داد این کارها یعنی ...؟
سنت ولنتاین هم گمان نمی کرد که روزی به این شکل در قالب کالاها ( صنعت ) و مناسبات خاص درآید : روز قبل از ولنتاین - تجریش - گلفروش صاحب دکه گفت به خاطر ولنتاین همه چیز گران شده ، دیگر کسی گل را با قیمت بالایش نمی گیرد ، به جایش چند تا چیز ارزانتر می خرند . چند روز قبل تر - کتاب فروشی علیم ( شریعتی) - بخشی از فضا را به کادوهای کوچک ولنتاین اختصاص داده بود . بچه ها هم از شلوغی شهر کتاب غرب تهران می گفتند و کالاهای ولنتاینی اش . روز ولنتاین سر راه بازگشت به خانه به پاساژها سری زدم ، جایی که همه چیز قرمز بود ، جایی که پر بود از عروسک و شکلات ، بالش های قلبی و پاکت ها ی مقوایی ، زمزمه کنان : آشکارا نهان کنم تا چند / دوست می دارمت به بانگ بلند !! چه بانگی بلند تر از قلب ها ی قرمز نهفته در پاکت ها
نمادهای این روز را راحت می توان تفسیر کرد . روز ولنتاین کادوی تولد دوستم را دستم گرفته بودم ، به راحتی می شد نگاه های دیگران را معنا کرد : این پاکت کادوی ولنتاین دوست ات است
امروز کانون گفت گوی تمدن های دانشگاه الزهرا کاغذی را میان دانشجویان پخش کرد : " جشن اسپندارمذگان ، روز عشق ایرانی بر شما مبارک باد ." توضیحاتی را هم درباره ی این روز داده بود . یک هفته قبل هم در دانشگاه ، نمایشگاهی برا ی فروش کارت ، پاکت ، جعبه و بعضی کادوهای ولنتاینی برگزار شد
همه روزها روز عشق ورزیدن است .چرا فقط در یک روز عشق تان را نشان دهید . ( خانم فروزنده - معلم علوم اجتماعی دبیرستان ام - همیشه این را می گفت ) دوست ندارم ابراز علاقه ام را به یک نفر محدود کنم ، در این روز به هرکسی که دوست اش دارم تبریک می گویم . ( این جمله را هم خودم زمانی به خودم می گفتم ) صابره هم به شوخی گفت خب یک هفته ی دوستی بگیریم از سنت ولنتاین تا سپندارمذگان . این حرف ها و حرف های دیگر روی طیف گسترده ی مخالف تا موافق در ذهنم جای گرفته اند ، ... این روز جهانی بومی می شود؟ سال دیگر 29 بهمن عشق ها در سراسر شهر نمایان می شوند ؟ نتیجه ی من ... هنوز نمی دانم ... شاید سال دیگر... ؟
Sunday, February 11, 2007
انقلاب شما و انقلاب آن ها
انقلاب من همان خیابان است و مغازه های کتاب فروشی و دست فروش هایش با بوی خوش کتاب و انقلاب شما و آن ها همان خاطرات تان است و فعالیت ها و گفتگوی های تان وبه نظر ما ( هم سن و سال های من ) هیجانات تان . من نه کنشگر انقلابی بودم و نه فرزند انقلاب ، اما انقلاب تان را خوانده و شنیده و دیده ام . ما تا امروز کارمان این بوده که انقلاب شما و آن ها را زیر سوال ببریم چه شما و آن ها با آن شور و هیجان انقلابی تان ( که به خاطرش جان را بر کف می گذاشتید ) نتوانستید آرمان ها و ایدئولوژی تان را محقق سازید ! انقلاب شما و آن ها " مالی شد " تا چندی پیش ما هم حق ورق زدن و نقد آن را نداشتیم چه برسد به خودتان و خودشان که چند سالی است بیشتر به انقلاب و دقیق تر به آن نگاه می کنید . شمایی که متوجه بعضی از کارهای نادرست ناشی از هیجانا ت تان شدید (و خودتان هم خود را نقد می کنید ) و آن هایی که محدوده ی مالکیت شان را کمی گسترش داده اند و تصاویر انقلاب را از گذشته ی کلیشه ای اش خارج کرده و ممنوع التصویرهای سال های پیش را به تصویر می کشند . امروز که انقلاب تان 28 ساله می شود ، شما یک تحلیل دارید و آن ها یک تحلیل ، آن هایی که در انقلاب بودند و امروز طرد شده ی آن اند و خارج از ایران یک تحلیل . عده ای هم که هنوز سوالشان این است که چگونه می توانستیم جلوی انقلاب را بگیریم
نزدیک 30 سال می گذرد، به نظر من برای خارج شدن از کلیشه های تنها نتایج مفید انقلاب کمی دیر شده است . برای ما انقلاب شما همه اش خوب و مفید مثل نوشته های کتاب تاریخ مدرسه نبوده ، در کنار تفاوت ها و نکات مثبتش شباهت هایی هم با حکومت قبلی پیدا کرده . من تا سال پیش همه ی این انتقادات را به شما و آن ها وارد می دانستم ( اگرچه هنوز بعضی شان را قبول دارم ) این که چرا شما خودتان دیر مننقد انقلاب شدید و چرا آن ها سایر انقلابیون را فراموش و حذف کردند . شعرهایشان را پخش کردند اما هیچ چیز از دیگر یاران انقلابی که سهمی از انقلاب نبردند و حتی خیلی چیزها را هم از دست دادند نگفتند !!!!! امسال اما آرزوی دست نیافتنی و خیالی بزرگ را در سر پرورانده ام : "کاش می شد در میان جماعت ها ی مختلف انقلابی حضور پیدا می کردم ، حرف ها و تصمیمات شان را می شنیدم و خودم را جای آن ها می گذاشتم . آیا من هم اگر آن زمان جسم و روح می داشتم کنشگر انقلاب می شدم ؟ صابره گفت:" به احتمال زیاد من چپی می شدم ". من چه ؟ چریک می شدم یا مجاهد یا ...!! " خب می توانی بروی کتابخانه و یک دوره روزنامه های قبل و بعد از انقلاب را بخوانی " صابره این را در جواب آرزوی دست نیافتنی ام گفت . " درست است که تا حدی این مطالعه من را در آن فضا قرار می دهد ، اما ... توانایی حضور در آن فضا ... تجربه ی دیگری است !!!!!!! " . تصمیم ام را می گیرم در یک فرصت مناسب حتما این کار را خواهم کرد ، تخیلم ام را قوی تر می کنم تا با مطالعه ی آن دوره بتوانم شرایط شما و آن ها را درک کنم ، چه با تمام انتقادات ام به شما و آن ها به نظرم می آید ما هم باید خودمان را برای انتقادات آیندگانی که از هیجان شما و انفعال ما می پرسند پاسخگو باشیم
Monday, February 05, 2007
"جامعه شناسی هنر بدون حضور "جامعه
توضیح عکس : نمایشگاه عکاس های جمشید بایرامی ، ضلع جنوبی دانشگاه تهران . شروع خوبی برای دموکراتیزه کردن هنر
امروز می خواستم ساعت 20: 10 در فرهنگستان هنر در خ . و لیعصر باشم یعنی همزمان با آغاز اولین سخنرانی . یک ساعت و پنج دقیقه تاخیر داشتم که هم خودم مقصر بودم و هم او، مقصر همیشگی، ترافیک . محیط گرمی بود .البته منظورم بیشتر به چیدمان سالن است. سالن خیلی بزرگ نبود ، سخنرانان و شنوندگان رو ی در روی و نزدیک بودند ، هر کس راحت سوالاتش را می پرسید و جوابش را می شنید.حیات قشنگی هم روبه رویمان بود .من به سخنرانی چهارم رسیدم . فکر کنم برنامه به موقع شروع شده بود ، سخنرانان حتی کمتر از زمان خود صحبت کردند و زمانی را هم با سوالات گذراندند .
از تفاوت نقاشی دوران سنتی و مدرن سخن به میان آمد . از هنر سفارشی شاهان تا حلقه ی هنرمندان نوگرا - که هنرشان را در گالری های پنهان در کوچه و پس کوچه ها ارائه می کنند از حلقه ای که در دنیای خاص خود از هنرهای مردم پسند دوری می کند - ، تا هنر مردم پسندی - که مکان های پررفت و آمد را فتح می کند : "مثلا نقاشی- خط ها و مینیاتورهایی که از خ .منوچهری به خیابان ها ی ولیعصر، تجریش ، جردن و... کشیده شده اند " - ، از سرمایه ی نمادینی که نوگراها به دنبالش اند و سرمایه ی مالی ای که هنرمندان مردم گرا جستجویش می کنند( تحقیق مشترک خانم راوردراد و آقای افسریان ) . محمد رضا جوادی یگانه از تفاوت سینمای ایران و آمریکا گفت اینکه فیلم های ایرانی بر خلاف نوع آمریکایی مشروعیت بخشی سیاسی ندارد و منجی را خارج از سیستم جستجو می کند . به خصوص بعد از خرداد 76 که عدم اعتماد میان هنرمندان و مدیریت فرهنگی ، علیه حکومت شدن هنرمندان و پایین آمدن مشروعیت نظام سیاسی بیشتر شده است . گریزی به رمان هم زده شد ، " رمان تاریخگرا " رمانی که در آن " شاهد روایت نسلی هستیم در قالب یک خاطره شخصی " یا شواهد یک شاهد ما جرا . مقایسه ی سه رمان برجسته ی تاریخگرا بر اساس نظر باختین : چند صدایی شدن رمان و کمرنگ شدن اقتدار نویسنده . نادر امیری گفت : در این جریان شوهرآهوخانم آغاز خوب و ناموفقی بود، سووشون جریان را به اوج رساند و چراغ ها را من خاموش می کنم رجعتی داشت به تک صدایی شدن آن هم از نوع درون گرا . "گویا در ناخودآگاه این رمان ها شخصیت ها باز تولید می شوند" . آقای پرستش با نظریات بوردیو به شعر سری زد و از تناقض گویی نیما ، فروغ ، هدایت و شاملو گفت و این تناقض را ناشی از جایگاه حوزه ی ادبیات دانست که " در نیمه پایینی حوزه ی قدرت و نیمه ی بالایی حوزه ی طبقات اجتماعی قرار گرفته بود " . از موسیقی و نمایش نامه هم حرف زدند ، اما ... این حرف ها ... !!!!!!!!! وقتی جلسه تمام شد همه اش به این فکر می کردم : " نتیجه ی این جلسه چه شد ؟ " هنر هنوز در ایران عمومی نشده ، با وجود موانع آشکار و پنهان حوزه ی هنر این حرف ها ما را به چه کار خواهد آید ؟ ( نمی خواهم بگویم که جایگاهی ندارند، ارزش یک کارپژوهشی به جای خودش اما این بحث ها صرف صحبت ها یی بود روشنفکرانه که امروز عصر تمام شد ! ) ... بعد از جلسه هم متوجه شدم که دکتر شریعتی به عنوان اولین سخنران از فواید و مضرات دموکراتیزه شدن هنر گفته است
خیابان ولیعصر را با یکی از دوستانم با لا می آمدیم و در باره ی جایگاه جامعه ی نبوده در این همایش حرف زدیم ، به نظرم این هم حلقه ی بسته ای بود از روشنفکران و نگاهی دور از میدان واقعی به هنر! گفتیم هنری که درباره اش حرف زدند چه معنای مشخصی داشت ، کدام سیاست ها آن را حمایت می کنند؟ سوالات دیگری با خارج شدن از آن جمع و در برخورد با جامعه در ذهنم شکل می گیرد . آن جمع و مانند آن ها مدت های زیادی است از هنر ، آسیب هایش و تحقیقاتشان می گویند اما بیرون این حلقه دوری از هنر هنوز هنوز هنوز در میان مردم زنده است . بخشی از موفقیت جریان قدرت به دلیل حضور در میان مردم است . این جمله را ( نقل به مضمون ) چندی پیش دکتر گودرزی بعد از کلاس گفتند . این حضور کی می خواهد در هنر رخ بنمایاند ؟
Thursday, February 01, 2007
حسین از آن چه کسی است ؟

همچنان موضوع تازه است و همچنان هم تازه خواهد ماند ، تا زمانیکه بحران فرو نخوابد! دهه ی اول محرم تمام شد ، امسال حسین از آن چه کسی بود ؟ حسین باز هم مثل سال های گذشته بود تنها شمایلش شکسته شد ! ( ارزشی نگاه نمی کنم ) . حسین را دیگر نمی توان با همان تفسیرهای وحدت بخش گذشته شناخت چه دیگر نه انقلابی در راه است و نه جنگی . حسین امروز دیگر نه چریک است و نه شورنده ی برهم زننده ی ظلم و نه انقلابی . به نظرم دیگر حسین با فردیت ها تعریف می شود نه با سطحی کلان ، حسین دیگر برای گروه های خرد معنا های متفاوت می یابد .حسین برای یکی سربند بستن و هیئت رفتن است ، برای یکی پشت دسته راه افتادن ، زنجیر و طبل زدن ، شمع روشن کردن و دیداری با دوستان تازه کردن ، میدان محسنی رفتن و آهنگ های مذهبی پاپ گوش دادن است ، برای دیگری حسین یک دهه از این خانه به آن خانه رفتن و غذای نذری گرفتن است ، برای عده ای هیجان برپا کردن تکیه و شاید رقابت با دیگر تکیه ها باشد و... . حسین با زمانش تغییر داده شده است ، گویا پیام های عاشورا ، وحدت ، شجاعت و... پاسخگو ی نیازهای زمانه نیست .در این جا حسین پاسخگوی نیازهای زمان می شود نه چیزی دور از دست. حسین وماجرایش یک " فرم " می شوند نه یک محتوا . او گزاره ای شده است با هزارها تفسیر نه لزوما صحیح یا غلط
این کنشگران اند که در بستر زمان و محیط اجتماعی در حال تغییر در فراگرد کنش ، به وسیله ی معانی عموما پذیرفته شده ای که خود آن را تولید و باز تولید می کنند ، نه تعیین که هدایت می شوند . آن ها هم می توانند معاتی را همانگونه که هست بپذیرند و هم می توانند در آن دخل و تصرف کوچک و بزرگی داشته باشند. همانطور که بلومر معتقد است " این فراگرد گروهی در زندگی اجتماعی است که قواعد را ایجاد و حفظ می کند نه اینکه قواعد ، زندگی گروهی را ایجاد و حفظ کنند"
اگر حسین امروز شکل بحران به خود گرفته است باز هم همان اشتباهات گذشته در برخورد مقطعی با بحران های اجتماعی دیده می شود . اگر این مراسم و تشریفات یک جوشش از درون است ( به گواه شواهد تاریخی )جز از درون از بین نخواهد رفت
یاد حرف زیبا کلام افتادم ، او می گفت آن کشورهایی که پیشرفت کردند عقل و دانش خود را به کار گرفتند ما هم می توانیم همین کار را بکنیم . برای حفظ و پاسداشت این رسم و آیین کهن( تعزیه خوانی ، دسته راه انداختن ) نه تنها در داخل مرزها که در خارج آن به تبلیغ فرهنگی اش پرداخته و یک ماه توریستی (علاوه بر مذهبی بودنش) از آن بسازیم
Friday, January 26, 2007
!!!! آخ جون امتاحانام تموم شد
چهار روزی هست که این « بیهوده ی جهان » به پایان رسیده . دوره ای نه چندان جذاب که از اول به پایانش فکر می کنم. در دوران مدرسه ، درس می خواندم ، نمره ی خوب هم همیشه می گرفتم ، خب الان چقدر از آن درس ها یادم است ؟!! چقدرشان یادتان هست ؟! من به لطف درس خواندن برای کنکور کارشناسی ( این بار با علاقه و بدون محدودیت زمانی امتحانات ترمی ) مطالبی را به یاد دارم .همیشه زمان امتحان ها ، در مدرسه ترس نه دل چسبی وجودم را فرا می گرفت! « امتحان» ، اه چه واژه ی زشتی . " دعا می کردم " که امتحاناتم زودتر تمام شود!!!! چوب خط امتحان ها را می کشیدم و می کشم که با چشمانم گذر زمان امتحانی را دریابم و رسیدن به انتهایش را برای خود جشن بگیرم. آن زمان ها سعی می کردم زودتر درس خواندن برای امتحان را تمام کنم و بعد بروم دنبال دوست داشتنی هایم . همیشه زمان درس خواندن – موقع امتحان ها – دوست دارم کارهای دوست داشتنی انجام دهم . دوست ندارم به اجبار امتحان درس بخوانم ، همین شد که با جدیت تمام نمره را در امتحانات دانشگاه کنار گذاشتم و مطالب را کاملا برای خودم و فهم خودم می خوانم . اصلا جلسه ی امتحان را دوست ندارم. ولی جذابیت بعضی از درس ها و اساتید وجهه ی نازیبا و بد ترکیب امتحان را کم رنگ می کند . وقتی دو یا یک عدد ناقابل معیار محک زدن تو می شود و وقتی هویت اصلی تو که در کلاس حاضر می شود اهمیت ندارد و تو به جسمی با نام " برگه ی امتحانی " تبدیل و تحقیر می شوی !!!!!
همیشه موقع امتحانات در فکر راه حلی برای فرار از آن بوده ام : مریض شدن ، امتحان یک صفر به عنوان تجربه ی ناب چهارساله ی دانشگاه و... همیشه در ترجیح می دهم یک کار تحقیقی اساسی انجام دهم تا معلومات یک ترم را – یا حداقل بخشی از آن را دربر گیرد- و یا یک امتحان تحلیلی سخت وopen book بدهم ، امتحانی که به شدت ذهن را درگیر کند و سختی اش را دل چسب!!
اما « امتحان» ...!!!! تجربه ی بد زندگی علمی است و کنکور، تحمیق شرکت کنندگان در قالب علم چهارگوشی!!! آیا می توان جانشین خلفی در میان این ناخلفان برایش جست ؟!!
مدت زیادی است درباره ی آن فکر می کنم تا شکل دیگری برایش ترسیم کنم اما مسئله ی جانشینی به این راحتی نیست چه ریشه های اصلی آن در « نهاد آموزش و پرورش » نهفته است ، و تغییر نهاد کاری پرهزینه و زمان بر. نهادی با قابلیت بسیاربالا برای تحلیل جامعه شناسانه و آسیب شناسانه.
بسیار خوشحال می شوم نظرتان را درباره ی « امتحان» بدانم . شما چه جانشینی را معرفی می کنید؟ افکارمان را جمع کنیم ، شاید بتوانیم از بیهودگی اش بکاهیم .
Sunday, January 07, 2007
مطالعه ی اتوبوسی
من با این جمله کاملا مخالفم . مدتی است و برای من سومین بار است که اتوبوس های کتاب دار را دیده ام ( تنها دو با ر در مسیر تجریش – انقلاب و یک بار در مسیر شمشیری- میدان قدس ) . خدا را شکر اولین باری که دیدم کتاب هایی در آن سبدها وجود داشت نه چندان جذاب ، بار دوم هم دیگر از کتاب خبری نبود و در سبد مخصوص به جای کتاب زباله های تخمه و پسته و... را دیدم که در گذشته روی زمین اتوبوس ریخته می شد!! ( حداقل این یک نتیجه ی مثبت در وجود این سبد ها است! ).
امیرحسین دهقانی، مدیر کل امور کتاب و کتابخانه ی شهرداری ، گفته : "مثل بلیت دادن که زمانی در این باره خیلی مشکل داشتیم اما الان همه بلیت می دهند ." او معتقد است باید انقدر کتاب در اتوبوس گذاشت و مردم آنقدر آن را برداند تا مسئله عادی شود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من کاملا مخالفم زیرا، نکته ی اول : این حرف تنها توجیه عمل زشت مردم است . هر اتفاق در ایران زمینه مناسبی برای تحلیل جامعه شناسانه است یعنی میدان اجتماعی در دسترس ترین مکان قرار دارد. " چرا مردم نسبت به آنچه که رایگان در اختیار آن ها قرار می گیرد بی مسئولیت اند و میلی فزاینده به آن دارند ؟ "( در اتوبوس سوم کتاب داری که دیدم ، مرد مسنی کتاب را با خود به اتوبوس آورد و سر جایش گذاشت .حتما برده بود تا تمامش کند! – البته این یک نمونه ی استثنا بود- ). نکته ی دوم : درست است که باید فرهنگ سازی ومردم را کتاب خوان کنیم و برای فرهنگ سازی باید هزینه های زیادی را بپردازیم اما چرا باید از اول خط دوباره شروع کنیم ، چرا از مشکلات کارهای گذشته عبرت نمی گیریم و چرا این هزینه ها ی سنگین را نادرست صرف می کنیم .
1- آیا قبل از اجرای این طرح خوب نظر سنجی و نیاز سنجی ( چه نوع کتاب هایی را ترجیح می دهند ) صورت گرفته بوده ؟
2- آیا قبل از اجرای این طرح مردم را برای روبه رو شدن با آن آماده کرده بودند ؟ اصلا تبلیغ کردند و از ضرورت حفظ کتاب ها در اتوبوس ها سخن راندند؟ ( تبلیغاتی آموزنده از نوع تبلیغات شرکت گاز و یا مرکز فرهنگی اجتماعی شهرداری)
3- با گسترش اتوبوس های ریالی من ندیدم این طرح در اتوبوس های ریالی هم اجرا شود . آیا می توان رابطه ای بین نوع اتوبوس ( ریالی و بلیطی ) و خارج کردن و برنگرداندن کتاب ها برقرار کرد؟
بدین ترتیب من نمی توانم صحبت های آقای دهقان را بپذیرم با وجود اینکه با این طرح کاملا موافقم اما به نظرم طرح کتابخوان کردن مردم در اتوبوس با پشتوانه های مناسب و کافی فرهنگی آغاز نشد و هزینه هایی که باید خرج فرهنگ سازی و آموزش می شد ، خرج خرید چندصدباره و یا هزارباره ی کتاب ها می شود.
لینک صحبت های آقای دهقانی :http://www.hamshahri.net/News/?id=13018
Sunday, December 31, 2006
من چرا اینجا هستم ؟

سرانجام عصر امروز دست را بر کیبورد بردم ، حس قلم روان بر روی کاغذ را به من نمی دهد اما بد هم نیست.خبر قبلی ام سوخت !!! خیلی ها در جریان وبلاگ ساختنم نبودند ، برایشان هم لینک نکردم ، چه بد که ساختن فرم تلفیق من را از محتوایش باز داشت . موضوعاتی وارد ذهنم شدند اما در را باز نکردم تا موضوع قبلی را به سرانجام رسانم ، الان صف بسته اند و من بی توجه به آن ها بعد از یک ماهی می خواهم از علت اینجا بودنم بگویم .الان که دیر است ، آن موضوع ها هم رفته رفته اعتبار خود را می بازند زیرا یک روزه در ذهنم شکل گرفتند. به همین خاطر است که کاغذ و قلم برایم یک چیز دیگر است و حسی دیگر. بگذریم .
چند سالی است صابره ( خواهرم ) اصرار می کند که روز نوشت های تقویمم را به این فضا منتقل کنم اما... دلم نمی آمد آن را کنار بگذارم ، نمی توانستم با این فضا مانوس شوم ، فکر سال های دور را می کردم که اگر کسی بخواهد نوشته هایم را بخواند راحت نخواهد بود، اگر برق برود ...؟ و هزار و یک فکر دیگر .شاید براتون کمی جالب باشه برای خودم هم جالبه که چرا فکر می کردم قرار است نوشته های من در آینده سند تاریخی شود ، زندگی نامه ای برای شناخت من !! حالا مگه قراره من " کسی " بشوم؟!!! نمی دانم ، چه آگاهانه احساس رسالتی دارم !!
راهنمایی بودم که " دنیای شیرین " پخش می شد، من هم از همان زمان شروع کردم به" روز- نوشتن" و چقدر برایم شیرین بود هم آن موقع ، هم الان که بهشان سر می زنم . آن ها هم با من بزرگ شدند . به مرحله ای رسیدم که دلم می خواست عقایدم و حرف هایم را با جمعی بگویم ، از حدیث نفس با خود خسته شدم ، علاقه ام به مکتوب کردن و ثبت کردنش را چه کار می کردم ؟، وقت به من چه قدر اجازه می داد با دوستانم حرف بزنم . دوست داشتم نظرات دیگرانی هم که من را نمی شناسند بدانم . من مغلوب نیاز جدیدم شدم و تقویمم ماند برای گوشه های پنهان تلفیقم.
با 360 یاهو شروع کردم ، فکر کردم ( و همچنان فکر می کنم ) آن جا خودمانی تر است و افراد را راحت تر می توان شناخت و با علایق شان آشنا شد. اما شرایط تغییر کرد ، خیلی ها نمی توانستند به 360 راحت دست پیدا کنند . باز هم صابره و همچنین یکی از دوستانم و یکی از اساتیدم انگیزه ی من را برای رسمی شدنم قوی تر کردند. من اکنون اینجا هستم پایبند تر به کاغذ و قلمم . سعی می کنم در مسیر پایبندی به اینجا هم حرکت کنم و مداوم این برگه ها را نو کنم . شاید احساس داشتن رسالتی هم برای خودم در اینجا ضروری باشد.
Tuesday, November 28, 2006
!!!!!!... " عادت می کنیم"


من،تو،او،ما،شما،ایشان... دیگر قیمتی نداریم
گفتم "عادت می کنیم " چون واقعا عادت کرده ایم .کمی تاسف می خوریم و بعد از کنار هم به راحتی می گذریم .چندسالی است که به همین منوال می گذرد. بیش ترین واکنش، پرونده ای است که یک روزنامه از حوادث و سوانح چند سال اخیر بیرون می دهد. مقام و پایگاه اجتماعیت اینجا به کمک تو نمی آید، می خواهی خبرنگار باشی یا مسئول جمع آوری آرا، می خواهی وزیر و وکیل باشی ، سپاهی و بسیجی و ارتشی ، هم فکر وهم رای باشی - که دیگران به کشته شدنت محکوم نشوند - یا می خواهی مسافر معمولی باشی، - می خواهم فریاد بزنم - که محکوم شدیم به " شهادت " اجباری . من دارم می خندم ، گریه می کنم ، حرص می خورم، بغضم را قورت می دهم ، نمی توانم فریاد بزنم ، دندان هایم را به هم می فشارم ، صدای فریادم در گوش و مغزم بی آنکه کسی بشنود منعکس می شود: من نمی خواهم در "این عصر" به خاطر مشکلات فنی که به راحتی با تکنولوژی روز حل می شود بمیرم ، من نمی خواهم به خاطر تحریم بمیرم ، دیگران هم نمی خواهند ! چرا هیچ کدام از این پیگیری ها من را به عنوان انسان بودن و حق حیات داشتنم نمی خواهند باور کنند ...!!!! چرا اینجا من به عنوان یک انسان و شهروند اهمیت ندارم ...؟!! خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من " اراسموس " سرزمین من کجاست ؟
اومانیسم ، انسان محوری ، اومانیسم ، انسان محوری ، اومانیسم... این مفاهیم در ذهنم می روند و می آیند .این ها که دیگر با دین در تضاد نیستند . هستند ؟ مگر ما "خلیفه الله " نیستیم ؟ چه واژه ی ثقیل و پر ابهتی...! پر ابهت ؟ نمی دانم . گیج شده ام!! " آسمان بار امانت نتوانست کشید / قرعه ی کار به نام من بیچاره زدند " این شعر از کی بود ؟ یعنی چه ؟ چه قرعه ی سختی ؟ چه امانت سنگینی !! ما بار خودمان را هم نمی توانیم بکشیم ! چندین سال است که نشان داده ایم. این یکی هم مثل بقیه می گذرد و باز خدا را شکر می کنیم که ما زنده ایم . باز هم سوار هواپیما می شویم ، خودمان هم قدر خودمان را نمی دانیم ! چه رویای شیرینی ، زمانیکه اومانیسم در اینجا متولد می شود ، زمانی که می توان اراسموسی داشت. خیره می شوم به این خطوط ، سوانح هوایی و " شهادت ها " ی ...را مرور می کنم. دستانم با آن رمق اول دکمه ها را لمس نمی کند . اطمینانی ندارم . در پس ذهنم این حوادث را تکرارپذیر می بینم ، چه حیف .نفس کشیدن سخت می شود ... ،داریم " عادت می کنیم "؟؟؟؟؟ آ ه ه ه ه ه ه چه درد گس و تلخی
شاید بهتر بود شروع این دفتر جدید این گونه نمی بود ، بی مقدمه ، بدون توضیح . برگ بعدی ، مقدمه خواهد بود ، چرایی حضور من

Subscribe to Posts [Atom]