Monday, July 14, 2008
!... اگر مجبور نبودم مي گريختم
يک هفته اي مانده است تا يک ماه شود . هيچ دليلي براي ننوشتن نداري... هيچ دليلي ... فکر مي کني در جستجوي معنا بودي، معنايي براي زندگي . معنايي براي رهايي ، معنايي براي تداوم ... . هيچ گاه به اين نقطه نرسيده بودي ...شايد هم رسيده بودي اما زود از آن خارج شدي و معنا را براي ادامه دادن يافتي . فضا سنگين است ، فشار مي آورد . اگر معنا را نداشته باشي در يک لحظه احساس مي کني کوتاه شدي و فشرده ... آرام آرام کوچک مي شوي و به سطح زمين نزديک
در چنين شرايطي نقاط روشن کم رنگ تر مي شود تا زمان ناپيدايي ... . «هجوم» مي آورند تمام زشتي ها و کثيفي ها... ديگر تو ، تو که کارت جستن نقاط روشن در تاريکي ها وبن بست ها بود ناتوان مي شوي و خودت در دل و کمي بعد تر در جمع اعتراف مي کني که هرچه مي بيني تاريکي است . اعتراف مي کني که ديگر نمي تواني خودت را توجيه کني تا هميشه نقاط مثبت را ببيني ... اما ناتواني و خفگي را داد نمي زني . بلند اعتراف نمي کني ... در زرورقي که پيرامونت با تو ساخته است عرق مي کني و اطرافت را شماره هاي نفست مه مي کنند
در چنين شرايطي نقاط روشن کم رنگ تر مي شود تا زمان ناپيدايي ... . «هجوم» مي آورند تمام زشتي ها و کثيفي ها... ديگر تو ، تو که کارت جستن نقاط روشن در تاريکي ها وبن بست ها بود ناتوان مي شوي و خودت در دل و کمي بعد تر در جمع اعتراف مي کني که هرچه مي بيني تاريکي است . اعتراف مي کني که ديگر نمي تواني خودت را توجيه کني تا هميشه نقاط مثبت را ببيني ... اما ناتواني و خفگي را داد نمي زني . بلند اعتراف نمي کني ... در زرورقي که پيرامونت با تو ساخته است عرق مي کني و اطرافت را شماره هاي نفست مه مي کنند
خيابان ها هر روز عصر ، شريعتي ، وليعصر ، پارک وي ، بزرگراه ها به مانند خيابان ... آدم ها ، ماشين ها ، تاکسي ها ، اتوبوس ها و ... همه به تو فشار مي آورند . زماني (و البته هنوز هم ) برايت اتوبوس بهترين فضا است . زنان و مردان زيادي که همه با هم در يک مسير همراه مي شوند . از هر قشر و طبقه اي را مي تواني ببيني (جامعه آماري خوبي است!!) . حرف ها ... حرف هاي اتوبوسي و جذابيت تکرار شده ي آن ها ، زاويه ي ديد تقريبا خوب تو در اتوبوس براي ديدن خيابان ها، آدم ها و ماشين هاي روان در آن . بالاتر از همه قرار گرفته اي ، از موضوع ات فاصله مي گيري و بيرون از آن مي ايستي، حالا مي بيني ، بهتر مي بيني ، مي تواني تحليل کني و يا حدس بزني داستان آدم ها و روابطشان را در خيابان و يا در ماشين ، آهنگ حرکت را و ... گاهي تا مقصد ذهنت را با « ديگران » و هر آن چه مربوط به آن ها است مشغول مي کني ( اگر نخواهي چيزي بخواني يا گوش دهي ) . اما همه ي اين ها زماني اتفاق خواهند افتاد که معنايي داشته باشي ، در بي معنايي فقط گريز از آدم ها را مي خواهي ، گريز از هر آنچه که زماني به آن ها تعلقي داشتي ( و هنوز هم داري ) . گفتي متنفر شدي از خيابان وليعصر – از همه ي خيابان ها –، از آدم هاي همسفرت در اتوبوس (مسير) و از حدس و گمان و تحليل ديگران... و بلافاصله تعجب کردي ...! با اين وجود باز هم فکر مي کني که وضعيت کنوني ات را چگونه مي تواني تحليل و توجيه کني !! به فکر« کلان شهر» مي افتي ... . چرا اين مفاهيم تو را رها نمي کنند ... سنگيني شان را حس مي کني . سرت مدت ها ست که سنگين است . مي خواهي رها شوي و ديگر مقاومت نکني . خيلي سخت شده اي . از « کشف » و«ابداع» خسته اي و مي خواهي معنايي را ميان هر دو بيابي . گفته بودي: « اگر مجبور نبودي مي گريختي »... !! اما در همان خفگي و خستگي نتوانستي بگويي به چه دليل مجبوري ؟!! کلانشهر را خواندي و کمي آرام شدي . به دنبال معنا بودي و خسته از مفاهيم و معاني . توجيه کردي وضعيتت را کلمه به کلمه – عمل به عمل ... دربرابر تناقضات محيط بيروني مقاومت ميکني و خودت را ايمن مي سازي . با مغز واکنش نشان مي دهي . سبکي و حساسيت ات را (البته گاهي) با سلطه ي سنگين عقل از دست مي دهي . حالا تو به نقطه اي رسيده اي که «آگاهي» و «عقل گرايي» چنان به تو فشار مي آورند که دست و پا گيرو مقصرشان مي داني و معنا را بي حضور آن ها مي خواهي...! هر دو انقدر دروجودت مستحيل شده اند که فشار را نيز با آن دو پاسخ مي گويي ... !!! حالا مي خواهي بگريزي ... از آنچه اگر هم بخواهي رهايت نمي کنند چون جزئي از تو شده اند؟ گفتي در اين شرايط ديگر با آن ها نمي تواني نفس بکشي ، نا خواسته و بي اراده ي تو حتي آن ها هدايت ات مي کنند ... مي بيني چطور در کلانشهر در مقابل اين دو ناتواني؟!! و نه در برابر آن ها که با آن ها در برابر « هجوم ها » مقاومت مي کني ... يادت هست ، چند ماهي است که مي خواهي « ديوانه» شوي ؟!! يک «بي خرد» ، يک « مجنون» ... گه گاهي کارهايي مي کني به مثابه کنار گذاشتن آگاهي اما به تلخي مي فهمي باز عقل است که اين ديوانگي نمادين را شکل داده است ... ديوانه شو . ديوانه شو . ديوانه شو... . هنوز معنا را نيافتي؟!! اگر مجبور نبودي مي گريختي ...!!؟ فکر مي کني به عقلانيت کلانشهري محکوم شده اي و در آن زنداني هستي!؟
Friday, June 20, 2008
«سليقه ي ديگران »
شايد لجبازيم...؟ يا شايد دوست داريم ديگران را اذيت کنيم ؟ ديگران را نه کساني که رابطه ي نزديکي با آن ها داريم ، يک ارباب رجوع را ... . اغلب ارباب رجوع سعي مي کند دل کارمند را به دست آورد تا کارش با مشکلي روبه رو نشود حتي براي يک امضاي ساده ... سعي مي کند دلش را بدست آورد نه با پرداخت وجه يا هديه که با روي خوش و يک لبخند ساده . براي بار چندم مطمئن مي شوم که انجام دادن کارهاي اداري ساده نيست . براي بعضي از کارمندان بين کار و زندگيشان فاصله اي وجود ندارد . هرجا سريع کارها پيش مي رود «بسيار» خوشحال مي شوم و از وجود چنين سرعت عملي «تعجب »مي کنم و اگر با مشکلي بر بخورم به خودم مي گويم کاش مي توانستم از زندگي کارمندان با خبر شوم تا رفتارشان را پيش بيني کنم
ساعت هشت صبح به پليس +10 مي روم، هنوز کارمندان نيامده اند ! مي نشينم ، تا نوبتم شود . مانتويي با راه هاي مشکي در زمينه ي سفيد پوشيده بودم و روسري صورتي ام چهارانگشت از پيشاني ام بالا تربود . خانمي با مانتوي مشکي و روسري قهوه اي پيش دخترش نشسته بود . دختر جوان صورتش برونزه بود و آرايشي محو داشت و دسته هاي شال مشکي اش از زير گردن و از روي مانتوي مشکي اش به عقب رفته بود . خانمي سمت چپ آن ها روسري طرح دار آبي-قهوه اي اش را از فرق سر به جلو کشيد . گل هاي قهوه اي روسري هم رنگ موهايش بود . کار پدر و پسري قبل از من سريع تمام شد . خانم افسري که پشت ميز نشسته بود به نظر خوش اخلاق نمي آمد . صدايم کرد وقتي بلند شدم نگاه سنگين اش را در برانداز کردنم ديدم .عکس ها را به چنان دقتي نگاه مي کرد که شايد خودم نباشم، «شناسنامه و کارت ملي خودته ؟» .« بله » . با ذره بين پشت عکس شناسنامه ام را مي بيند.« اين عکسا رو کي گرفتي؟» .« هفته پيش » . « اصلا مث خودت نيست بورو دوباره عکس بگير. مث زناي 42 ساله شدي» . عجله دارم وعصباني مي شوم با آن خانم بحث مي کنم ، قبول نمي کند و عکس جديد از من مي خواهد . يک ساعتي معطل عکس جديد مي شوم . خانم افسر عکس را قبول مي کند و ديگر جواب حرف هاي من را نمي دهد . وقتي از آقايي که رئيس آن مرکز بود علت کار خانم افسر را مي پرسم و عکس ها را نشان مي دهم و بر حجاب کامل عکس اول تاکيد مي کنم ، تعجب مي کند و از افسر دليلش را مي پرسد . افسر با تغير من را نگاه مي کند و با لحني عصباني مي گويد « مگه عکستو تاييد نکردم . اون مشکل داشت ديگه » ... گفتم کاردرستي انجام نداديد وقتم را يک ساعت تلف کرديد بي دليل ، سعي کردم ديگر به چشم هايش نگاه نکنم ، نگران بودم که شايد نظرش تغيير کند . خانم افسر به عکس نفر بعد از من هم ايراد گرفت . خانمي پنجاه ساله با مانتوي مشکي کمي تنگ و روسري کوچک مشکي با خال هاي قرمز . صورتش ، سفيد بود با لب هاي قرمز. ديگران به من گفتند اين خانم شايد با ظاهر تو مشکل داشت !!! و ... حتما با آن عکاسي که به تو معرفي کرد قرارداد بسته بودند
مي ترسيد به عکس او هم ايراد بگيرند براي همين به مرکز ديگر پليس +10 رفت . گفت همه ي خانم هاي کارمند اين مراکز چادر دارند ، مشکي بپوشم که ايرادي نگيرند . پسر جواني که پرونده ها را مي گرفت به عکس ها دقيق نگاه نمي کرد و سريع پرونده ها را روي هم مي گذاشت و بعد روي ميز خانم افسر . روي ديوار پر بود از کاغذهايي که شماره حساب هايي رويشان نوشته شده بود به محض يادآوري ، تذکر و پرسش کمتر که چه مدارکي براي چه کارهايي لازم است . دو کاغذ بر روي ديوارها اما با بقيه همخواني نداشت . « حجاب مصونيت است نه محدوديت» و « مراجعين محترم تاکيد مي کنيم با تلفن همراه خود در اين محل صحبت نکنيد » . خانم افسر پرونده را نگاه مي کرد که موبايلش زنگ زد . ده دقيقه اي از برنامه هاي جمعه پيش رويشان گفتند و اينکه مخاطب پشت خط وظيفه اش است جمعه شرکت کند . صحبتش که تمام شد دوباره به سراغ پرونده ي باز روي ميزش رفت و خانم از اين که افسر عکسش را زير و رو نکرد نفس راحتي کشيد . افسر گفت در راهرو منتظر بمانيد . من هم منتظر ماندم . خانم افسر شروع کرد به اس ام اس زدن . تا زنگ موبايلي به صدا در مي آمد مراجعين قدم هاي بلند و سريع برمي داشتند تا خود را به بيرون از مرکز برسانند . خانم افسر پرونده ي ديگري را باز کرد و با خانم بغل دستي اش که کار تايپ مشخصات پرونده ها را انجام مي داد شروع کرد به حرف زدن . دختر جوان ريز نقشي بود و عينک بر چشم داشت . بد اخلاق بود، بين ابروهايش هم چين خورده بود . با اکراه کار مي کرد و جواب مي داد . ترسيدم بعد از اين که ماجراي ديروزش با يکي از مراجعين را براي افسر تعريف کرد :« آقاهه اومد اين جا پروندش پيش من بود گفت خانم سريع تايپ کن عجله دارم مشتري دارم . گفتم بهش بشينين نيم ساعت ديگه تموم مي شه . ديگه رفت نشست تو راهرو» . ساعت 10 بود و اتاق اول شلوغ مي شد. افسر گفت « مي ذاشتي کارشو آخر انجام مي دادي» ،دختر جوان با خنده اي زيرکانه گفت :« نيم ساعت گذشتو دوباره پاشد اومد و سرو صدا کرد که خانوم مي دوني چقد گذشته چرا درست کار نمي کنين . منو معطل کردين ...» با لحني حق به جانب ادامه داد « گفتم طول مي کشه آقا . اين همه کار اين جاست ... خيلي پررو بود . منم گذاشتم کارشو آخرين نفر انجام دادم » . خانم افسر و دختر تايپيست از زرنگي دختر جوان هر دو از سر رضايت خنديدند . بعد از ده دقيقه اي هر دو نگاه هايشان به کارشان معطوف شد . موبايل افسر زنگ زد و بعد از صحبت کوتاهي شروع کرد به اس ام اس زدن . من که در تمام ماجرا داشتم دختر جوان را نگاه مي کردم ، ترسيدم و سريع چشمم را به پايين انداختم . مي ترسيدم کارمان پيش نرود و با ما هم «لجبازي» کند به خاطر «يک نگاه»...!!! تا زماني که کارمان تمام نشده بود ديگر نه به چشم افسر نگاه کردم و نه آن دختر . پسر جوان هنگام مرتب کردن پرونده ي يکي از مراجعين عکس دختر هفت ساله اش را با موهاي بيرون از مقتعه نپذيرفت . گفت از شش سالگي بايد دخترها موهاشان پوشيده باشد . اما پرونده ي آن مرد را گرفت و در نوبت فردا گذاشت
آخرين روز خرداد در اداره ي پست براي پرکردن فرم کارت ملي دائم صف طولاني بسته شده بود . صف پيش نمي رفت و همه از اين که سه ساعتي در صف ايستاده اند عصباني بودند . صداي پسر جواني بلند شد که من پسرش هستم ديگر چه مدرکي از من مي خواهيد . بعد از او صداي خانمي بلند شد که کارم را سريع انجام بده . مرد کوتاه قد- مسئول ثبت احوال - با عينک چسب زده اش به عکس ها و کامل نبودن مدارک ايراد مي گرفت . خانم ميانسالي مدارکش را تحويل داد ، مرد گفت «شماره شناسنامه ات را با مداد پررنگ کردي بورو ثبت احوال » زن قسم مي خورد که چنين کاري نکرده و مرد با عصبانيت سرش داد مي زد که چرا حرف من رانمي فهمي ، خلاف کرده اي و بايد بروي ثبت احوال شايد دادگاه برايت تشکيل دهند . زن خدا را واسطه قرار مي داد و به او قسم مي خورد و نمي دانست چه عکس العملي داشته باشد . وقتي از صف خارج شد به شدت ناراحت و متاثر بود . ساعت ده و ربع بود . مسئول ثبت احوال فرياد زد که زمان براي کارت ملي يک هفته تمديد شده است . هيچ کس از صف خارج نشد . مرد بار ديگر هم فرياد زد ، جمعيت صف کمتر نشد . مردم بين خودشان مي گفتند دروغ مي گويد از کجا باور کنيم ، حالا که آمده ايم و ايستاده ايم ، خب کارمان زودتر انجام مي شود . از پست که بيرون آمدم همچنان مردم در صف ايستاده بودند
دو ماه پيش دوست افغانم گفت با وجود اين که اجازه ي اقامت داشتم ، در خيابان من را گرفتند و بردند . دليلش را جويا شدم . گفت کاغذها و مدارکم را نشان دادم اما گويا از قيافه ام خوششان نيامده بود ...! گفتم مگر ممکن است به همين راحتي ...!؟
Thursday, June 12, 2008
سفر به کردستان
بعد از پنج روز تعطيلي هفته ي گذشته وقتي از من پرسيد کجا بودي گفتم کردستان ، دستش را به مثال شيء برنده اي به گردنش کشيد و گفت اوه چه جايي رفته بوديد . حالا بيشتر معناي عکس العمل ها و واکنش هايشان را مي فهمم . يکي از دوستانم پرسيد شلوغي هايي را که مي گويند آنجا ديديد؟ گفتم نه ! من هم خوانده و شنيده بودم که اخيرا « باز» در کردستان درگير شده اند . اما نه در سنندج و نه در ده کيلومتري مرز که دو روزي آنجا بوديم خبري نبود . شهر آرام بود و جز در جاده هاي بين شهرها از نيروي انتظامي خبري نبود و گشت ارشاد هم، به ما گفتند دراين جا معنايي ندارد. مردم به حال خودشان بودند. سنندج پر بود از ميدان هايي که خيابان ها را به هم وصل مي کرد. راننده اي که ما را به « آبيدر» برد از شلوغ شدن شهرش در اين تعطيلات مي گفت:« حالا که شلوغ است شايد يک موقع بهتان ايراد بگيرند اما معمولا در شهر «گشت» نيست . فضاي سياسي را مي خواهند به اين جا تحميل کنند . اين جا خبري نيست » . يکي از بچه ها گفت شنيده ام اين جا امنيت شهر بيشتر با خود مردم است تا نيروهاي امنيتي . راننده گفت بله ، به مردم خيلي سخت نمي گيرند . ساختمان ها بيش از چهار طبقه نبودند ، شهر کوتاه بود و درخت ها بلند تر از شهر. تفرجگاه هاي سنندج مملو از مردم شادي بود که براي اين چند روز برنامه داشتند!!! دو روز هم در مريوان بوديم ده دقيقه مانده به مرز باشماق . وقتي با مردم حرف مي زديم اول از همه مي پرسيدند از تهران آمديد و بعد تعارف هاي بي حدي که شبي يا وعده ي غذايي را با آن ها باشيم و يا شماره شان را مي دادند که براي گشتن در شهر با آن ها تماس بگيريم . کرايه نمي خواستند بگيرند ، نان کمياب را در مريوان برايمان پيدا مي کردند و... کمي بيشتر که با مريواني ها و سنندجي ها حرف مي زديم سر دردو دلشلن باز مي شد . آن وقت بود که مي شد هسته ي سخت کلامشان را دريافت . درد و دل ها اغلب پيرامون «برچسب» سختي بود که با خود حمل مي کردند . جملاتي با مضامين يکسان را مي شد از زبان همه شان شنيد. آقا مصطفي صاحب حمام نمره ي مريوان که کرد عراق بود مي گفت چه فرق کرد و چه فرق فارس ، چه فرق سني چه فرق شيعه ، ما که همه خواهر و برادريم . به اين مناطق رسيدگي و توجهي نمي کنند. معتقد بودند فراموش شده اند و به حاشيه رانده . «صلاح الدين سبزي فروش» مي گفت امان از زماني که غير کرد اين جا به مقامي برسد . مزرعه ي صيفي جات صلاح در نزديکي محل اقامت ما بود . خودش و خانواده اش روي زمين کار مي کردند ، مي کاشتند و درو مي کردند . اغلب براي آوردن آب چشمه آنجا مي رفتيم . روزي براي صرف «چاشت» - نان گرد محلي کم شيريني با دوغ محلي خنک - دعوتمان کردند . ساعت نزديک 10:30 بود . پدر زن صلاح سر صحبت را با پرسدن از وضعيت قيمت ها در تهران باز کرد . راننده هاي تاکسي هم اين سوال را تکرار مي کردند . قيمت بالاي چاي و برنج يکي از دغدغه هاي جديدشان شده بود
خط بطلاني بر برداشت هاي قبليمان کشيديم و پيش فرض هايمان را کنار گذاشتيم ، مرد پير از اوضاع فرانسه پرسيد و يکي از بچه ها با آرامش و به گونه اي قابل فهم از وضعيت مسکن و بالا رفتن قيمت ها در کشورش مي گفت که پيرمرد با لبخندي از سر تمسخر گفت سارکوزي را مي شناسم ، ديروز در ماهواره اخبار مربوط به او را شنيدم ، مي دانم مردم از او راضي نيستند . به خنده اش ادامه داد و گفت به زبان ما اسم رئيس جمهورتان معناي خوبي ندارد . ماهواره و موبايل مهمترين و با ارزش ترين وسايل ارتباطي شان است و اغلب اخبار را از ماهواره پيگيري مي کنند. گفتند سقز و بانه بازار اصلي واردات اين وسايل است . وقت نکرديم بازار مرزي را ببينيم اما بازار شهرهاي مرزي هم چندان فرقي با آن نداشت و پر بود از «غليان اجتماعي» . مرکز شهر مريوان عصرها غلغله بود و بيرون از مغازه ها مردم صف مي بستند . اکثرا قيمت ها را با پايتخت يا شهرهاي بزرگ مقايسه مي کردند ، با تعجب و خوشحالي ، همزمان ابروها را بالا مي دادند ، چند ثانيه دهان ها را باز نگه مي داشتند و همه دست پر از مغازه ها خارج مي شدند .همه ي واردات : لوازم آرايش - بهداشتي ، موبايل ، خوراکي ، وسايل برقي و ... هنوز نزديک مرز بودند و نصف قيمت شهرهاي بزرگ . پايين خيابان بازار و به موازات آن بازار قديمي شهرمريوان بود . لباس هاي کردي مردانه ، لباس هاي کردي زنانه با مدل هاي سقزي ( کمر چين دار) و مريواني ( بدون چين و گشاد) ، کلاه ها و روسري هاي محلي . خياط هايي که پارچه ها را مي گرفتند و با 4500 تومان يکي دو ساعته لباس هاي کردي (زنانه و مردانه ) را تحويل مي دادند . جنوب بازار قديمي در پياده رو هم مغازه ها پارچه مي فروختند . شهر رنگين بود ، از دور پارچه هاي رنگي و شاد را بيرون از مغازه هاي بي در مي ديديم . پارچه ها ي زنانه ، وارداتي بود با قيمت هاي پايين . شهر رنگين بود و شاد . زنان کمتر چادر بر سر داشتند، در بازار زنان و مردان بيشتري را با مانتو روسري و شلوار و بلوز معمولي مي ديديم اما هر چه دور تر مي شديم مردان و زنان ، دختران و پسران بيشتري لباس هاي محلي بر تن داشتند. مردان اغلب شلوار کردي با پيراهن مردانه تنشان بود، يا بلوزها و کت هاي کردي ، دستار بر سر ( کمتر کلاه برسر گذاشته بودند ) و شال بر کمر . زنان هم پيراهن هايي با پارچه هاي طرح دار روشن تن مي کردند. پارچه نازک بود به همين دليل پيراهن آستري با همان رنگ هاي شاد و براق و شلوارهايي از همان پارچه ي آستري تا وسط ساق پا زيرش مي پوشيدند . آستين پيراهن از مچ به سمت زمين عمود مي شد که معمولا آن قسمت را پشت شان گره مي زدند . جليقه ي بسيارکوچک هم از ملزومات لباس زنانه ي کردي بود . بعضي از زنان جلوي جليقه ي کوچک را با اسبابي تزييني با سنگ هاي رنگي به هم وصل مي کردند . کمتر زناني را مي ديديم که بر روي لباس محليشان چادر سر کرده باشند . يکي از ماهيگراني که تالاب و درياچه ي زريوار را به ما نشان داده بود بعد از ناهار در جواب تعجب و خوشحالي من از ديدن اکثر مريواني ها با لباس محلي گفت جوان هاي الان کمتر اين گونه مي پوشند . اين مسئله به خانم هايشان بستگي دارد . مثلا خانم من ازمن مي خواهد و من هم از او مي خواهم که لباس محلي بپوشد . اين لباس ها خيلي گران شود 40 - 50 تومان است اما لباس هاي ديگر هر تکه اش اين قيمت است . مي گفت درسقز همه لباس محلي مي پوشند
جمعه بعد از ظهر بايد از مريوان به سنندج بر مي گشتيم . ماشين کم بود يا گران حساب مي کرد . بعد از نيم ساعت چانه زدن با 20 هزار تومان براي هر ماشين به سنندج برگشتيم . راننده در راه از خاطرات خودش و کالاهايي که وارد کرده مي گفت ، بعد از گذشتن از پليس جاده گفت اين ها فقط براي مواد مخدر سخت گيري مي کنند!!! وقتي به ترمينال سنندج رسيديم راننده گفت درست است که در باره ي قيمت با هم بحث کرديم اما يک شب ديگر هم بمانيد ، فردا هم که تعطيل است . شام بياييد خانه ي ما و از مادرم کردي ياد بگيريد . مي خواست مطمئن شود که به ما خوش گذشته :« نگرانم که بهتان خوش نگذشته باشد... ديديد کردها سر نمي برند ». به نظرمي آمد خيالش خيلي راحت است که ما کردستان و مردمانش را از نزديک ديديم به دور از فضاهايي که عليه شان ساخته مي شود. احساس مي کنم همه شان خيالشان راحت بود که با رفتارشان از آن برچسب هاي سنگين نسبت داده شده بهشان فاصله مي گرفتند
Friday, May 23, 2008
حرف هاي شخصي در فضاهاي عمومي
معذبم . برايم سخت است . احساس مي کنم بک بعد از زندگي با بعد ديگرش تداخل پيدا مي کند ، براي همين خيلي راحت نيستم وقتي در جمعي که به راحتي حواسشان به حرف هاي من پرت مي شود صحبت کنم . اوايل اين حس معذب بودن را با تلفن عمومي داشتم . به سختي ياد گرفتم بر خلاف هميشه با صداي آرام حرف بزنم ، لزومي نداشت منتظران در صف از حرف هاي من با خبر شوند . اگر صحبت به مسائل کاملا شخصي کشيده مي شد به اکراه در فضاهاي شلوغ حرف مي زدم و يا اگر مجبور بودم ، احساس مي کردم ناخودآگاه لحن صحبتم جدي و سرد مي شد، ترجيح مي دادم زودتر حرف هايم را تمام کنم و يا با «بله» ،« نه»،« شايد» و خنده جواب بدهم . هيچ وقت از اين شکل رفتار خوشم نمي آمد . اين رفتار نه دلچسبم - يا رفتارغير ارادي !! - با حضور موبايل هم ادامه پيدا کرد ... . براي رها شدن از آن چه دوستش ندارم ( يعني اين رفتار گاه آگاهانه و گاه ناآگاهانه) به دنبال فضاهاي خلوت مي گردم . ترجيح مي دهم در مسير پياده روي تا خانه و يا مسيرهاي فاقد تجمع فشرده اي از افراد تماس بگيرم ، نه در صف ، نه تاکسي و نه اتوبوس
امروز در خيابان شريعتي سومين مسافر يک تاکسي ( بدون خط) بودم که «مستقيم» مي رفت . عقب ، وسط نشستم و تيترها ي روزنامه را خواندم . هوا در قوطي فلزي بسيار گرم بود و ماشين در ترافيک خيابان به سختي حرکت مي کرد ديگر نتوانستم روزنامه بخوانم . راديو و يا ضبطي هم در ماشين روشن نبود . حواسم هم خيلي به اطراف پرت نمي شد . تا اين که صداي بلند دختر محجبه ي چادري اي که جلو نشسته بود را شنيدم . اول پيش خودم گفتم چقدر بلند حرف مي زند و توجه همه را جلب مي کند . ( احساس کردم او نگراني هاي من را ندارد که به اين راحتي مي تواند بلند بلند در تاکسي حرف بزند !!) . " ... ببينيد خب من الان نزديک سه ساله که در اون بانک سابقه ي کار دارم در حاليکه خانومه ...- اسمش يادم نمانده - تازه آمده ، البته کارش خوب است . ... من تازه جوان هستم و مجرد خب من هم مي خندم اما اين خانوم متاهله ، بله خب ما همکاران مرد هم داريم و من حد خنده و صحبت را با اونا رعايت مي کنم ... ببينيد در شب من با خواهرم به خانه برمي گردم به هرحال براي امنيت در شب که کارگرهاي شهرداري هستند(!!!)..." ارتباط قطع شد . فکر مي کردم مخاطب اين دختر خانم يک خانم ديگر است . " ببخشيد آقاي... اعتبارم تمام شد . الان حراست فعال شده و تاکيد مي کنه يه چيزايي محرمانه بمونه و خب من هم که مسئول آن بخش شدم مي دونم چطوري مي تونن زير آب بزنن و چقدر زيراب زني مي کنن . من نمي خوام به خاطر اين خانوم اسمم بد در بره و مشکلي پيش بياد. ... سفر اولم که نيست با اين کاروان به جمکران مي يام . خب هر موقع نذر داشتم اومدم . در سفر آقايون هم با ماهستند ، من نميگم بهت محض بريم و بهت محض بر گرديم . نمي خوام بگن خانم فلاني دوسته منه و اسمم بد در بره . انشاالله مث هميشه امام زمان و بقيه ي اماما کمکمون مي کنن... " . پيش خودم لبخندي زدم . هر دو بغل دستي هايم هم لبخند بر لبشان بود . چهار نفري بدون هيچ شکي به حرف هاي بلند دختر گوش مي داديم. " ... ببينيد من 28 ساله در اون محل ساکنم حالا اين خانوم يکي دو ساله مستاجره اونجا و بعد مي ره من مي مونم همونجا ... من نمي گم خانوم بديه نه خيلي هم خوب کار مي کنه ..." دختر سمت چپ ظفر پياده مي شد . موهايش استخواني بود و شال مشکي شلي بر سرش انداخته بود . به مخاطبش با موبايل گفت از کلاس بر مي گردد و کمي دير مي رسد وقتي صحبتش با موبايل تمام شد به من گفت :" چه زيرابي مي زنه خودش!" . دختر سمت راستيم ديرتر از ما سوار شده بود و ماجرا را کامل نمي دانست . به طرفش برگشتم تا عکس العمل او را هم ببينم . مانتوي مشکي تن اش بود و روسري طرح دار مشکي و سفيدش خيلي عقب نبود. اوهم لبخند مي زد ، من هم . " من هربار به جمکران رفتم نذر داشتم . به لطف امام زمان اين بار هم کاروانم تغيير کرد و با شما افتادم . اما اين خانوم دخترش با خانومه... رفت و آمد داره شايد از اون طريق اقدام کنه بياد ، خدا رو شکر من کاروانم عوض شده اما خواستم بگم اون خانوم که نذري نداره اگه شما خواستيد اسمه يکي ديگه رو بنويسيد که نذر داره و به اين خانوم بگين جا نداريم و پر شده اين سفر...بله ...بله..." احساس کردم ابروهايم به نشانه ي تعجب بالا رفت . دختر سمت چپم را نگاه کردم سرش را تکان ميداد و مي گفت خودش عجب زيراب زني است . چهره ي راننده هم در آينه ي جلو متعجب به نظر مي رسيد و نفهميدم موقع درست کردن آينه ي جلو چه چيزي زير لبش گفت . دختر سمت راستي پياده شد ، من هم بايد پياده مي شدم . راننده ، يک مسافر عقب و راوي ماند با ماجراي کاروان جمکران
Tuesday, May 13, 2008
!!! ...درد
هيچگاه فرصت نوشتن را نبايد از دست داد ... حتي يک خط . اين جمله را مدت ها ست با خودم تکرار مي کنم تا فراموش نکنم ...اما...؟
بايد بيرون ايستاد ، بايد از بالا ديد ، بعد از وارد شدن بايد خارج شد ، بايد « قالي » را که هر روز رويش قدم گذاشته مي شود با دقت ديد ، بايد همه چيز را با دقت ديد و... هزاران بايد ديگر براي شناخت بهتر
اگر نگاه، بخشي از بينايي خود را از دست بدهد و همه چيز را نبيند و يا همه را عادي فرض کند بايد نگاه ديگران را شنيد و خواند ، ديگراني که خارج از « قالي» ايستاده اند . ديگراني که تازه بر « قالي » گام گذاشتند ، ديگراني که تازه وارد شده اند ، ديگراني که اقليت اند . آن هايي که نگاهشان هنوز بينا است و بخشي از آن را از دست نداده اند
يکشنبه هفته ي پيش خاطره ي چند روزه اي از يک دوست افغان را خواندم . خاطره اي از«اردوگاهابتاع بيگانه» - اردوگاه عسگرآباد ورامين - !!! خاطره اي دردناک از وضعيت اتباع افغاني در ايران . خاطره اش را با يک سوال آغاز کرده بود :« آيا بر مبناي قرآن و ارزشهاي اسلامي ميتوان مسلماني را، صرفا به اين خاطر كه در مكان خاص متولد شده بر مسلمان ديگر اولويت بخشيده و هر آنكس را كه مشمولِ حكم اين اولويت نميگردد، «بيگانه» تلقيكرد؟ » . با خواندن هر صفحه از توصيف هاي اردوگاه و اتفاقاتي که در آن مي افتاد تجسم تصوير پيش چشمانم کامل تر مي شد . اين تجسم با آن تجسمي که از توصيف فوکواز«اقامتگاه هاي اجباري» ساخته بودم همانند شد ...! سخت و سنگين : «اما شايد بتوان «تاريكي و سرماي سختِ» را كه برشت از آن سخن ميگويد به هر آنچه كه ديوارهاي اخلاقانساني فرو ميريزد تعميم داد و هر آنجايي نظير «آشويتس»، «زندان ابوغريب»، «گوانتاناما»، «اردوگاه سفيدسنگ»، «اردوگاه تل سياه» و «اردوگاه عسكرآباد ورامين» را كه در آن«فاجعة اخلاقي و انساني» اتفاق ميافتند، «دره آه و فغان و ناله و غوغا» دانست كه برشت به زبان شعر بيان كرده و ما را از آن ميترساند». اين فضاي منزجر کننده و رعب آور براي همه ي ساکنين اردوگاه گويا يک پايان داشت . ديوار ! برخورد اتباع با نقطه ي پايان روي ديوارها حک شده بود . جايي که خدا محکوم مي شد و اميد کفگير خود را به ته ديگش مي زد : « در كنار علامت قبله به اين ياد داشت بر ميخورم آيا اسلام واقعيت واقعيت دارد؟ ترجيح ميدهم كفر باشم، يادگاري رحيمي، از ولايت دايكندي »،«چند متر آنسوتر اما يادگاري «جمعه سرخك» به چشم ميخورد:«خدايا! تو هم نيستي»، از ياد داشت جمعه سرخك ميفهمم كه روزگاري سختي را پشت سر گذاشته است. با خود ميگويم اكنون جمعه سرخك كجا است؟ آيا او زنده است؟ آيا خدا به او پاسخ داد كه هستم؟»،«يادگاري محمد علي را ميبينم به اين مضمون:«دو ساعت بعد براي هميشه ايران را ترك خواهم گفت؛ بودن در ايران، مخصوصا اردوگاه عسكرآباد دردي بود بيدوا، اينجا صداها در اعماق خاموش ميشوند، شماره موبايلم را روي ديوار مينويسم، خدايا! از اين بعد به كساني که در اين گورستان ارتباطش با همه جا قطع ميشود، تلفن بزن» ، «در اين ميان خاطرهاي كفرآميزي توجهم را جلب ميكند كه كسي بنام اسكندر روي گچ خطخطي كرده است: كاش من هم يك شماره موبايل داشتم تا روي اين دفترچهاي ديواري كه از جنس گچ است شماره آن را به خدا مينوشتم، ولي ميدانم كه اينجا شهر شيطان است و موبايل خدا در شهر شيطان آنتن نميدهد. من چند بار به خدا تلفن كردم، جوابم را نداد، ديگر هيچگاه به او تلفن نميكنم. من از چشم خدا دور ماندهام. او صدايم را نميشنود»،«تقي، شعر ناصر خسرو را تحريف كرده و نوشته: خدايا راست گويم فتنه از تو است/ ولي از ترس نتوانم جغيدن/ اگر ريگ به كفش تو نباشد/ چرا «افغاني» بايد آفريدن»،«دوستان عزيز ديوارهاي تهران ما را ساختهايم، ديوارهاي اين اردوگاه ساختة دست ما است، اكنون اين ديوارها ما را زنداني كرده است». بعد از اين که مدتي در اقامتگاه هاي کار دوره ي کلاسيک به سر مي بردم تا آمدم نفسي بکشم وارد اردوگاه هاي قرن 21 شدم !!! ذهن ديگر خارج از اراده ي من داشت مقايسه مي کرد . نزديک به سه قرن فاصله است ، ابژه هاي هر دو اردوگاه يکي است...!!! جمعه گذشته فيلم «بادبادک باز» را ديدم .« نفس کز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريک/ چو ديوار ايستد در پيش چشمانت /نفس کاين است /پس ديگر چه داري چشم / ز دست دوستان دور يا نزديک ». دوست افغانم مي گفت اين فيلم بيش از شما براي ما دردآور است ، ما که قرباني بوده ايم . هميشه کساني قدرتمند هستند و ديگراني بي قدرت . در برابر قدرت بايد مقاومت کرد
Thursday, May 01, 2008
! روز معلم
براي همه ي دانش آموزان «آقا معلم» يا «خانم معلم» در يک دوره ي سني خاص ( به خصوص دبستان و گاهي اوقات راهنمايي) «تنها» بيانگر حقيقت در جهان است . وقتي او در مقابل مخالفت مادر ، پدر يا ساير اطرافيان بزرگترش مي گويد : « معلمم گفته » او را کامل ترين الگوي خود تصور مي کند . الگويي که کمتر پيش مي آيد خدشه دار شود . در دبستان يک معلم به همه ي علوم واقف بود: هم فارسي درس مي داد هم علوم ، تدريس ديني ، رياضي و ورزش هم بر عهده ي او بود. بيشتر از معلمان دبستان خاطره ي خوب در ذهن داريم و اقتدارشان را رضايت مندانه پذيرفته ايم . در راهنمايي ديگر معلم « تنها» بيانگر حقيقت نبود ، هر درسي را يک معلم مي گفت وهر درسي متخصصي مي خواست به جز درس هاي انشاء و نقاشي که معلم رياضي و اجتماعي هم مي توانست آن ها را درس دهد!!!!!!!! گروه همالان و دوستانمان تا حدي از معلمان مهمتر شده بودند اما هنوز دانش آموزان تحت تاثير معلمان خود «عقايدشان را تغيير مي دادند» . در دبيرستان منابع شناخت حقيقت بسته به خود دانش آموز مي توانست بيشتر شود اما گروه دوستان حرف اول را مي زد و از خانواده هم جايگاه مهمتري را پيدا مي کرد ( بچه هايي که جمع هاي دوستان را به جمع ها ي خانوادگي ترجيح مي دادند). معلم همچنان مي توانست تاثير گذار باشد اما ميزان تاثير گذاري او را بيش از پيش گروه دوستان تعريف مي کرد . در سال هاي بعد هم منابع شناخت حقيقت به طور طبيعي روز به روز گسترده شدند . خود «فرد» بالاتر از گروه دوستان قرار گرفت . استاد تاثير گذار بود و ميزان تاثير گذاري را اين بار فرد تعريف مي کرد
هر از چند گاهي که خاطره ي مقاطع مختلف را با خودم ساعت ها مرور مي کنم به اين نتيجه مي رسم که ،هر مقطع بدون شک الگوهاي خاص خودش را براي من ايجاد کرده است . دبستان ، راهنمايي ، دبيرستان و دانشگاه هر کدام خاطره ي بعضي معلم ها و استادان را برايم پررنگ تر و نيکوترحفظ کرده است . هر معلم و استادي که بيش تر از او آموختم . الان فکر مي کنم رسالت آموزش وظيفه ي سنگيني است که هر کسي به راحتي در آن موفق نمي شود
اين چند خط را نوشتم تا با مرور خاطراتم به ياد آورم روزهاي معلم هر سال به معلمانم چه مي دادم ؟ گل يا کتاب و کاردستي در دبستان ، دادن گل در راهنمايي به هر معلمي که دوستش داشتم . گاهي هم به نوشتن يک جمله روي تخته و يا گفتن يک تبريک ساده به معلم اکتفا مي کرديم ، دبيرستان هم همينطور بود .اما همان زمان هاي دبستان و راهنمايي بعضي از دوستانم در مدرسه هاي ديگر مي گفتند هر کدام شان يا جداگانه هديه اي ( ظرفي - لباسي ) مي خريدند يا پول هايشان را روي هم مي گذاشتند و سکه اي مي دادند . اگر هديه کوچک بود بعضي معلم ها ناراحت مي شدند و بر همين اساس بين بچه ها فرق مي گذاشتند !!!! در دبيرستان هم ديگر اين گونه هديه دادن ها مرسوم نبود . در دانشگاه هم که من نديدم . امسال به چند مغازه ي چيني فروشي برخوردم که به شيشه هايشان کاغذهاي تبريک روز معلم را چسبانده بودند . نخستين برداشت اين بود که مثل روز مادر ممکن است اين مغازه ها تخفيفي بدهند که از آن خبري نبود ، در مغازه اي هم که لباس مردانه مي فروخت و روي مقواي بزرگ روز معلم را تبريک گفته بود وضعيت همين بود . در روزنامه هم « مولينکس » با تبريک روز معلم براي هر خريد چند درصد تخفيف مي داد !!!!!!!! ياد حرف معلم جواني افتادم که دائم از خودش مي پرسيد چرا روز معلم مدرسه بايد به من ست ظروف تفلون بدهد...!!!؟
Tuesday, April 22, 2008
!!...نمايشگاه خياباني

اين سوال هميشه مهم و بحث برانگيز است ، هنر چيست و هنرمند کيست ؟ اگر هنر را با زيبايي توضيح دهيم ، زيبايي نيز خود مفهوم ديگري است چالش برانگيز . زيبايي چيست ؟ سوال هايي از اين دست به نظرمن هميشه پاسخي نسبي داشته اند و از شرايط زماني و مکاني تاثير پذيرفته اند . من فکر مي کنم زيبايي در برداشت مخاطب است که اهميت پيدا مي کند بنابراين مفهومي متصلب و مطلق نيست . زيبايي مفاهيمي متنوع مي يابد ، نسبي مي شود ، بي معيار مي گردد و همين جا بحث خاتمه مي يابد ...!!! آن وقت اجماع ، توافق و ارائه ي معنايي واحد ، ديگر معنايي ندارد
ديروز در انقلاب با چيزي برخورد کردم که به نظرم بسيار جالب بود . نرسيده به خيابان فلسطين ، در آن پياده روي کنده شده ي پر خاک ، مردي چهل و اند ساله،با پوستي سفيد وقدي کوتاه نشسته بود . دفترچه اي با کاغذهاي بدون خط دستش بود و با خودکار مشکي داشت نقاشي مي کرد ، انسان مانندي را با گوش هاي دراز . نا خودآگاه ايستادم و اطرافش را نگاه کردم . آدم ها ي سر به زير رد مي شدند و هيچکس او را نمي ديد . کنار صندليش 7-8 نقاشي را به ديوار تکيه داده بود . جز دو بوم کوچک بقيه ي نقاشي هايش روي در و تخته بودند . شايد در بوفه و يا تکه اي از در خانه يا اتاق . انسان مانندها ، قلب هاي سفيد ، صورت هاي اسکلت مانند ، رنگ هاي مشکي - سبز- زرد و قرمز زمينه ي همه کارهاي مرد نقاش بود و آخر سر ضربدري بر روي همه ي کارها کشيده بود . تنها روي دو بوم کوچک - قلب هاي سفيد ضربدر خورده - بود که نمي شد اين رنگ ها را ديد . مرد نقاش ( بر مبناي خرد و معيارهاي پذيرفته شده ي جمعي ) ديوانه بود ( با آدم هاي معمولي فرق داشت !!) و اگر فرض کنيم بهترين هنرمندان کودکان و ديوانگان و عاشقان هستند ، آن مرد هنرمند ديوانه اي بود. مي گفت ضربدرها يعني اعتراض . اعتراض به همه ي آدم ها . همه از اين جا رد مي شوند و به من فحش مي دهند . دستش را به حالت اشاره به سمت جنوب خيابان انقلاب دراز کرد :«همه ي آدم ها ، اونايي که اون طرفن » . در کنار قلب هاي دو بوم کوچک نوشته بود سانسور . « قلب ها شکستس » . پرسيدم آدم ها چرا گوش ها يشان دراز است ؟ گفت همه شان خرند و نمي فهمند... . مرد آثارش را در نمايشگاه خياباني اش مي فروخت . توليد کننده (هنرمند) حاضر بود . واسطه اي وجود نداشت و هرکس اگر از آنجا گذر مي کرد و اطرافش را خوب مي ديد با مرد نقاش آشنا مي شد و مخاطب ... شايد کسي مثل من و دوستم پيدا مي شد !!!
همه ي نقاشي هايش هزار تومن بود . يک در بوفه از او خريدم . گفت اين يک نقاش است ، دلش شکسته و يک خانم فرانسوي به او گل مي دهد . ضربدر هم که اعتراض است . اثر (؟!) زيبايي است . به نظر من زيبا است . اگرچه بعضي از دوستانم مخالف بودند و آن چه را که من در آن مي ديدم ، آن ها نمي ديدند. من اين نقاشي را خود هنرمند دريافتم . اثري که از روح او نشات گرفته و شايد واقعيتي که او خلق کرده
Tuesday, April 15, 2008
پست قبلي من نظري بود بر مطلبي که يکي از دوستانم براي شصتچي نوشته بود.موضوع اصلي سه پست اخير جايگاه تنهايي و ديگري است . مطلب پيش رو پاسخ زينب محمدي بندري است به نوشته ي قبلي من . در فرصتي مناسب من هم توضيحاتي بيشتر خواهم داد
توضيح واضحات
شايد بهتر باشد يك بار ديگر تمام آن چه نوشتهام را با دقتي مضاعف بخواني. در همان ابتدا اعتراف كردم هر بار كه خود را مقابل پرسش ابدي "كيستم" ميبينم لاجرم ابرو باد و مه و خورشيد و فلك مرا به سمت ديگر رهنمون ميكنند كه در آن همواره "ديگري" پر صلابت حضورش را به رخم ميكشد و اين معنايي جز اهميت غير قابل انكار "ديگري" ندارد. "من" تنها وقتي معنا مييابد كه در مقابل "ديگري" قرار گيرد و اگرنه در خلاء هيچگاه نميتوان "من" را معنا نمود.
نكتهي ديگر اينكه تنها بودن نيازي دائمي نيست كه گاه و بيگاه در وجودم غوغا كند و تا جايي پيش رود كه خانواده و دوستانام رنگ ببازند. گهگداري بيرحمانه از همهي آنها ميگريزم و گاهي بيتابانه در انتظارشان ساعتها را رج ميزنم تا روز شود و روزها را به هم ميبافم تا ماه شود و.... كه اگر اين همه بيتابي براي "ديگري" نبود گريز از آن معنا نمي يافت.
همواره به اكراه از زير بار متناقض ديدن شانه خالي كردهام. شايد مشكل از چشمان من است كه تا كنون تناقضي نديده اند و هر آن چه را سايرين تناقض ميانگارند من در امتداد هم تصور ميكنم. بيشك تنهايي وقتي معنا دارد كه ديگري باشد و تو خود را از بودن كنار ديگري رهايي دهي اما اين به معناي تناقض ميان اين دو نيست يا دست كم براي من چنين نيست. از كودكي با كلامات بازي ميكردم تا معنايي كه ميخواهم را در وجودشان بگنجانم. تنهايي را هميشه تنرهايي ميببينم تني كه از هرگونه تقيد رها باشد. تنهايي جاييست براي رهايي از قيد "ديگري" و فرار كردن از زير نگاه منتظر و كنجكاوش. شايد نتوانستم صريح بيان كنم كه ديگري به من معنا ميدهد اما هرگز چنين حقيقتي را كتمان نكردم و اعتراف كردم كه هر ديگري روزي تنها بوده و دستي اهريمني يا اهورايي... كه تو تمام اهوراييهايام را ناديده گرفتي و به اهريمني اكتفا نمودي و مرا متهم كردي كه همواره ديگري را فريبكار خواندهام.
شايد در كودكي طعم شيرين جا ماندن در مدرسه و ترس فراموش شدن را نچشيدهاي، يا هيچگاه به علت شيريني قايم موشك نينديشيدهاي. اما من در مدرسه جا ماندهام و براي لحظاتي كه با تمام كوتاهييشان ساعاتي طولاني برايام گذشت طعم تنهايي و فراموش شدن را چشيدهام. اين تنهايي ديگر معناي تنرهايي نميدهد. بيشتر شبيه به فراموش شدن است. وقتي تو به خواسته خودت تنها نشدهاي بلكه تنها ماندهاي و تنها گذاشته شدهاي وحشتي عجيب تمام وجودت را سرشار ميكند، حس ناشناخته ماندن، كشف نشدن،جا ماندن و... شيريني قايم موشك هم از آنجاييست كه تو سعي داري خود را تنها و در گوشهاي خلوت پنهان كني اما ديگري در تلاش است تا تنهايي تو را برهم بزند. اگر ديگري نتواند پيدايت كند و بعد از مدتي بي خيال گشتن شود وحشت فراموش شدن تمام وجودت را به آغوش ميكشد و... و باز هم شيريني قايم موشك آنجاييست كه سعي دارد باور كني كه تنها نيستي و فراموش نميشوي و حتي اگر بخواهي بگريزي پيدايت ميكنند و پس از پيدا كردنات فريادي از سر نشاط گوش فلك را كر ميكند و اگر پيدايت نكنند تو بايد پيلهي تنهاييات را بشكافي و در ماراتني نفس گير خود را به نقطهي آغاز بازي برساني و باز همه در شادي رونماييات سهيم خواهند بود و اين جشن براي بيرون آمدنات از غار تنهاييست.
تنهايي نه درد است و نه درمان. تنهايي نياز است. انسان گاهي به رهايي از تمام قيود نياز دارد اما فاجعه در طولاني شدن خواست من يا تو براي اجابت اين نياز است اينجاست كه "ديگري" پر قدرت وارد حريم شخصي تو ميشود و ... حتي اينجا هم "ديگري" منفور نيست هرچند تو را وادار ميكند باري ديگر در شمايل دلقك به بازي برخيزي اما دلقك بودن لازمهي زندگيست لازمهي رهايي از دامان پر وسعت غم و تنهايي.
گمان ميكنم بهتر است يك بار ديگر و اين بار صريحتر بگويم كه براي من تنهايي دو نوع است. گاه تو به خواست خود تنها ميشوي كه اين تنهايي همان نياز است، گهگداري سراغ هر انساني ميآيد، حالتي چرخشي دارد و پس از مدتي دوباره تنهايي را رها ميكني و... گاه تنها ميماني و حكم فراموش شدگان را پيدا ميكني. حكم جزيرهاي ناشناخته كه نياز به كشف شدن، شناخته شدن و ديده شدن دارد اما به چشم نميآيد. اين نوع دوم تنهايي در شمايل جريمه نيز بهكار ميرود اگر تو در صحنهي روزگار به بازي تندر ندهي و يا نقشي را كه "ديگري" ميخواهد ايفا نكني تنها گذاشته ميشوي و فراموش ميشوي. مانند هنرمنداني كه خلاف انتظار ما عمل كردند و تنها گذاشتيمشان و فراموششان كرديم. كمتر كسيست كه خواستش اين نوع تنهايي باشد. گاه نميخواهي آنگونه باشي كه ديگري – شايد بهتر باشد تمام اين ديگريها را جامعه بخواني- از تو توقع دارد و چونان آشوبگري انقلابي در مقابلش ميايستي و حاضري براي هدفات مبارزه كني اين جا تنها ماندن و فراموش شدن راميپذيري اما خواست مستقيم تو نيست. بلكه نتيجهي غير مستقيم عملات است. اميدوارم توانسته باشم منظورم را روشن بيان كنم.
بحث ديگرت انفعال "من" در مقابل "ديگري" بود. اگر انفعال را قبول ميكردم نمي توانستم تنها بودن را بپذيرم و يا تا هميشه در تنهايي فرو ميغلتيدم. انسان خالق است، ميآفريند هرچه بخواهد و در هرشمايلي، انسان گاهي ديگري را نمي بيند و آن وقت است كه ميگوييم تنهاست. ديگري را بيش از حد ميبيند ميگوييم در جامعه مستحيل شده. انسان است كه ميتواند از "ديگري" غول بسازد يا پشت به او راهش را ادمه دهد. هرچند هيچگاه نميتوان براي هميشه از "ديگري" رهايي يافت.
در تمام لحظاتي كه به انسان موجودي تنها ميانديشيدم و حتي پس از آن كه مشغول نگاشتنش شدم، روح گافمن را بالاي سر خود احساس كردم. اما تمام سعيم بر آن بود تا با كمترين توجه به سنگيني نگاهش از خودم بنويسم. من با بيشترين فصل فاصلهاي كه ميتوانم با يك جامعه شناس داشته باشم. چه كنم كه چهار سال همنشيني با جامعهشناسان برايم بي تاثير نبوده و با وجود تلاشي چشمگير براي پاك كردن آثارشان تا كنون تنها موفق به كمرنگ كردنشان شدهام. هرچند لحظاتي طولاني ميتوانم هرچيز باشم جز يك همنشين با جامعه شناسان اما اينگونه بودن دائمي نيست.
اما تلفيق؛ در مقابل اين واژه عاجزانه دست و پا ميزنم تا مبادا روزي كه اين حوالي كمين كرده مصداقاش شوم. تلفيق بياندازه مرا ياد روباه مياندازد، ياد زرنگي بيش از حد، محتاط بودن و همواره عصا بدست راه رفتن. افراطي بودن را به هرچه محافظهكاريست ترجيح ميدهم. احساس ميكنم ناگزير در سنين ميانهسالي محافظهكار خواهم شد شايد به همين دليل امروز تا ميتوانم از آن ميگريزم و به قول دوستي با يك قوره ترش ميشوم و با يك مويز شيرين.
Saturday, April 12, 2008
آيا «ديگران» همه فريبکارند ؟
انسان مدرن ، زندگي شهري ، تقسيم کار و تخصصي شدن ، انسان با همه هست و به همه نياز دارد اما تنها است . من هنوز مطمئن نيستم آيا تنهايي براي ما ، ما آدم ها معنا دارد يا نه ؟ آدم هايي که هنوز عامل مهم تنها نبودن برايشان اهميت دارد ، خانواده ، دوستان و همان ديگران . تنهايي يعني چه ؟ من تنهايي را در صورت حضور ديگري مي توانم بفهمم يا انتخابش کنم . تنهايي و ديگري لازم و ملزوم يک ديگرند و باز هم ديگري است که تنهايي ما را معنا مي دهد . تنهايي با ديگران متفاوت معناهاي متفاوت مي يابد . ديده نشدن شکلي از تنهايي است و ديده شدن شکلي ديگر. زماني که آدمي بي ديگران تنهاست و زماني که با ديگران هم تنها است . تنها بودن ( انتخاب تنهايي ) فرصتي بازانديشانه به « خود » است . خودي که « من » را براي ديگري مي سازد و « درمن » اش در نسبت با ديگران معنا مي يابد . تنهايي خود را در برابر ديگران بازسازي مي کند . تنهايي و جمع در يک رابطه ي نسبي هردو کارکردهايي دارند ، هر دو فريبنده اند و تقلايي براي ديده شدن . گاه فرد در جمع ديده مي شود و گاه در تنهايي . ببين باز هم ديگري اينجا مهم است . ديگري ، ديگري ، ديگري… !!!!
خانواده تنها شدن را مي تواند از تو دريغ کند همينطور دوستان . بايد به آن ها بگويي که مي خواهي تنها باشي اما باز هم تنها نيستي حتي جسم ها هم تو را تنها نمي گذارند.در اين شرايط من خودم تنهايي را به راحتي حس نکردم و به همين خاطر ديگري را هم در فرصت به دست آمده ي تنهايي نپذيرفته ام . براي من ، شب است و تنهايي و تنهايي
اگر تنهايي يک انتخاب است که ديگر درد نيست و مي تواند درمان درد باشد ، اما اگر درد باشد که درمانش جمع است . هرکدام باشد درمان رفتن در مسير خلاف روال پيشين است . در اين حالت نه تنها ديگري مي تواند فريبنده باشد که تنهايي هم پرنيرنگ و فريبنده است . اگر در آن جا شخص ديگري تو را مي فريبد در تنهايي تو مي تواني خودت را فريب دهي!!!
هيچ وقت اين جمله را فراموش نمي کنم . در ايام نوجواني از ديگران شنيده بودم جامعه گرگ بسيار دارد و مي بايست مراقب بود . گرگ هاي آن همان ديگران فريبکار ونيرنگ باز تو اند . اما آيا همه گرگ اند ؟ همه مي خواهند من و تو را فريب دهند ؟ ديگراني که از آن ها صحبت کردي همين جمله را برايم تداعي کردند . آن زمان ها و گاهي اين روزها به خودم مي گويم اگر آن ها براي من گرگ اند پس من هم براي آن ها گرگم ؟ اگر آن ها گرگ اند من در مقابلشان چه هستم ؟ من آن بره اي ام که به راحتي به دام آن ها مي افتم ؟ آيا من و تو همان کنشگر منفعل مي شويم ؟ شناخت ديگران و آغاز تعامل با آن ها با پيش فرض گرگ بودن و فريبکار بودنشان براي من هميشه سخت بوده است . آغاز رابطه با چنين پيش فرضي شکننده است . در حقيقت اين رابطه براي من باز هم تنهايي است
اصلا فکر کرده اي که تو هم دستان پر نيرنگت را براي جدا شدن فردي از تنهايي اش چند بار دراز کرده اي ؟!!!فکر کرده اي چندين بار افراد را فريب داده اي ؟ چه دنياي دني يي است آن جايي که همه گرگ صفتانيند حقه باز !!!! پس من چه هستم ؟!!!! من و ديگران ، ديگران و من ؟!!!
اما بيا کمي واقع بين باشيم . زندگي را بي ديگران و بي تنهايي معنا کن . براي من هر کدام مفري از ديگري است . زندگي من« تلفيق» هر دو است . زندگي من هم نيرنگ ديگري است و هم ياري او . ديگران محدود کننده اند ، نقش محدود کننده است ، انتظار محدود کننده است ، خود وانمودي و خود موجود محدود کننده اند . اما … همه رهايم کرده اند … . راستي فراموش نکرده اي که ما منفعل نبوده ايم ؟ يادت هست با ديگران مخاطب مان با شيوه هاي خاصي برخورد مي کرديم ( مديريت تاثيرگذارمان را يادت هست) ؟ يادت هست هاله ي قدسي و فاصله مان را با مخاطبان ؟
تناقض عجيبي است زندگي ما… !
هيچ وقت اين جمله را فراموش نمي کنم . در ايام نوجواني از ديگران شنيده بودم جامعه گرگ بسيار دارد و مي بايست مراقب بود . گرگ هاي آن همان ديگران فريبکار ونيرنگ باز تو اند . اما آيا همه گرگ اند ؟ همه مي خواهند من و تو را فريب دهند ؟ ديگراني که از آن ها صحبت کردي همين جمله را برايم تداعي کردند . آن زمان ها و گاهي اين روزها به خودم مي گويم اگر آن ها براي من گرگ اند پس من هم براي آن ها گرگم ؟ اگر آن ها گرگ اند من در مقابلشان چه هستم ؟ من آن بره اي ام که به راحتي به دام آن ها مي افتم ؟ آيا من و تو همان کنشگر منفعل مي شويم ؟ شناخت ديگران و آغاز تعامل با آن ها با پيش فرض گرگ بودن و فريبکار بودنشان براي من هميشه سخت بوده است . آغاز رابطه با چنين پيش فرضي شکننده است . در حقيقت اين رابطه براي من باز هم تنهايي است
اصلا فکر کرده اي که تو هم دستان پر نيرنگت را براي جدا شدن فردي از تنهايي اش چند بار دراز کرده اي ؟!!!فکر کرده اي چندين بار افراد را فريب داده اي ؟ چه دنياي دني يي است آن جايي که همه گرگ صفتانيند حقه باز !!!! پس من چه هستم ؟!!!! من و ديگران ، ديگران و من ؟!!!
اما بيا کمي واقع بين باشيم . زندگي را بي ديگران و بي تنهايي معنا کن . براي من هر کدام مفري از ديگري است . زندگي من« تلفيق» هر دو است . زندگي من هم نيرنگ ديگري است و هم ياري او . ديگران محدود کننده اند ، نقش محدود کننده است ، انتظار محدود کننده است ، خود وانمودي و خود موجود محدود کننده اند . اما … همه رهايم کرده اند … . راستي فراموش نکرده اي که ما منفعل نبوده ايم ؟ يادت هست با ديگران مخاطب مان با شيوه هاي خاصي برخورد مي کرديم ( مديريت تاثيرگذارمان را يادت هست) ؟ يادت هست هاله ي قدسي و فاصله مان را با مخاطبان ؟
تناقض عجيبي است زندگي ما… !
Wednesday, April 02, 2008
نگاهي به سايت ها ي خبري يا وبلاگ هاي شخصي به خوبي نشان مي دهد که در ميان سريال هاي طنز باز هم مهران مديري توانست جايگاه متمايزي کسب کند . نقدها و نظرات زيادي نوشته شد . ديشب يکي از دوستانم مطلبي را برايم فرستاد . نگاهش به شصت چي برايم جالب بود
انسان ، موجودي تنها با هزار چهره - درنگي بر سريال مرد هزار چهره
در چند سال اخير زندگي لحظاتي را تجربه كردم كه بيپروا خود را از دويدن همپاي چرخ دوار روزگار منع كردهام. لحظهاي تامل، توقف و دور شدن كه نتيجهاش كوچك شدن همه چيز در پيش چشمانم است. اين لحظات ناب لذتي مهار ناشدني نثارم ميكنند كه همواره عطش رسيدن به آن در جانم زبانه ميكشد و ترس تكرار نشدنش التهابم را براي تجربهي چندباره فزوني مي بخشد. آنچه بيش از همه در اين دورههاي طلايي تنهايي تسخيرم ميكند پرسشي سخت بي جواب مانده است. پرسشي ازلي از خويشتن كه پاسخي ابدي را برنميتابد، "كيستم؟" و سخت طاقت فرسا تر از آن، اينجا چه ميكنم؟ هربار كه ميخواهم خود را بشناسم ناگزير مسير پاسخ گويي به اين سوال مرا به سويي هدايت ميكند كه در آن حرف از "ديگري" به ميان ميآيد. اين كه "ديگري" مرا چگونه ميبيند و چرا اينگونه دربارهام مي انديشد. "ديگري" هرقدر هم نزديك شود به يك باره و در يك آن حس ميكنم غريبه است. تمام وجودم را تنهايي پر ميكند و حس آشنايي نرم نرمك زير پوستم پخش ميشود يك وحشت شيرين و شايد هم تلخ. وحشت ناشناخته ماندن ديده نشدن، تنها بودن، تنها ماندن و تنها مردن. تنهايي شيرين است اما شيرينيش تا وقتي دوام دارد كه به خواست خود تنها شده باشيم و قبل و بعدي داشته باشد كه با آن يكي نيست. بسياري را ديدهام كه تقلايي ستودني ميكنند تا به چشم بيايند و با به چشم آمدن از حس آشناي تنهايي رهايي يابند.
اين همه پراكندهگويي مقدمهاي بود تا نشان دهم مسعود شصتچي سمبلي بي مانند براي اين تقلاست. هرچند خود از آن آگاه نيست. وضعيت نا متعارفش در زيرزمين بايگاني ادارهي ثبت احوال گويي فرياد ميزند كه انساني فراموش شده است. زيرزمين خانهها - البته از نوع قديمياش- پر است از وسائلي كه شايد فاقد معنايي خاص و كاركردي معتبر باشند اما سرشار از خاطراتي دست نخورده براي صاحبان يا گردآورندگانشان هستند. خاطراتي كه اين اشياء مانند زنجير هايي حافظ اتصال آن ها به عالم وجود و مفري براي گريز از نيستي شدهاند. اين امر بايگاني و زير زمين را در حكم مراعاتالنظير هايي قرار ميدهد كه معناي يك ديگر را باز مينمايانند. وي براي بيرون آمدن از گودال فراموشي بايد بازي كند و در اين بازي نقشي را ايفا كند كه "ديگري" از او توقع دارد و به قدري طبيعي كه "ديگري" فاصلهي ميان او و نقشش را فراموش كند. بارها در آخرين جلسهي دادگاهش تاكيد ميكند كه من از اول اشتباهي بودم. اما اشتباه او نقطهي قوتش بود به بيان سادهتر از نقطهي قوتش ضربه خورد. مسعود شصتچي بيش از حد طبيعي بازي كرد و فاصلهي ميان خود حقيقي و خودي كه ديگران از او توقع داشتند را به پايين ترين حد ممكن تقليل داد. اين بازيگر توانمند كه بيش از حد در نقشش غرق ميشد تنها در مقابل آينه خويشتن خويش را به ياد ميآورد اما به قدري خويشتن ديگري در وجودش قدرتمند حضور داشت كه هربار خويشتنش شكست خورده باز ميگشت.
نكتهاي ديگر كه در جلسهي آخر دادگاه برآن تاكيد شد بيدفاع بودن يك انسان در مقابل ديگري است كه بي گمان از دلايل غرق شدن شصتچي در نقشهاي محولش بود. وقتي قاضي از او ميخواهد كه آخرين دفاع را از خود بكند ميگويد من بي دفاعم آقاي قاضي. شصتچي نمونهي كاملي از انسانهاييست كه تنهايي تمام تاب و توانشان را ربوده و درست در لحظهاي كه مقاومتشان سير نزولي را پر شتاب طي كرده "ديگري" در هيبتي اهريمني _ و شايد هم اهورايي_ به سراغشان ميآيد و دستان ناپاكش را با حيلهي رهايي از بند تنهايي و به هدف بازگشتن فرد به بازي پرنياز و پرصلابت به سويشان دراز ميكند و انسان خستهي تنهاي درماندهي فراموش شده به اميد رهايي دستان پرنياز را به گرمي ميفشارد. اين ديگري خود روزي تنها بوده و دستي پر فريب به سويش دراز شده. اما جز پذيرش اين دست چاره چيست؟ انسان تنهاست. انسانها همه حتي در كنار هم تنها هستند. چارهي اين درد را در نديدنش ميبينند. انسان سعي ميكند از تنهايي درآيد به همين دليل شروع به ساختن ميكند دست به آفرينش ميزند انسان به قدري خود را سرگرم ميكند تا تنهاييش را فراموش كند. اين درديست مشترك كه جدا جدا درمان نميشود. هراز گاهي انساني از اين سرگرميهاي خود ساخته خسته ميشود بازي را نيمه كاره رها ميكند به كناري ميرود و خلوتي ميسازد "ديگران" در برههاي به يكباره نبودش را احساس ميكنند و براي رهاييش دستانشان را به سويش دراز ميكنند و دوباره انسان فريبي ديگر ميخورد و به ادامهي بازي تن ميدهد. تنهايي، انسان را بي دفاع ميكند و انسان بيدفاع به بازي مشغول ميشود.
وقتي كه شصتچي از زندان رهايي مييابد براي لحظاتي دوباره تنها بودن و فراموش شدن يك انسان را نظاره ميكنيم كه اين تنهايي باز هم سرآغازي براي پررنگ شدن "ديگري" شده است. شايد بخواهيم اميد داشته باشيم كه اين بار "خويشتن" تن به ذلت برآوردن توقعات فزايندهي "ديگري" ندهد و شايد خيال بافانه آرزو كنيم كه نقشش را خوب بازي نكند و "جو گير" نشود اما تمام اينها آرزويي هم نشين با محالاند. تا وقتي كه راه فرار از تنهايي را در دستان پرنيرنگ ديگري جستجو ميكنيم بازي ميكنيم تا دردهايمان را فراموش كنيم و در اين بازيها مجبوريم توقعات "ديگري" را برآورده كنيم و... .
اين همه پراكندهگويي مقدمهاي بود تا نشان دهم مسعود شصتچي سمبلي بي مانند براي اين تقلاست. هرچند خود از آن آگاه نيست. وضعيت نا متعارفش در زيرزمين بايگاني ادارهي ثبت احوال گويي فرياد ميزند كه انساني فراموش شده است. زيرزمين خانهها - البته از نوع قديمياش- پر است از وسائلي كه شايد فاقد معنايي خاص و كاركردي معتبر باشند اما سرشار از خاطراتي دست نخورده براي صاحبان يا گردآورندگانشان هستند. خاطراتي كه اين اشياء مانند زنجير هايي حافظ اتصال آن ها به عالم وجود و مفري براي گريز از نيستي شدهاند. اين امر بايگاني و زير زمين را در حكم مراعاتالنظير هايي قرار ميدهد كه معناي يك ديگر را باز مينمايانند. وي براي بيرون آمدن از گودال فراموشي بايد بازي كند و در اين بازي نقشي را ايفا كند كه "ديگري" از او توقع دارد و به قدري طبيعي كه "ديگري" فاصلهي ميان او و نقشش را فراموش كند. بارها در آخرين جلسهي دادگاهش تاكيد ميكند كه من از اول اشتباهي بودم. اما اشتباه او نقطهي قوتش بود به بيان سادهتر از نقطهي قوتش ضربه خورد. مسعود شصتچي بيش از حد طبيعي بازي كرد و فاصلهي ميان خود حقيقي و خودي كه ديگران از او توقع داشتند را به پايين ترين حد ممكن تقليل داد. اين بازيگر توانمند كه بيش از حد در نقشش غرق ميشد تنها در مقابل آينه خويشتن خويش را به ياد ميآورد اما به قدري خويشتن ديگري در وجودش قدرتمند حضور داشت كه هربار خويشتنش شكست خورده باز ميگشت.
نكتهاي ديگر كه در جلسهي آخر دادگاه برآن تاكيد شد بيدفاع بودن يك انسان در مقابل ديگري است كه بي گمان از دلايل غرق شدن شصتچي در نقشهاي محولش بود. وقتي قاضي از او ميخواهد كه آخرين دفاع را از خود بكند ميگويد من بي دفاعم آقاي قاضي. شصتچي نمونهي كاملي از انسانهاييست كه تنهايي تمام تاب و توانشان را ربوده و درست در لحظهاي كه مقاومتشان سير نزولي را پر شتاب طي كرده "ديگري" در هيبتي اهريمني _ و شايد هم اهورايي_ به سراغشان ميآيد و دستان ناپاكش را با حيلهي رهايي از بند تنهايي و به هدف بازگشتن فرد به بازي پرنياز و پرصلابت به سويشان دراز ميكند و انسان خستهي تنهاي درماندهي فراموش شده به اميد رهايي دستان پرنياز را به گرمي ميفشارد. اين ديگري خود روزي تنها بوده و دستي پر فريب به سويش دراز شده. اما جز پذيرش اين دست چاره چيست؟ انسان تنهاست. انسانها همه حتي در كنار هم تنها هستند. چارهي اين درد را در نديدنش ميبينند. انسان سعي ميكند از تنهايي درآيد به همين دليل شروع به ساختن ميكند دست به آفرينش ميزند انسان به قدري خود را سرگرم ميكند تا تنهاييش را فراموش كند. اين درديست مشترك كه جدا جدا درمان نميشود. هراز گاهي انساني از اين سرگرميهاي خود ساخته خسته ميشود بازي را نيمه كاره رها ميكند به كناري ميرود و خلوتي ميسازد "ديگران" در برههاي به يكباره نبودش را احساس ميكنند و براي رهاييش دستانشان را به سويش دراز ميكنند و دوباره انسان فريبي ديگر ميخورد و به ادامهي بازي تن ميدهد. تنهايي، انسان را بي دفاع ميكند و انسان بيدفاع به بازي مشغول ميشود.
وقتي كه شصتچي از زندان رهايي مييابد براي لحظاتي دوباره تنها بودن و فراموش شدن يك انسان را نظاره ميكنيم كه اين تنهايي باز هم سرآغازي براي پررنگ شدن "ديگري" شده است. شايد بخواهيم اميد داشته باشيم كه اين بار "خويشتن" تن به ذلت برآوردن توقعات فزايندهي "ديگري" ندهد و شايد خيال بافانه آرزو كنيم كه نقشش را خوب بازي نكند و "جو گير" نشود اما تمام اينها آرزويي هم نشين با محالاند. تا وقتي كه راه فرار از تنهايي را در دستان پرنيرنگ ديگري جستجو ميكنيم بازي ميكنيم تا دردهايمان را فراموش كنيم و در اين بازيها مجبوريم توقعات "ديگري" را برآورده كنيم و... .
Saturday, March 29, 2008
بحث مشترک
تعطيلات نوروز بهترين زمان براي حجم زيادي از دبد و بازديد ها است . ديد و بازديد هايي که تعداديشان سالانه اند( نوروز به نوروز) . به همين دليل بهتر است که بيش از نيم ساعت- يک ساعتي طول بکشد تا کفاف يک سال را بدهند !!!! براي من اين عيد ديدني ها صرف نظر از تکرار يک سري ديالوگ ها و برخوردها نکته اي جذاب داشت و آن جريان صحبت هاي عيد ديدني ها بود . در تمام اين گفتگوها چند نکته ي مشترک وجود داشت
با چاي اول ميزبان و ميهمان از حال و روز هم و نزديکان مشترک شان با خبر مي شدند -
همزمان با خوردن ميوه و شيريني همديگر را از اخبار داخلي و خارجي مطلع مي کردند و -
با تعارف چاي دوم بحث انتخابات و سياست داغ داغ شده بود . با ابراز خوشحالي از خلوت بودن تهران در مقايسه با استان هاي ديگر، بنزين موضوع اصلي بحث مي شد -
و بعد نوبت اقتصاد(تورم ، اقلام خوراکي وارداتي ، سرمايه گذاري و بخش خصوصي) مي رسيد
چرخش کلام به سوي آينده گاهي با چاي سوم همراه مي شد -
و نتيجه ي حرف ها ... سکوت يا نفسي عميق
صحبت کردن از وضعيت توريسم در ايران هم جز بحث هاي حاشيه اي بود که بالقوه به سياست ختم مي شد و سازمان ها و نهادها را زير سوال مي برد. اما اين بحث ها فضا ، زمان و افراد مناسب خود را مي طلبد . روز اول فروردين در خانه ي يکي از دوستان قديمي همين بحث ها پيش کشيده شد . اگرچه ظاهرمهمان ها و بعضي از صحبت هايشان جنش عقايدشان را هم مشخص مي کرد ، يکي از مهمانان جوان ، ديگري را مخاطب قرار داده بود و از تقلبات انتخاباتي ، ويژگي هاي نمايندگان تهران و توليت آستان قدس مي گفت و يک نفس پيش مي رفت . در پايان هر بخش از صحبت هايش هم به گونه اي نظر مخاطبش را مي پرسيد که گويا با او هم عقيده است !!! مخاطبش تنها در يک عبارت جواب او را داد و گفت اشتباه مي کنيد اين نماينده ها منتقدين دولت اند . آن پسر حرف خودش را ادامه داد و باز نظر آن آقا را با تاکيد جويا شد . مخاطب که سعي مي کرد سکوت کند و جواب ندهد با لبخند معناداري گفت جاي اين بحث ها اين جا نيست . پسر حرف خود را داشت ادامه مي داد که چاي دوم را آوردند . ميزبان نشست و با صداي بلند بگونه اي که همه مخاطبش شوند ماجرايي را که اخيرا برايش اتفاق افتاده بود تعريف کرد
Friday, March 21, 2008
سال86
شايد کمي براي جمع بندي سال گذشته ديرباشد اما بايد بگويم آخر سال واقعا شلوغي داشتم . وقتي به همه وعده ي زمان بعد از کنکور را مي دادم چندان به فکر کوتاه بودن زمان موعود نبودم . وعده هايي بود که بايد قبل از سال جديد انجام مي شد . اگرچه به وعده هاي اصلي عمل کردم اما وعده هاي کوچکتر هنوز مانده اند
در يک نگاه کلي سال گذشته برايم خيلي خوبي نبود اگرچه تجربه هاي خوبي هم در آن کسب کردم . گفتم سال « پررفته اي » بود . خيلي خوب نگاهم نکردند ! گفتم افراد زيادي امسال رفتند ، هم کساني که عمر به کمال داشتند و هم آن ها که به کمالش نرسانده بودند . سال سخت درگيري با بيماري و نگراني زياد خانواده ام . سال تمام شدن دوره ي کارشناسي وتلاش يک ماهه براي فهم شرايط جديد ، سالي که در انتهاي سال تحصيليش تشريح خودم با ابزار چهارساله بهترين نتيجه اش بود . چهارماه عزيز سال 86 با شب نشيني ها و روزنشيني هايش با جامعه شناسان . سالي که پاييز را براي اولين باردوست داشتم و از زمستان سخت و طولاني اش دلزده شدم . سال سخت سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي ، فرهنگي و... سال نزاع دشوار اميد و نا اميدي در من و درنتيجه تلاش براي واقع بيني و اميدواري براي ادامه ي حرکت و تداوم ياقتن . سالي با دوستان جديد و متفاوت از دوستان قبلي ، سال تجربه ي يک محيط آموزشي جديد و سال بهتر شناختن خودم و محيط پيرامونم و سالي که در روزهاي پاياني اش اميدواري ام را به شدت زير سوال بردم و خوش بيني ام را متهم کردم . ساعت 22:15 29 اسفند يکي از دوستانم را بعد از مدت ها ديدم . گفتم امسال سال خوبي نبود اميدوارم سال ديگر بهتر باشد او هم مثل بقيه به من گفت « امسال نواقص زيادي داشت ، پر نقص بود . » گويا همه ي کساني که آخر سال با آن ها صحبت کردم تجربه ي مشترکي از سال 86داشتند . همه ناراضي بودند بيشتر از ميانگين نارضايتي شان !!! اميد و نااميدي باز هم هم قدم مي شوند سال 87 چه خواهد شد ؟
Saturday, March 08, 2008
!نگه داري از فرزندان کاري زنانه است
نقطه گذاشتم . ازشان تشکر کردم مثل پايان همه ي نامه ها . اسمم را هم نوشتم . نبايد بيش از 150 کلمه مي شد . سه - چهار بار متن را خواندم و جملات را تغيير دادم . آخر سربا 155 کلمه تمامش کردم . با وجود اين که سال ها ي زيادي است با اين محدوديت آشنا هستم اما به تعداد انگشتان يک دستم اين قاعده را رعايت کرده ام ،هميشه سخت بوده است جلوي آنچه را که جاري شده بگيرم آن هم از اين نوع . هميشه موضوعي که کمتر به آن فکر کرده ام و يا اصلا به آن فکر نکرده ام وجود دارد( که يا موضوع نوشتن مي شود و يا موضوع حرف زدن ). موضوع نامه اي هم که بايد مي نوشتم از همان موضوع ها بود . قرار بود فرض کنيم در مجله اي مطلبي نوشته شده است با اين موضوع :«مردان مانند زنان نمي توانند از فرزندان نگه داري کنند»، بايد نظرمان را دراين باره مي نوشتيم . به نظرم موضوع جالبي بود . بسيار روشن بود که بايد با اين موضوع مخالفت کنم . بچه ها از هم مي پرسيدند چه بايد بنويسند. مخالفند يا موافق؟ يکي از بچه ها گفت درتاکسي آقايي مي گفت :" چون به هر حال خانم ها بيشتر در آشپزخانه اند ، بايد شير آبي بگذارم که راحتي خانمم را فراهم بکنه " . يکي ديگر گفت اين هم از همان استدلال ها است...!!!! برايم جالب بود که چرا بچه ها از هم سوال مي کنند که چه بايد بنويسند !! خب هرکس عقيده ي خودش را مي نويسد،همين . اما زمان نوشتن سخت بود . فقط مي دانستم مخالفم اما به چه دلايلي ؟ خيلي زياد به دلايلش فکر نکرده بودم ...!! نصف روز فکر کردن به اين موضوع هم کافي نبود
شروع کردم . به دو دليل با مطلب شما مخالفم : 1- درست است که از نظرزيستي-رواني 9 ماه بارداري بر علاقه ي مادر بر فرزندش تاثير مي گذارد اما کافي نيست . شما در متن تان کاملا تسليم تفکرات قالبي فرهنگمان شده ايد و در مقابل، مثالي از کشورهاي ديگر نياورده ايد . ( نمونه هايي از کشورهاي اروپايي که من از آن ها مطلعم خلاف گفته ي شما را ثابت مي کند) . 2- شما به مسئله ي تقسيم کار زنان و مردان در سال هاي اخير اصلا توجهي نکرده ايد . کار همزمان مردان و زنان در داخل و خارج از خانه مي تواند خط بطلاني بر استدلال شما باشد . مسئله ي اصلي، پذيرش نقش و دروني شدن وظايف مربوط به آن است . زمان و استلزامات آن انتظارات و توقعات ديگران را تغيير مي دهد . از سقف کلمات هم عبور کرده بودم و ديگر نمي توانستم بگويم معتقدم مردان مي توانند تمام کارهايي را که زنانه خوانده مي شوند انجام دهند وهمينطور برعکس . محل بحث همان «تکميل جنسيت» وتوافقات اجتماعي زنانه و مردانه است
Tuesday, February 26, 2008
کنکور
سرانجام تمام شد هرچه که بود . ديگر تکراري مي شود بعضي از مراحل زندگي مثل امتحان دادن . به نظرم همين تکرار، اضطراب را بي معنا مي کند . اما براي عده اي اين امتحان از نوع ديگري است . کنکور معناي زندگي مي يابد و نگذشتن از آن يعني تمام شدن زندگي به دست خودشان . يکي تصميم مي گيرند ديگر نفس نکشد ( قرص مي خورد ، خودشان را پرتاب مي کد و... ) تا رنج از در نگذشتن را نبيند ، ديگري قرص مي خورد تا جلوي اقدام از دست رفتنش را بگيرد . ديگري ماه ها مي گذارد تا به حيات طبيعي باز گردد و افسرده نباشد . گوش ها و حافظه ها پر است از اتفاقات مربوط به کنکور
پنجشنبه و شنبه در چشمان بسياري نگراني را مي شد ديد . نيم ساعت يا يک ساعت زود تر( در پيک سنجش سال ها است که مي نويسند دو ساعت زود تر از شروع امتحان در حوزه باشيد زيرا درها بسته مي شود)، همه بيکار روي صندلي نشسته اند . خيره شده اند ، بي استثنا همه ي لب ها و تک تک انگشتان تکان مي خورد . ده دقيقه قبل از شروع امتحان اعلام مي شود که بايد به پنج شش سوال پاسخ دهيم . سوال هايي در باره ي خدمات اينترنتي سازمان سنجش ، تطابق سوال ها با سرفصل ها ي درسي اعلام شده ، شغل و تحصيلات پدر و مادر و وضعيت اشتغال شرکت کنندگان. خانم پشت بلند گو مي گويد :« مراقبين محترم برگه هاي مربوط به نظر خواهي را جمع کنيد». چگونه سوال هاي آزمون را نديده به سوال « تطابق سوال ها با سرفصل ها » پاسخ داديم !!!؟ عده اي دير مي آيند و نمي توانند به سوالات نظر خواهي پاسخ دهند ، عده اي هم به اشتباه در برگه ي نظر خواهي علامت مي زنند ، عده اي ديگر يادشان مي رود ، خانم مراقب مي گويد مسئله اي نيست اهميتي ندارد...!!! اين برگه ها را اولين بار زمان کنکور کارشناسي ديدم که در ساعت پاياني امتحان توزيع مي شد . خوشحال بودم که نظرمان درباره ي شکل آزمون اهميت دارد ...!! اگرچه هيچ گزارشي بر مبناي داده هاي اين برگه هاي نظر خواهي تا به حال نديده ام
همه ي سرها پايين است و بيضي ها پر مي شود . آزمون شروع شده است . خانم پشت بلند گو چند باري دستور العمل ها را به مراقبين مي گويد : « برگه ي سوالات صندلي هاي خالي را برداشته و تحويل دهيد .» شرکت کنندگان به سوالات پاسخ مي دهند و سرها پايين است . « مراقبين زمان تطبيق کارت ها با چهره ها » . خيبابان وليعصر شلوغ است . ماشين ها ممتد بوق مي زنند . راننده ها فرياد مي کشند . شرکت کنندگان عصباني مي شوند و زير لب فحش مي دهند . « مراقبين زمان جمع آوري کارت ها»
بعد از امتحان نه ديگر براي تحويل گرفتن کيف ها و موبايل ها صف بود و نه آن خانم ها يي بودند که ازگوش تا کمرمان را مي گشتند . نگراني چهره ها کمتر شده بود . همه از هم مي پرسيدند چطور بود ؟ بعضي ها سوالات را با هم چک مي کردند و عده اي هم نظر کلي شان را مي گفتند. يکي از شرکت کنندگان مي گفت صد رحمت به کنکور کارشناسي بعد از امتحان خانواده ها دنبال مان مي آمدند و دم در حوزه ها پر بود از پدران و مادران اما الان ديگر کسي « تحويلمان نمي گيرد» . زمان کنکور کارشناسي اطراف دانشگاه شهيد بهشتي مثل تفرجگاهي شده بود . خانواده هايي مجهز به عصرانه در پياده رو ها نشسته بودند . اکثر پدر و مادرها تسبيح و کتاب دعايي دردست داشتند. پياده روهاي خيابان وليعصر مثل بقيه ي روزها بود
آزمون کارشناسي ارشد هم هرچه بود سخت ، آسان يا تکراري تمام شد . ما مانديم و دنيايي از کارهايي که به زمان بعد از کنکور موکول شان کرديم
Tuesday, January 29, 2008
گروه ما
چندي پيش يعني تقريبا دو ماه پيش خانم صفدري معلم جغرافياي سال دوم و سوم دبيرستان را نزديک مدرسه ديدم . درست همانطور بود که شش سال پيش . دستکش سفيد ، عينک بزرگ و کيف کوچکي زير بغل . هيچ وقت فراموش نمي کنم که با معلم هاي دبيرستان چه کرديم !!هيچ وقت از ياد نمي برم که به انتهاي عصابانيت مي رسانديمشان و بعد، قبل از اين که براي بردن گله به اتاق مدير نزديک شوند بايد به دنبالشان مي دويديم تا راه بازگشت به کلاس را در پيش گيرند . در ميان معلم هاي دبيرستان کساني هم بودند که نمي توانستيم نهايت عصبانيت شان را ببينيم . خانم صفدري هم در آن دسته بود. بعد از سلام و احوالپرسي يي گرم و پرسيدن از چگونگي گذران روزگار از هم جدا شديم . هيچگاه جلوي هجوم خاطرات آن دوران را به ذهنم نمي گيرم ! آنقدر آن سه سال به ما «خوش گذشت» ! که ماندن در آن زمان و خاطراتش براي ام شيرين است و مرجعي براي تجاربم . از سال اول يک «گنگ» تشکيل داديم . شش نفر بوديم و تلاش مي کرديم همه را همراه خود کنيم ، با زور يا منطق (همان سال ها) کارهاي خودمان را پيش مي برديم . با زور و منطق از بچه ها امضا مي گرفتيم و هفته اي مانده به عيد و چند روزي مانده به امتحانات آخر ترم کلاس ها را تعطيل مي کرديم . امتحان نمي داديم و همه ي برگه ها بايد سفيد مي بود . بايد از قوانين تخطي مي کرديم و نظم را بي انتظام . « گروه » همان چيزي بود که بيش از تک تک ما معنا داشت . لذت بردن از مدرسه در گروه و در ارتباط ( دوستي يا تنازع ) با ديگر گروه ها معنا داشت . معناي کلاس ( يک يک،دوم يک و سوم يک انساني) بر پايه ي گروه شش نفره اي شکل گرفته بود که با قدرتي نامحسوس سعي مي کرد يکدستي ايجاد کند ، «آنتن ها» را بشناسد و با همان راهکارهاي خودش منطق( گفتگو) يا زور(بي اعتنايي و برچسب زني) قدرتي در مقابل مدير، ناظم و معلمان باشد . اين گروه فراي همه ي آن شش نفر بود چه بعد از هر واکنشي هر کدام يا در دل يا بر زبان پشيمان مي شديم از اين «بي حرمتي» ها . هيچ وقت يادم نمي رود که آخرين جلسه ي کلاس جغرافي اداي خانم صفدري را جلوي خودش درآورديم و همه ي آنچه را پشت سرش گفته بوديم با حضور خودش تکرار کرديم . رضايت و نارضايتي از ما هر دو در کنار هم بود ، قدرت و روح گروهي حاکم بر ما هم تا پايان سه سال پا برجا . جابه جا شدن از محيطي که به آن عادت کرده بوديم به يک محيط جديد ، رو به رو شدن با کادر اداري جديد و سرانجام پراکنده شدنمان در کلاس هاي مختلف ، « گروه » را بي معنا کرد . هر کسي خودش شد بدون حضور گروه ، جز مواردي که فرصتي براي شکل گيري مجدد همان گروه وجود داشت يعني خارج از محيط مدرسه .
بعد از تمام شدن دوران مدرسه و ورود به دانشگاه اگرچه زندگي تقريبا روزانه با عده اي در يک محيط معين از جمله شرايطي بود که مي توانست « گروه » (به معناي دبيرستاني اش) را شکل دهد اما چنين اتفاقي نيفتاد . به نظر من در اين مدت مقاومتي مداوم از پايين در برابر قدرتي از بالا و به عبارتي گروه به آن معنايي که تجربه اش کرده بودم شکل نگرفت . شرايط دانشگاه با مدرسه تقريبا يکسان بود ، اما چرا آن گروه شکل نگرفت؟ اين سوال هميشه با من بود تا اين که در آخرين روزهاي سال آخر يکي از ورودي هايمان در انتقاد از بي توجهي ما به نظراتشان گفت : « گروه شما » نظرات خودش را به ديگران تحميل مي کند ، نظم کلاس ها را بر هم مي زند و به استاد بي حرمتي مي کند . جا خوردم ! مگر ما گروهي داشتيم ؟!! ... . خاطراتم را زير و رو کردم ...! گروه ؟! گروه در اين چهارسال معناي متفاوتي از معناي مدرسه اي اش داشت . گروه ديگر يک کلاس نبود . گروه در يک زمان،هم روح حاکمي داشت و هم استقلال اعضايش را . گروه نه به دنبال قدرت نمايي بود و نه يکدستي! بيشترين واکنش گروه در برابر اعضاي خارج از خود و اعضاي جديد آن محيط معين بود. در کلاس زبان ، تيم واليبال و کلاس ورزش چنين گروه هايي را تجربه کردم . در اين شرايط کار سخت از آن تازه وارداني است که بايد براي عضو شدن و تنها نماندنشان خود را به اعضاي قديم نزديک کنند . با تجربه کردن هر دو طرف هنوز از خودم مي پرسم استقلال فردي را به چه بهايي مي توان وابسته کرد؟
Friday, January 11, 2008
پيامدهاي پيش بيني نشده
در اين چهار روز تعطيلي يعني چهار روز تعطيلات زمستاني !! به بي معنا بودن شان براي خودم فکر مي کردم . اگر همه ي دانش آموزان ، دانشجويان و کارمندان را خوشحال کرد ، براي من اصلا فرقي نداشت و اين چند روز هم مثل روزهاي قبل بود(براي همين بود که يک لحظه آرزو کردم کاش در يکي از اين نقش ها مي بودم !) . شايد به خاطر همين فرق نداشتن بود که مخالفش هم بودم و تعطيلي ماه امتحانات را بي توجهي مي دانستم . اما مسئله ي تعطيلي زمستاني اين بار تنها سرما و يخبندان و لغزندگي سطح خيابان ها نبود ، اين بار «گاز» بود که همه جا را تعطيل کرد!!طبيعت بر ماي غالب بر او غلبه کرد . همه، «پيامدهاي پيش بيني نشده ي» برف بود يا پيامدهاي پيش بيني نشده ي يک «قرداد»!!؟
بارها و بارها اعلام کردند دانش آموزان نگران امتحانات خود نباشند . «در زمان مقتضي» !! امتحانات برگزار مي شود ، يعني هنوز هم زمان دقيق و معيني براي امتحانات تعريف نشده است . دهه ي اول محرم هم که براي امتحان گرفتن حرام است . پيش خودم گفتم کدام دانش آموز و دانشجو است که از به عقب افتادن امتحان هايش ناراحت شود . کدام نگراني ؟!! دامنه ي « پيامدها» گسترده تر شد و با لبخندي سرد از کنار همه شان مي گذشتم . دانشگاه آزاد هم زمان امتحان کارداني به کارشناسي را تغيير داد تا اينکه نوبت تغيير برنامه ي ما هم رسيد . سازمان سنجش کنکور کارشناسي ارشد را به چهار روز اول اسفند عقب انداخت ( 21 روز ديرتر!!) . خوشحال شدم اما کمي بعد بود که شادمانيم به ناراحتي و بعد به بي تفاوتي تبديل شد . خبر را براي بچه ها فرستادم، عکس العمل ها متفاوت بود . عده اي از بيشتر شدن فرصت شان خوشحال بودند ، بچه هاي ترم آخر در اين گروه جاي مي گيرند . عده اي ديگر به شدت ناراحت و عصباني بودند و بر دلشوره شان بيش از پيش اضافه شد . نقطه ي مشترک اين گروه با گروه آخرکه هم خوشحال بودند و هم ناراحت عقب افتادن برنامه هاي بعد از کنکورشان بود و تاخير در خلاص شدن از کنکور!! و اين همان نگراني است با جنسي متفاوت
در اين دوگانه ي خوشحالي و ناراحتي ، افسوس برنامه ها و همايش هايي را مي خورم که در آن ها شرکت نکردم ...!چند وقت پيش يکي از دوستانم اين جمله را اين گونه کامل کرد : اي کاش ... اي کاش از فردايم مطمئن بودم
<